مانان را يارى نمود-»؟ آيا به او بگويد: «آنگاه كه على سرگرم كارزار بود، پدر تو در كجاوه پنهان گشته بود. و على در همين كارزار، با نبردى بى اَمان، به تنهايى سى و پنج دلاور قريش- از ميان هفتاد تَن- را هلاك ساخت»؟

به راستى، چه بگويد فاطمه به اين زن كه تعصّب، چشم صلاحديدش را بسته است؟ او از پدر و همسر فاطمه، چه مى خواهد؟ اين، سوز و گدازى بود كه در جان فاطمه زبانه مى كشيد:

- پدرم! خدا تو را پاداش نيك دهد.

چه مى توانست بكند، جز آن كه سكوت ورزد؟ او حتّى كلمه اى بر زبان نراند تا اندوه تازه براى پيامبر- كه مردم عرب، يكپارچه، در برابرش به پا خاسته بودند- پديد نياورد. فاطمه صبر را پيشتر آموخته بود. او صبر را آميخته با شير مادر نوشيده بود؛ صبرى تلخ و ناگوار را كه اينك به آن خو گرفته بود.

در خانه ى خود، فاطمه پدر را فراخواند:

- اى رسول خدا!

پاسخى نيامد. ديگر بار ندا داد:

- اى رسول خدا! و در همين حال، آيات خدا در جانش جارى بود:

- همچنان كه برخى از شما برخى ديگر را مورد خطاب قرار مى دهند، پيامبر را خطاب نكنيد [نور/63: «لاتجعلوا دعاء الرسول بينكم كدعاء بعضكم بعضا.».] باز ندا برآورد:

- اى رسول خدا!

پدر بزرگوار كه در انتظار واژه اى دوست داشتنى تر بود، گفت:

- فاطمه! آن آيه درباره ى تو نازل نشده است. تو از من هستى و من از تواَم. بگو: «پدر جان!» اين، هم قلب مرا شاد مى كند و هم خداوند را.

على كه مى خواست شادمانى را در خانه بگسترانَد، با چهره اى خندان پرسيد:

- اى رسول خدا! مرا بيشتر دوست مى دارى يا فاطمه را؟ پيامبر نيز لب به خنده گشود و با مِهربانى گفت:

- تو عزيزترى و فاطمه دوست داشتنى تر!

همچون پروانه اى گرداگرد آن سه گُل، لبخند گرداگرد چهره ها چرخيد.

ديگر بار، پيامبر از خديجه يادآورد. آنگاه، كنجكاوانه گفت:

- فاطمه! ديروز نيازت چه بود؟ فاطمه درنگ ورزيد و به سكوت پناه بُرد.

پدر دريافته بود كه دختر براى بيان نيازى نزدش آمده و بى آن كه سخن بگويد، بازگشته است. اكنون پدر از دختر مى پرسيد و دختر آرزو مى كرد كه پدر نپرسد. با اين حال، اندام او خود بهترين زبان حال بود، به ويژه دستانش كه همچنان از كار بسيار با آسياب دستى دچار درد بودند.

على كه مى دانست فاطمه هرگز لب به گلايه نمى گشايد، پا در ميان نهاد:

- اى رسول خدا! من، ماجرا را براى شما باز مى گويم. او آن قدر با مَشك آب كشيده كه رَدّ مشك بر سينه اش به جا مانده است؛ و آن قدر آسياب را گردانده كه دستانش پينه بسته است. او نيازمند خدمتكارى است كه در كارِ خانه يارى اش كند.

پيامبر احساس كرد كه غم سينه اش را در هم مى فشارد. اشك از چشمانش جارى گشت و با لحنى كه از پوزشى ژرف حكايت مى كرد، به دخترش گفت:

- اى پاره ى دل محمّد! در مسجد چهارصد مَرد به سر مى برند كه نه خوراك دارند و نه پوشاك. دخترم! تلخى دنيا را به جان بخر تا به شيرينىِ آخرت دست يابى.

پيامبر، عزيزِ دل خويش را بوسيد و از روح بزرگ خود سيرابش كرد. آنگاه گفت:

- دوست مى دارى به تو چيزى بياموزم كه بيش از خدمتكار، برايت سودمند باشد؟ - آرى، پدر محبوبم!

- سى و سه بار چنين ذكر بگو: «سبحان اللّه»؛ و سى و سه بار: «الحمد للّه»؛ و سى و چهار بار: «اللّه اكبر». اين ذكرهاى صدباره، در ترازوى پاداش پروردگار، هزار نيكى به شمار مى آيند.

دخترِ رسالت لب به گُلخند گشود. شادمانى در چشمانش كه ژرفاى دريا داشت، درخشيد. در جان خود نجوا كرد:

- ما به جستجوى دنيا آمديم؛ اينك آخرت رهاورد ما شد.

