 ميدان آورَد و هرگز پشت نكند، بى ترديد خداوند وى را روانه ى بهشت مى سازد. [و الذى نفس محمد بيده لايقاتلهم اليوم رجل صابرا محتسبا مقبلا غير مدبر الا ادخله الله الجنه.] پيش چشم آنان كه كلمات پيامبر را مى شنيدند، منظره ى باغ هايى چهره نمود كه در فرو دستِ آن ها، جويباران جارى است. و بدينسان، دريافتند كه در سايه سار شمشيرها نهفته است آن بهشتى كه به پهناورى آسمان ها و زمين است.

بى جان فروافتادن دلاوران قريش بر ريگزاران، طلايه ى يك نبرد سخت بود. قريش هجومى بى امان را آغاز كرد و باران تيرها و نيزه ها شدّت گرفت.

مسلمانان در صفى واحد همچون بِنايى ريخته شده از سُرب، قامت راست كردند و در برابر حمله هاى ويرانگر كه به سان طوفانى شتابناك بود، مقاومت نمودند. غبارى انبوه به هوا برخاست و كشتگان و زخميان همچون ملخ هايى پراكنده بر زمين افتادند. آهسته آهسته از شدّت نبرد كاسته شد. در اين لحظه ى حسّاس، كلمه اى كوتاه و سرنوشت ساز از گلوى رهبر بزرگ برخاست:

- سخت بجنگيد!

مسلمانان چون سيل هجوم آوردند. پرچم «عقاب»، پايدار و استوار، در دست على به اهتزاز بود. شيهه ى اسبان و بانگ شتران و چكاچك شمشيرها و فريادهاى مردان درهم آميختند. در اين ميانه، نداى «اَحَد... اَحَد!» در فضاى ميدان پيچيد.

خشمى مقدّس در قلب ها موج مى زد: شكنجه شدگان، جلاّدان خويش را رويارو مى ديدند. پيامبر جايگاه فرماندهى را ترك گفت و «ابوبكر» تنها ماند. پيامبر براى رزم به خطّ نخست جبهه شتافت. ناگاه در افق، ابرهايى سفيد و شفّاف همچون بال هاى فرشتگان پديدار گشتند. پيامبر دليرانه فرياد برآورد:

- زود است كه اين جمع در هم بشكند و همگى پشت كنند. بلكه موعدشان قيامت است و قيامت بسى سخت تر و تلخ تر است. [قمر/ 45 و 46: «سيهزم الجمع و يولون الدبر. بل الساعه موعدهم و الساعه ادهى و امر.».] جنگ، نيرومندانه ادامه داشت، پس از درهم پاشيدن صف مشركان، نبرد به انتهاى خود نزديك شد و شكستى شتابنده براى آنان در افق رقم خورد.

پيامبر مشتى سنگريزه به هوا پرتاب كرد و خشمگينانه فرياد زد:

- ننگين باد چهره ى كافران!

لحظه ى انتقام، طوفان برانگيخت و آتشفشان خونخواهى به جوش آمد؛ بلال به جلاّد خود خيره شده، با خشم فرياد زد:

- اى اميّه؛ اى پيشواى كفر! از پاى نخواهم نشست تا تو را از پاى درآورم.

برخى از مسلمانان كوشيدند تا راه را بر بلال ببندند. آنان مى خواستند دشمن را به اسيرى بگيرند. بلال فرياد كشيد:

- اى ياران خدا! او اميّه است، پيشواى كفر... من از پاى نخواهم نشست تا او را از پاى درآورم.

بلال بر سر جلاّد خود فرود آمد. ناگاه اميّه نقش زمين شد. گويى از كوهى سر به فلك كشيده بر زمين افتاده باشد. براى بار نخست، بلال نفسى به آسودگى كشيد و آن صخره هاى سخت كه اميّه بر سينه اش مى نهاد، فرو افتاد. اشكش جارى شد و با سپاس به سوى آسمان نگريست.

ابوجهل، با همان سرسختى هميشگى، مى خواست از شكست قريش پيشگيرى كند. او در وراى ديوارى آهنين از نيزه هاى مردانش- كه پيشاپيش آن ها پسرش «عكرمه» قرار داشت- مى جنگيد. امّا اين مُشتى نادان كجا مى توانستند با نسيم پيروزى كه از فرودستِ وادى پيش مى آمد، چهره به چهره شوند؟ صداها نزديك تر مى شد: «اَحَد... اَحَد!» چند لحظه بيشتر به طول نينجاميد تا ابوجهل نيز بر زمين افتاد و سرش با شن و خاك درآميخت.

«عبداللّه بن مسعود» پاى خويش را بر گردن ابوجهل نهاده بود كه با چشمانى خيره از او مى پرسيد:

- ميدان از آنِ كيست؟ - از آن خدا و رسول و يارانش.

