 اين بدتر آن كه مشركان را نيز برمى انگيزد تا نورى را كه در جزيرةالعرب تابيدن گرفته است، خاموش سازند.

شايد اين نخستين بار بود كه مسلمانان ديدند پيامبر خشم خويش را بدينسان آشكار مى كند. با همين خشمناكى، پيامبر بالاى سر عمر ايستاد. ابوحفصه كه اينك مستى از سرش پريده بود، بانگ زد:

- از خشم خدا و رسولش، به خدا پناه مى برم!

اگر پيامبر اين كلمات آرام بخش و خشم سوز را نمى شنيد، بى شك او را گوشمال مى داد. و راستى كه چه اراده اى مى خواهد فرو نشاندنِ نفس بر فراز چنين آتشفشان هاى جوشانى. و بدين گونه مى توان مردان را شناخت؛ مردانى كه با چنين صبرى، در كشاكش جنگ و زير سايه ى شمشيرها، گونه اى ديگرند.

پيامبر به خانه بازگشت در حالى كه با خود مى انديشيد اين باده ى خِرَدزُدا با مردم چه مى كند و اين گريزندگان از روشنايى روز به غفلتِ تاريكى، چه به روز خود مى آورند.

از آن سوى نيز ابوحفصه گام هايش را بر زمين مى كشيد و به سوى خانه رهسپار بود. چشم ها او را محاصره كرده بودند و از مستى و غفلت او بيزارى مى جستند. عمر دستانش را به سوى آسمان دراز كرد و ندا برآورد:

- خداوندا! بيانى روشن درباره ى شراب، براى ما نازل فرما! صبحگاهان، ابوحفصه آياتى را شنيد كه جبرئيل از قلب آسمان ها با خود آورده بود:

- همانا شيطان مى خواهد با شراب و قمار، ميانِ شما دشمنى و كينه ايجاد كند و شما را از ياد خدا و از نماز باز دارد. پس آيا شما دست بر مى داريد؟ [مائده/ 91: «انما يريد الشيطان ان يوقع بينكم العداوه والبغضاءفى الخمر و الميسر و يصدكم عن ذكر الله و عن الصلاه فهل انتم منتهون.».] عمر در حالى كه جام شرابش را با خشم درهم مى شكست، بانگ برآورد:

- آرى، دست برداشتيم. آرى، دست برداشتيم.

مدينه دستخوش حركت هاى غيرعادى و رويدادهاى پياپى بود. يهوديان در وراى حصارهاى خويش، به توطئه مشغول بودند و مشركان را برمى انگيختند تا همگى به جنگ با مدينه برخيزند. پيامبر دلش براى مدينه مى تپيد و از خيانت ها و توطئه ها بيم داشت. امّا آسمان، نگاهبان شهرى بود كه پيامبر را اَمان داده بود و آن را از دسيسه هاى يهود حراست مى كرد.فصل 16

سوگْناله هاى مكّه، همچنان، به سانِ رشته هاى دود، فضاى جزيرةالعرب را پوشانده بود. قريش نيروى خود را براى هجوم آماده مى ساخت و شمشيرها و دشنه هايش را صيقل مى داد. «ابوسفيان» با پافشارى بسيار، مى كوشيد تا كارى نشدنى را به انجام رسانَد. اكنون همسر او به مارى خطرناك تبديل شده بود كه چشمانش لانه ى كينه اى سخت بود؛ كينه اى كه به جاى صلح، جنگى هلاكت زا و به جاى سبزى، خاكستر و دود به بار مى آورْد. «هند» با اين انديشه، خواب و آسايش نداشت و همانند مارى افسانه اى گرداگرد خويش حلقه زده بود.

ابوسفيان كه جلودار سواران و اسبانش بود، در قلب شب راه مدينه را در پيش گرفته، همچون مارى، حركت پنهان خود را آغاز كرد. «ابن مشكم»، پيشواى قبيله ى «بنى نضير»، در انتظار او بود تا راه هاى ضربه زدن به مدينه را به او بنماياند و آگاهى اش دهد كه چگونه مى توان محمّد، اين دشمن مشترك، را به قتل رساند.

«كعب بن اشرف» سكوت كرده، گوش فراداده بود و مى ديد كه چگونه ابوسفيان به تنيدن تار عنكبوت مشغول است و همچون مارى زبانش را به جستجوى طعمه بيرون آورده، چشمانش به سان گداخته هاى آتش برق مى زند و سايه اش به هيبت شيطانى سركش بر ديوار نقش بسته است.