يك سال گذشت؛ سالى با فصل هاى چهارگانه و روزها و شب هاى پياپى اَش.فصل 14

ماه رمضان فرارسيد و شب هاى زيبايش درخشيدن گرفتند. آسمان سرشار از ستارگان بود. حال و صفايى كه در «يثرب» هيچ سابقه نداشت، «مدينه» را فرا گرفته بود. آيات قرآن، گرداگرد نخلستان ها و تاكستان ها طواف مى كردند.

فاطمه روزه دار بود. هِلالى كه در آسمان يثرب چهره نموده بود، هر لحظه بزرگ تر مى شد. درونِ فاطمه نيز جنينى در جنب و جوش بود تا به سوى حيات چهره بگشايد. همه ى چشم ها در انتظار ستاره اى بودند كه طلوع مى كرد تا افق هستى را تابناك سازد.

اميد و آرزو در خانه ى على پرتو افشاند و كودكى چهره به جهان گشود كه نقش سيماى محمّد را داشت.

پيامبر به خانه ى فاطمه رهسپار گشت، در حالى كه سرور و شادمانى از پيشانى تابناكش سر بر زده بود.

پيامبر به «اَسماء» كه در حضور فاطمه بود، گفت:

- پسرم را نزد من بياور.

اسماء پيش آمد، در حالى كه كودكى فروپيچيده در حوله اى زرد را همراه داشت.

پيامبر، فرزند زاده اش را در آغوش فشرد و حوله ى زرد را به كنارى افكند و گفت:

- اسماء! مگر به شما سفارش نكرده بودم كه كودك را درپارچه ى زرد نپيچيد؟ اسماء، با شتاب، پارچه اى سفيد فراهم كرد. كودك همچون كبوترى سفيد جلوه كرد يا همانند پاره ابرى سفيد كه از آسمان به زمين فرود آمده باشد.

پيامبر نام كودك را پرسيد. على گفت:

- من هرگز از رسول خدا پيشى نمى گيرم.

- اى على! رابطه ى تو با من همانند رابطه ى «هارون» است با «موسى». [يا على! انت منى بمنزله هارون من موسى.] پس نام فرزند هارون را براى او برگزين.

- اى پيامبر خدا! نام او چه بود؟ - «شبّر».

- مردم عرب با اين نام آشنا نيستند.

- پس نامش را «حَسَن» بگذار. [اين دو واژه به يك معنايند، اولى عبرى است و دومى عربى.] فاطمه احساس خوشبختى مى كرد. اين احساس، بازتابى از احساس پدرش بود، همانند بازتاب نور در آينه ها. فاطمه بسى خرسند بود، زيرا تا آن روز پدرش را چنين سعادتمند نديده بود. در سيماى محمّد، شادمانىِ لحظه اى تداعى شد كه خديجه، كودك دلبندش فاطمه را به او تقديم كرد و «جبرئيل »، كوثر را به او مژده داد.

هفت روز گذشت؛ هفت روز رنگين كمانى. آنگاه كه روز هفتم فرارسيد، پيامبر قوچى را ذبح كرد و عقيقه ى فرزند زاده ى خويش ساخت. بدنسان، آسمان اسماعيلى ديگر را با قربانى كردنِ قوچى، به سلامت پسنديد؛ اسماعيلى كه اكنون فرزندْزاده ى «ابراهيم» بود. او اين بار قوچى سياه و سفيد را فداى مولود فرخنده اش ساخت و آنگاه ران قوچ را همراه با دينارى به قابله هديه كرد.

پيامبر، كودك را در دامن گرفت و موهايش را تراشيد. سپس برابر با وزن موهاى سر كودك، نقره صدقه داد.

آنان كه پيامبر و فرزند زاده اش را در آن صحنه نگريستند و شادمانى را از چهره ى او جوشان ديدند، دريافتند كه مِهرى شگرف در قلب پيامبر جارى شده است و فهميدند كه اين مولود فرخنده داراى جايگاهى بلند است.

روزها گذشت و قلب كوچك فرزند، همانند جويبارى آرام، به آهستگى، تپش و حركت خويش را پى گرفت.

بدنسان، فاطمه نشاط خود را بازيافت و احساس كرد كه نيرويى پنهان در جانش شكفته است؛ نيرويى كه او را برمى انگيخت تا به حركت و تلاش برخيزد و اشيا را لمس كند و از نام و جمال خويش، آن ها را بهره مند سازد.

فاطمه، حياط خانه را آب پاشى كرد. از ميان سرانگشتانش، قطره هاى آب خنك مى تراويد و در پرتو آفتاب مى درخشيد. فضا آميخته به رايحه اى خوش بود، همانند خاكى كه باران خورده باشد؛ رايحه اى كه انسان را برم