ى انگيزد تا سينه اش را به روى هوا بگشايد و ريه اش را از آن لبريز سازد.

حسن در گهواره ى خويش به خواب فرو رفته بود. رنگين كمانى از لبخند گرداگرد دهان لطيفش را كه به غنچه ى نوشكفته ى بهارى شباهت داشت، فرا گرفته بود. چه بسا خواب هايى شيرين در ذهن مى پروراند، خواب هايى شيرين از آنچه خداوند به هنگام خلقت انسان در جان وى وديعه نهاده بود.

فاطمه به كودكش كه اينك او را به مقام مادرى بر نشانده بود، خيره مى نگريست. اكنون فاطمه ى مادر، فرزندى آورده بود و چشمه ى جوشان مِهر مادرى، به لطافت و طراوت، از قلبش مى جوشيد.

كنار آسياب نشست و دسته ى آن را در دست گرفت. آسياب به آرامى گرداگرد مركز خود، چرخيدن آغاز كرد. فرزند پيامبر، با صدايى دل انگيز به ترتيل آياتى مشغول گشت كه جبرئيل از دوردست آسمان فرود آورده بود. او به «مريم» دختر «عمران»، اين زن پاكدامن، بسى عشق مى ورزيد. صداى لطيفش همچون جويبارى زلال جارى گشت:

- و ياد كن آنگاه را كه فرشتگان گفتند: «اى مريم! خداوند تو را برگزيده و پاك ساخته و بر زنان جهان برترى داده است. اى مريم! فرمانبر پروردگار خويش باش و سجده كن و با ركوع كنندگان ركوع نما... خداوند تو را مژده مى دهد به كلمه اى از جانب خود كه نامش مسيح، عيسى بن مريم، است و در دنيا و آخرت آبرومند و از نزديك شدگان درگاه خداست.» [آل عمران / 42 و 43 و 45: «و اذقالت الملائكه يا مريم ان الله اصطفاك و طهرك و اصطفاك على نساء العالمين. يا مريم اقنتى لربك واسجدى و اركعى مع الراكعين... ان الله يبشرك بكلمه منه اسمه المسيح عيسى بن مريم وجيها فى الدنيا و الاخره و من المقربين.».] فاطمه به كودك خويش خيره گشته بود و گهواره اش را با پاى خود حركت مى داد. گهواره، همچون قايقى بر درياچه اى آيينه گون، آرام در رفت و آمد بود.

آسياب، آهسته مى چرخيد. كلمات آسمان با نرمى و خشوع جارى مى شدند. گهواره، سبكبارانه تكان مى خورْد. و اين ها به هم در مى آميختند تا زندگانى فاطمه را در بر گيرند؛ و به راستى زندگى رودخانه اى است كه امواج آب هايش، آن را در سفر به سوى دريايى گسترده پيش مى برند. شايد هم آسيابى است بزرگ كه گرداگرد محورى ثابت مى چرخد، بدون آن كه چرخش خويش را دريابد.فصل 15

«ابوحفصه» نشسته بود و مى انديشيد. تاريكى شب، فلاتى است گسترده كه آدمى هرچه بخواهد در آن دانه مى پاشد و مى كارد و بر مى دارد؛ به آسمان پرمى گيرد، زمين را طى مى كند و مى كاود، و با بلنداى كوه ها سر به رقابت بر مى دارد.

ابوحفصه تنها نشسته بود و پيشانى فراخش در پرتو نور چراغ مى درخشيد. به گذشته ى خويش مى انديشيد: درختى بود تازه پا كه در زمين «جزيرةالعرب» ريشه اى نداشت. در مكّه حتّى از خودش هم فرار مى كرد. اكنون، باده مى نوشيد تا گذشته ى خود را از ياد ببَرد و با خيالات خويش سرگرم باشد.شايد هم مى خواست تا برخى از اشراف از او خونخواهى نكنند و بر كرده اش چشم بپوشند؛ زيرا مستى، خود، عذرى است!

به ياد آورد كه هنگام اسلام آوردن، چه شادمان بود. محمّد در او اميد حياتى را شكوفا ساخت كه در آن، نه نژاد و روابء بلكه پرهيزگارى مايه ى برترى است. امّا اميدش از ميان رفت آنگاه كه در مدينه، با نگاه هاى سؤال برانگيز مواجه گشت. سپس پيوند خود را با پيامبر استحكام بخشيد و دخترش را به همسرىِ وى درآورد. بدينسان، او دامادى يافت كه در سراسر جزيرةالعرب، برترين مرد بود و نيز رفيق مخصوص ابوبكر گشت، همو كه ارج و مقامى داشت و همراه باپيامبر هجرت كرده و با او در غار به سر برده بود.