ابوسفيان از سكوت كعب به خشم آمده بود، به ويژه آن كه يهوديان- كه اهل كتاب بودند- براى قتل محمّد دليرى بيشترى نشان مى دادند:

- تو را به تورات سوگند! آيا دين ما برتر است يا دين محمّد؟ كعب، گويى كه عقرب او را نيش زده باشد، با خشم گفت:

- ابوسفيان! البته دين شما بهتر از دين محمّد است.

ابن مشكم با بدجنسى مخصوص يهود، گفت:

- ابوسفيان! آيا تو محمّد را دروغگو مى دانى؟ ابوسفيان با دلخورى گفت:

- ما كه او را «صادقِ اَمين» مى ناميم، چگونه دروغگويش بخوانيم؟ - اگر چنين است، چرا با او مى جنگيد؟ ابوسفيان احساس كرد در سرش شعله اى زبانه مى كشد:

- ما و «بنى هاشم» همانند دو اسب شرطبندى، در همه چيز برابر بوديم و هر امتيازى كه آنان داشتند ما نيز داشتيم، تا آن كه محمّد چهره نمود. اكنون، براى ما چه مانده است؟ كعب كوشيد تا به اين آتش دامن زند:

- اگر همه ى قبيله هاى عرب با يكديگر همدست مى شدند، هرگز كار به اين جا نمى رسيد. كاروان هاتان، شكوهتان، و حتّى خدايانتان در خطرند. پيش از آن كه او به شما شبيخون زند، وى را غافلگير كنيد!

ابوسفيان، خشم آلود برخاست و با حرارت فرياد برآورد:

- ماه سر بر نخواهد زد مگر آن كه سوگناله هاى خانه هاى يثرب را بشنويد.

آنگاه، برخاست و باشتاب به سوى صحرا رفت: نقطه اى كه دويست اسب و سوار لشكر آراسته بودند.

مدينه آرام خفته، در انتظار سپيده دم بود تا روزى ديگر با آواز خروس آغاز گردد؛ روزى براى كاشتن، ساختن، و سنگ ها را شكافتن و چشمه برآوردن.

سُم اسبانِ سرمست زمين را به لرزه انداخته، غبارى آميخته به گرگ و ميش سپيده دَمان را بر مى انگيخت.

پيرامون مدينه در «عريض»، آتش در دو خانه درافتاد و زنان و كودكان گريختند و مردان سربريده شدند. نخلستان ها در آتش سوختند و آنگاه آتش افروزان مهاجم، بى آن كه سربگردانند، راه گريز در پيش گرفتند.

ابوسفيان لذّتمندانه به شعله هايى مى نگريست كه درختان يثرب را در كام خود مى كشيدند. آرزو كرد: كاش «هند» نيز در اين جا حاضر بود تا با نشان دادن اين منظره، بر آتش درونش آب مى ريختم و شعله هاى جانش را فرومى نشاندم.

ناله ى زنان و كودكان، آن فضاى سرشار از آرامش را آكند. در اين حال ، شيهه ى اسبى خشمگين به گوش ابوسفيان رسيد. با تازيانه اسبش را دوانيد و با سرعتى بيش از باد، به سوى مكّه رهسپار گشت.

مكّه بيدار شد، در حالى كه تبِ جنگ بر آن چيره شده و حسّ انتقام جويى فضا را انباشته بود. سه هزار جنگجو گرداگرد ابوسفيان را فراگرفته بودند. پيرامون هند نيز چهارده زن گرد آمده بودند. غيرت جاهلى اينك دمادم مى جوشيد.

دودِ بُخورى كه براى «هُبَل»، خداى جنگ، به پاكرده بودند، به هوا برخاسته بود. اين نذر و نياز از آن رو بود كه هبل، انتقام آنان را از محمّد بستاند.

زير نور كم سوى چراغى، «عبّاس» در حال نگارش نامه اى به برادرزاده اش بود تا او را از هجوم زودرس قريش آگاه سازد. در ميانه ى شب، پيكى بادپيما، با شتاب تمام، از مكّه بيرون آمد و ريگستانِ صحرا را پشت سر نهاد.

پيامبر، اكنون در حدود هفت كيلومترى جنوب يثرب، يعنى در «قبا» به سر مى بُرد؛ همان سرزمينى كه پس از آن هجرت سرنوشت ساز، با امن و اَمان در آن پاى نهاده بود. او به قبا آمده بود تا توطئه ها و خيانت هايى را كه صحرا در دامان خود مى پروَرْد، از نزديك نظاره كند. وى مى دانست كه قبيله هاىِ پيرامون، نمى خواهند يثرب در آرامش به سر بَرَد و خواستار همدستى با قريش هستند، چرا كه مكّه اُمّ القُرا و خانه ى خدايان بود و قريشيان همچنان در انديشه ى خونخواهى، خواب و آرام نداشتند.

در اف