ق دوردست، جز ريگ هاى صحرا چيزى به چشم نمى خورد. سكوت بر همه چيز سايه افكنده، حالتى بيم آور به اشيا بخشيده بود. «ابىّ بن كعب» به نقطه اى سياه كه در افق خودنمايى مى كرد، خيره مى نگريست. ناگاه بانگ برآورد:

- مى پندارم سوارى تيزتَك به سوى ما مى شتابد.

- آرى، پيداست كه از مكّه مى آيد.

سوار، لگام اسبش را به سختى كشيد و ايستاد. اسب، شن هاى گرم را به هوا پاشيد و سوار نفس نفس زنان از اسب پايين جَست، در حالى كه نامه اى را در دست داشت؛ نامه اى كه پيام قلبى تپنده با عشق پيامبر را در سينه داشت.

هيچ كس از مضمون آن نامه كه «ابن كعب» براى پيامبر خواند، آگاه نشد. امّا اندوه و خشمى كه بر چهره ى پيامبر نشست، حكايتگر آن بود كه رويدادى تكان دهنده در پيش است؛ رويدادى كه صحرا و تاريخ را زير گام هاى خود به لرزه خواهد انداخت.فصل 17

ماهِ شب چهاردهم شوّال در آسمان مى درخشيد و با هاله ى خويش، در ميان ستارگان خودنمايى مى كرد. چراغ هاى مدينه همچنان افروخته بودند و نورى طلايى رنگ به فضا مى پاشيدند. پنجره هاى خانه ها همانند جويبارانى بودند كه نور را در فضا جارى مى ساختند.

در مسجد، مؤمنان گرداگرد پيامبر حلقه زده بودند. جوانان و پيران و ميانسالان از رويدادى مهم سخن مى گفتند: «قريش به سوى مدينه در حركت است.» پيامبر لب به سخن گشود:

- در مدينه، به انتظار آنان مى مانيم تا فرارسند. اگر بيرون شهر اقامت كنند، در بدترين موقعيّت قرار مى گيرند و اگر به شهر داخل شوند، همه را هلاك مى سازيم. «ابن سلول» انديشيد كه زمينه ى مناسب فراهم شده است.پس نفاق سر برآورد و گفت:

- آرى رسول خدا! در مدينه مى مانيم.

خشم، چهره ى جوانان را فراپوشاند. آنان آرزو داشتند كه در ميانه ى صحرا بجنگند. جنگ در تنگاتنگ كوچه هاى مدينه، روح دلاورىِ آن ها را سيراب نمى كرد. آنان چه بهره اى مى بردند از جنگى كه زنان و كودكان در آن سهيم باشند؟ جوانى كه در بدر حضور نيافته و چندى در انتظار چنين روزى به سر برده بود، بانگ برآورد:

- آنگاه، عرب درباره ى ما چه خواهد گفت: از رويارويى با قريش ترسيديم و در انتظار مانديم تا قريش بر ما هجوم آورند؟ ديگرى فرياد برآورد:

- اى رسول خدا! ما را به سوى دشمنانمان گسيل دار تا آنان به گستاخى خود نيفزايند.

دليرى و حماسه فضا را آكند و به اوج رسيد و در اين ميان، صداى عقل گم شد. هرگاه احساس مهار بگسلد، به اسبى سركش تبديل مى گردد كه به هيچ بانگى گوش فرانمى دهد و هيچ چيز در برابرش تابِ ايستادن ندارد.

طوفانى وزيدن گرفت كه هيچ كس توان تحمّلش را نداشت. اكنون حكمت حكم مى كرد كه با مُدارا و حوصله با اين طوفان برخورد شود تا از شدّت آن كاسته گردد.

برخى از آن ميان، با نگريستن به چهره ى پيامبر كه در حال مرتّب ساختن زرهش بود، به خود آمدند و به پيامبر اطمينان دادند كه رأيش را مى پذيرند و در مدينه مى مانند. امّا پيامبر با احتياط و بردبارى گفت:

- سزاوار نيست كه پيامبرى با فرونهادنِ رأى امّت خود، آن ها را ناديده بگيرد، تا آن كه خداوند بين او و دشمنانش حكم كند.

آنگاه براى آن كه طوفان را فروبنشانَد، سخنش را چنين پى گرفت:

- وظيفه ى شما، رعايت تقواى الهى و صبر و پايدارى در هنگامه هاى سخت است. بنگريد كه به شما چه فرمان مى دهم تا همان را انجام دهيد.

