ن است.

آنگاه، پرسيد:

- از اَشراف قريش، چه كسى در ميان آن هاست؟ يكى شان پاسخ داد:

- «عُتْبَة بن ربيعه» و برادرش «شَيبه»، و «نضر بن حارث».

ديگرى افزود:

- و نيز «اميّة بن خلف»، «نبية بن حجاج» و برادرش «منبه»، و «عمرو بن ود».

پيامبر، با لحنى آميخته به حزن، به اصحاب خطاب كرد:

- اين، مكّه است كه با پاره هاى جگر خويش به سوى شما آمده است. خشمى مقدّس در قلب هاى مهاجران شعله كشيد: سران شرك اكنون به جانب آنان مى آمدند و هنگام انتقام مظلوم از ظالم فرامى رسيد.

«بلال» احساس كرد چيزى بر جانش چنگ مى زند. تصويرهايى سياه در ذهنش جان گرفتند. چهره ى «اميّة بن خلف» همراه با همه ى سنگدلى هايش در ذهن او زنده شد. هنوز پيكرش از تازيانه هاى اميّه رنجور بود و سنگينىِ صخره هاى بزرگى را كه او بر سينه اش مى نهاد، حس مى كرد. با آهى دردمندانه نجوا كرد:

- آه! اميّه... از پاى نخواهم نشست تا او را از پاى درآورم.

شراره ى خشم در چشمانش جهيد و در همين حال، چيزى نظرش را جلب كرد. «عمّار» را ديد كه هاله اى از اندوه و خشم گرداگرد چهره اش را فرا گرفته است. بلال دريافت كه او نيز صحنه هاى دردناك گذشته را به ياد آورده است. آرى، عمّار صحنه ى شهادت پدر و مادرش را به ياد مى آورد كه با نيزه هاى «ابو جهل»، اين قريشى وحشى، جان سپردند.

پيامبر فرمان داد كه سپاهيان اسلام به سوى چاه هاى بدر روى آورند. آنگاه كه به آب نزديك شدند، پيامبر فرود آمد. «حباب» كه جوانى بلندبالا بود، با چشمان نافذش زمين را پيمود و به پيامبر نزديك گشت و مؤدّبانه گفت:

- اى رسول خدا! آيا اين مكان را به فرمان خدا برگزيده اى تا با همه ى وجود به آن تسليم گرديم، يا آن را با صلاحديد جنگى انتخاب كرده اى؟ پيامبر، با عنايت و حوصله پاسخ داد:

- با صلاحديد و تدبير جنگى چنين كرده ام.

- اى رسول خدا! اين جا، مكانى مناسب براى فرود آمدن نيست. نيروها را برخيزان تا در كنار چاه خيمه زنيم. بدينسان، ما به آب دسترسى خواهيم داشت، ليكن آنان از آب محروم خواهند ماند.

- به راستى، تدبيرى نيكو كردى.

مسلمانان، با شتاب، مواضع خود را در سمت شرقى آن درّه ى پهناور استوار كردند.

شب فرا رسيد و چشم ها با خواب گرفتگى در انتظار ماندند تا فردا چه فرا رسد.فصل 12

آفتاب روز جمعه، هفدهم ماه رمضان، سر بر زد. نيروهاى قريش، پيشاپيشِ تپّه هاى نزديك به درّه ى بدر لشكر آراستند. «ابوجهل» همانند افعى خال دارى بود كه براى يافتن طعمه زبان مى گرداند. او در حالى كه تعداد كم مسلمانان را به ريشخند مى گرفت، بانگ برآورد:

- اينان تنها خوراك يك وعده ى ما هستند كه اگر غلامانمان را به سراغشان بفرستيم، آن ها را دست بسته خواهند آورد.

«عتبة بن ربيعه» گفت:

- چه بسا كسانى را در كمين گاه نهاده باشند يا پشتيبانانى به يارى آنان بيايند.

- دوست من! هرگز چنين نيست.«ابن وهب» را پيشتر فرستاده ام تا اطراف مواضع آنان را وارسى كند. او چيزى نديده است.

«شيبه» سخن را پى گرفت:

- امّا او گزارشى ديگر داده است.

ابوجهل، خشمگينانه، از عتبه پرسيد:

- او چه گزارش داد؟ - او نفس نفس زنان آمد و كلماتى تيرگونه را به سوى ما پرتاب كرد: «من چيزى نديدم. امّا اى گروه قريش! من بلاها را ديدم كه مرگ را با خودحمل مى كردند. شتران يثرب، مرگى تلخ را با خود مى آورند.» عتبه سر به زير افكند. او به سرنوشت قريش مى انديشيد. ابوجهل نگاهى خشمگينانه به او افكند و آب دهانش را بر زمين انداخت. سپس آن جا را ترك كرد.