شب براى عمر طولانى شده بود. اكنون، ستارگان درخششى بيشتر يافته بودند. ميلى جنون آسا براى گريختن در وجودش شعله مى كشيد. پياله اى كوچك برداشت و آن را از شراب كهنه لبريز ساخت و درون خويش را از آن انباشت. احساس كرد اندرونش سخت مى سوزد. چهره اش همانند تكّه اى چوب كه در آتش مى سوزد، سرخ و برافروخته شد. آنگاه، باده هاى پياپى را سركشيد تا آن جا كه چشمانش به سختى سوختند و شعاع هاى نور چراغ در آن ها به رقص درآمدند. گرگ ها زوزه مى كشيدند. در ژرفاى جان او هم حيوانى درنده سر برمى كشيد. حيوان هر لحظه بزرگ تر و درنده خوتر مى شد... ناگاه از جا برخاست و ايستاد، به گونه اى كه نزديك بود سرش به سقف برخورد كند. با خود انديشيد كه به زودى خانه هاى يثرب را ويران خواهد كرد. نخست، روى به سوى خانه ى «ابن عوف» نهاد. از او بيش از همه نفرت داشت، زيرا همواره نژاد و طلا و نقره اش را به رخ عمر مى كشيد. در را با خشونت كوبيد. مرد كه به سختى چشمانش را باز مى كرد، در را گشود. چشمان ابوحفصه برقى زد و ناگاه دسته ى شمشيرش را بر سر ابن عوف فرودآورد. مرد، لرزان و هراسان به او پشت كرد، امّا پس از لحظه اى در آستانه ى در بر زمين افتاد.

عمر از ميان خانه ها و كوچه ها گذشت تا آن ها را پشت سر نهاد و صحراى گسترده پيش چشمش پديدار گشت، و نيز آسمانى لبريز از ستارگان. به ياد آورد آنچه را كه بر كناره ى چاه هاى «بدر» گذشت: سَران «قريش» را به ياد آورد كه بر ريگ ها كشيده مى شدند و آنگاه پيكرهاى بى جانشان در چاهى كهنه انداخته شد و رگبار تيرها بر آن ها فرود آمد. «ابوجهل» را به ياد آورد با پيكر خشك و بى روحش؛ و نيز «اميّة بن خلف» و «عتبه» و «شيبه» و «وليد» را. به خاطر آورد آنان كه مكّه را از هيبت خويش مى آكندند، چگونه بى جان بر زمين افتاده بودند. مرگ، آنان را سخت در برگرفته بود، در حالى كه پشت سر، طلا و نقره و زنان زيبا؛ و پيش رو، نژادى نام آور نهاده بودند.

ابوحفصه، با زمزمه ى شعر «أسود» به راه خود ادامه داد:

- چه بسيار كنيزكان آوازخوان و باده نوشان گشاده دست كه در چاه متروك «بدر» افكنده شدند.

چه بسيار زنان زيبا اندام كه در چاه متروك بدر، مدفون گشتند. آيا اين «فرزندِ ميش» ما را فرا مى خوانَد تا زنده شويم؟ چگونه خواهد بود زندگانى پيكرهاى بى جان و سرهاى جدا از تن؟ آيا او مى تواند مرگ را از من برانَد و آنگاه كه استخوان هايم پوسيده شوند، مرا برانگيزانَد؟ يكى دو نفر صداى عمر را شنيدند كه سكوت شب را مى شكافت ، امّا ترجيح دادند كه ساكت بمانند، زيرا مى دانستند عمر مردى است خشن و تند خو.

امّا «ابن عوف» نتوانست تحمّل كند. در تاريكى شب، راهِ خانه ى پيامبر را در پيش گرفت. او رسول خدا را مى شناخت و مى دانست كه در دل شب، وى را بيدار و در حال عبادت خواهد يافت. نيز چه بسا انتظار بازگشت مردانى را مى كشيد كه براى شناسايى به صحرا روانه كرده بود تا اخبارى از قبيله هاى عرب و قريش گردآورند؛ قريشى كه هر لحظه براى خونخواهى بيدار بود.

ابن عوف در را كوبيد و منتظر ماند. پيامبر با سيماى درخشانش چهره نمود. ابن عوف را ديد كه نوارى از خون، سرش را رنگين ساخته و قطره هاى سرخ بر لبانش نقش بسته است.

- اى رسول خدا! عمر...

پيامبر همه چيز را دريافت: عمر همچنان باده مى نوشد و هر چه مى خواهد، انجام مى دهد.

هنگامى كه پيامبر دريافت عمر، شعر دشمنانش را حرف به حرف و كلمه به كلمه زمزمه مى كند، نشان خشم بر چهره اش پديدار گشت. ا