پاهاى «ابن مسعود» گردن ابوجهل را خُرد مى كرد. ابوجهل در حال خفگى زمزمه كرد:

- اى چوپان بى مقدار گوسفندان من! به راستى كه بر بلندايى سخت فرا رفتى.

آنگاه كوشيد تا به عادت خود، آب دهان اندازد. امّا اين بار آب دهانش بر صورتش فرود آمد و چشمان برآمده اش با هراس و اضطراب به نقطه اى خيره ماند.فصل 13

«يثرب» در شادى و سرور مى درخشيد. پيامبر برگشته بود و پرچم هاى پيروزى بر فراز سرش در اهتزاز بودند. شاخه هاى درختان خرما، با شادى و طرب، مى رقصيدند.

پيامبر به سوى مسجد رهسپار شد و دو ركعت نماز گزارد. مسجد آرام بود و آسايش و آرامش، چون چشمه سارى در هر گوشه ى آن جريان داشت. پيامبر برخاست و به عادت خويش، روى به سوى خانه ى فاطمه نهاد.

دختر جوان براى استقبال از پدر بزرگوارش پيش شتافت. لبخندى آفتاب وَش از چهره ى جميل و درخشانش مى تابيد.

پدر، بوسه اى گرم بر پيشانى دخترش نشاند و با اين بوسه همه ى احساس پدرانه و دوستانه ى خويش را نثار او كرد. فاطمه احساس كرد كه در آغوش گرم مادر خويش جاى گرفته است. در اين حال، «عايشه» كه به فاطمه رشك مى بُرد، به درون آمد و ناخشنودانه گفت:

- او را كه خود داراى شوهر است، مى بوسى؟ پيامبر با مدارا و نرمى پاسخ داد:

- به خدا سوگند! اگر مى دانستى او را چه بيكران دوست مى دارم، تو نيز به وى بيشتر علاقه مى ورزيدى. [و الله لو علمت و ذى لها لازددت لها حبا.] عايشه با خشم گفت:

- تو همواره همين سخن را باز مى گويى و از مادر پيرش ياد مى آورى، در حالى كه او سال هاست به كام مرگ فرو رفته و خداوند همسرى بهتر نصيبت كرده است.

پيامبر با اندوه پاسخ گفت:

- به خدا سوگند! چنين نيست. هرگز خداوند همسرى بهتر از خديجه نصيبم نكرده است. آنگاه كه همگان از دين من روى مى گرداندند، او بود كه به دين من ايمان آورد. آن دَم كه ديگران مرا دروغگو مى شمردند، راستىِ سخنم را باور كرد. روزگارى كه مردم مرا تحريم كرده بودند، همه ى دارايى اش را به پايم ريخت. و خداوند، از او، و نه از زنان ديگر، خاندان مرا امتداد بخشيد.

صداى عايشه اوج گرفت. فاطمه با اين سخن، او را به آرامش فرا خواند:

- اى مؤمنان! صداتان را بلندتر از صداى پيامبر برنياوريد. [حجرات/ 2: «يا ايها الذين آمنوا لاترفعوا اصواتكم فوق صوت النبى.».] عايشه كه چهره اش از خشم سرخ شده بود، پاسخ داد:

- اى فرزند خديجه! به خدا سوگند، تو همواره در اين گمانى كه مادرت از ما برتر بوده است. به راستى، مايه ى برترى او بر ما چيست؟ سه سال بود كه اين زن، در هر حال از خديجه چنين ياد مى كرد. به راستى، آيا دليل اين ياد كرد، جز آن بود كه خديجه، فاطمه را زاده بود؟ فاطمه، به سانِ بلورى كه آن سوىِ خويش را باز مى تابانَد، بازتاب خديجه بود، زنى كه بانوىِ زنان جهان را به دنيا ارمغان آورد.

پيامبر خشمگينانه پاى در ميان نهاد:

- اى «حميراء»! [لقب عايشه و به معناى «سرخ كوچك».] خداوند در زنى خير نهاده است كه عشق بورزد و فرزند بياوَرَد.

آنگاه، در حالى كه قطره هاى آفتاب گون اشك را از چشم خويش پاك مى كرد، گفت:

- خداوند، خديجه را رحمت كند.

عايشه با هيجان فرياد برآورد:

- تو، فاطمه و على را بيش از من و پدرم دوست مى دارى.

چه بگويد فاطمه به اين زن؟ آيا به او بگويد: «چگونه پدرم، على رادوست نداشته باشد، او را كه در دامان خود پرورانده است؛ او كه در نوجوانى به پدرم ايمان آورد و به گاه هجرت، جانش را فداى او ساخت؛ و نيز در گرماگرم «بدر»- كه خداوند گروه اندك مس