عتبه بر شتر سرخ خويش سوار شد. انديشه ى بازگشت به مكّه، در ذهن او غوغا مى كرد. ده ها مَرد به سخنان صاحب شتر سرخ، گوش سپرده بودند:

- اى قريشيان! در رويارويى با محمّد و يارانش، كارى از شما برنمى آيد. ميان ياران او، پسرانِ عموها و دايى هاى شما به چشم مى خورند.آيا كسى پسرِ عمو يا دايى يا خويشاوند خود را مى كُشد؟ بازگرديد و بگذاريد محمّد با ديگر مردم عرب رويارو شود.

اى قريشيان! تنها اين بار از من اطاعت كنيد و همه ى عمر از فرمانم سر بپيچيد. محمّد به عهد و سوگند پايبند است: اگر راست بگويد، شما بيش از ديگران نزد او محترميد؛ و اگر دروغ بگويد، گرگ هاى عرب، خود، به كار او خواهند پرداخت، بى آن كه به شما نيازى باشد.

چشمان ابوجهل از خشم برآمده شده بود. واژه ها آميخته به آب دهان، از لبان او بيرون زدند:

- بنگريد كه هراس و بيم در دل ها چه مى كند. بنگريد به بزرگى از بزرگان قريش كه از شمشيرهاى يثرب به لرزه درآمده است!

در فرودستِ وادى، پيامبر به دقّت شاهد رويدادى بود كه در آن سوى جريان داشت. آن جا، بر فراز شترى سرخ، مردى قوم خود را از فرجام نامباركشان بيم مى داد.

پيامبر با لحنى آميخته به نااميدى، زمزمه كرد:

- از اين گروه، اگر در كسى خيرى باشد، آن كس همين صاحب شتر سرخ است.

آسمان به زمين پيوست و در آن نقطه از زمينِ خدا، جبرئيل به سيّاره ى ما پا نهاد. آنگاه، كلمات آسمان در قلب محمّد جارى گشت:

- اگر آنان به صلح گراييدند، تو نيز به آن بگراى. [انفال/ 61: «و ان جنحوا للسلم فاجنح لها.] پيشانى پيامبر چون مرواريدى تابان مى درخشيد. در اين حال، بانگ برآورد:

- اى قريشيان! به همان جا كه بوديد بازگرديد. براى من دوست داشتنى تر است كه گروهى ديگر، به اين ميدان روى آورند.

عتبه در حالى كه به سخنان فرزند مكّه- كه دو سال پيشتر، از آن هجرت گزيده بود- گوش سپرده بود، نجوا كرد:

- قومى نيست كه سخنان اين مرد را رد كند و آنگاه رستگار شود.

فريادهاى بيم آور در فضا پيچيدند. شمشيرها با درخششى رعدآميز چهره نمودند. عتبه از شتر سرخش فرود آمد و همراه با برادرش شيبه و پسرش «وليد» به منطقه ى ميان دو جبهه روان گشت. عتبه كه ابوجهل او را به نبرد تحريك كرده بود، بانگ برداشت:

- اى محمّد! همترازان ما از قريش را به سويمان روانه كن.

پيامبر روى به سوى «عبيده» كرد:

- اى «عبيدة بن حارث» برخيز! و آنگاه به «حمزه بن عبدالمطّلب» و «علىّ بن أبى طالب» فرمان خيزش داد.

پرچم «عقاب» هنوز در دست على تكان مى خورْد. على پرچم را در زمين استوار كرد و به سوى ميدان نبرد روان گشت. در اين حال، در خيالش نقش رنگين كمانى زيبا پديدار شد: فاطمه به او لبخند مى زد و از چشمانش نورى آسمانى مى تابيد.

سكوت بر هر دو جبهه چيره گشت. تنها صداى ميدان، آواى شمشيرهايى بود كه در ميان توده هاى غبار، همچون آذرخشى خشم بار مى درخشيدند. ناگاه، «ذوالفقار» به پرواز درآمد و همزمان، جمجمه ى وليد بر زمين افتاد. سپس ديگر بار پرواز كرد تا بر سر عتبه و آنگاه شيبه فرود آيد. و بدينسان، سران شرك بر خاك افتادند و سرهاشان با ريگ هاى صحرا درآميخت. چشم ها با شگفتى بسيار، بيمناكانه، به اين صحنه خيره گشته بودند.

پيامبر لب به تكبير گشود. همراه با او مسلمانان نيز بانگ تكبير سر دادند. بدينسان، نام على در فضاى آن ميدان و نيز در همه ى تاريخ، بر سر زبان ها افتاد.

آنگاه، اين سخن پيامبر در همه جا پيچيد:

- سوگند به آن كه جان محمّد به دست اوست! هر مردى كه امروز شكيبايى ورزد و تنها براى خشنودى خدا روى به