فاطمه ايستاده بود تا پدرش را وداع بگويد، در حالى كه كودكى يك ماهه در آغوشش بود. پيامبر، كودك را بوسيد و سينه اش را از رايحه ى عطرى بهشتى سرشار ساخت. آنگاه، عاشقانه نجوا كرد:

- او گل خوشبوى من است در اين دنيا... و مادرش بسى راست گفتار و درست كردار است. [انه ريحانتى من الدنيا و امه صديقه.] پيامبر با يثرب وداع گفت. او در اين حركت، هزار رزمنده را به همراه داشت. در كوهراهه ى «وداع» كه سرآغاز جاده ى منتهى به مكّه بود و در آستانه ى دو كوه «شيخان» كه پيرامون مدينه قامت افراشته بودند، پيامبر از لشكر خويش سان ديد و نوجوانان زير پانزده سال را به مدينه بازگردانْد.

سپيده بردميد و پيامبر به «شوط»، باغى ميان مدينه و كوه «اُحُد»، رسيد.

در اين هنگام، پيشواى نفاق سربرآورد و سرپيچى خود از فرمان رسول خدا را آشكار كرد. به اين ترتيب، «ابن اُبىّ» بازگشت و دنباله روان او كه سيصد تن بودند، نيز بازگشتند. اين رويداد سبب پيدايش شكافى در لشكر پيامبر گشت و آن را در آستانه ى گسيختگى قرار داد.

قريش در وادى «قنات» لشكر آراست و در زمينى شوره زار پخش گشت تا راه را بر لشكر مسلمانان ببندد.

پيامبر در جستجوى راهنمايى بود تا سپاه اسلام را بى آن كه با لشكر قريش برخورد كند، به اُحُد رهنمون گردد. «ابوخيثمه» بانگ برآورد:

- من براى راهنمايى آماده ام.

- با خير و رحمت پروردگار، حركت را آغاز كن. را هنما، سرزمينِ بدون ريگ «بنى حارثه» را براى عبور برگزيد؛ سرزمينى با سنگهاى سياه ريز كه گويى در آتش بريان شده بودند. به اين ترتيب، كشتزارها سوى راست لشكر پيشرو قرار داشتند و نيروهاى مشركان سوى چپ آنان. راهنما به سمت شمال پيش مى رفت تا پس از طىّ وادى «قنات»، به كوه اُحُد برسد.

سپاه به كوهراهه ى مشرف بر درّه داخل شد و بلندى ها و دامنه ها را پشت سر نهاد.

پيامبر سپاهش را در سه بخش سازمان داد. آنگاه به پنجاه تيرانداز ورزيده فرمان داد كه برفراز كوه «عينين» به پاسدارى بپردازند. «عينين» كوهى بود كوچك در جنوب غربى لشكرگاه پيامبر كه تا مقرّ فرماندهى، صد و پنجاه متر فاصله داشت. اجراى اين طرح نظامى، تدبيرى بود تا سپاه اسلام به محاصره ى قريشيان درنيايد. پيامبر به خوبى مى دانست كه قريش داراى سواره نظامى نيرومند به فرماندهى «خالد بن وليد» است و از اين نيرو انديشناك بود.

آنگاه، پيامبر به «ابن جبير»، فرمانده تيراندازان، فرمان داد:

- بر اسب سواران آن قدر تير بباريد كه نتوانند از پشت به ما نزديك شوند.

سپس به تيراندازان ديگر دستور داد:

- شما نيز از پشت، نگاهبان ما باشيد تا به ما هجوم نياورند. با تيرهاى خود، آن ها را نشانه رويد و بدانيد كه اسبان هيچگاه به سوى تير پيشروى نمى كنند. اگر شما در جايگاه خويش ثابت بمانيد، ما پيروز خواهيم بود. خداوندا! من تو را بر ايشان گواه مى گيرم.

آنگاه، ديگربار پيامبر به آن ها سفارش كرد:

- حتّى اگر ديديد كه پرنده اى ما را به چنگال گرفت و در ربود، شما جايگاه خويش را ترك نكنيد، مگر آن كه خود، شما را فراخوانم. نيز اگر ديديد كه ما بر قريش پيروز شديم و آنان را لگدكوب كرديم، شما جايگاه خويش را ترك نكنيد، مگر آن كه خود، شما را فراخوانم. باز اگر ديديد به غنيمت دست يافته ايم، براى سهم بردن به ما نپيونديد. و اگر ديديد ما كشته مى شويم، به يارى مان نياييد و از ما حمايت نكنيد.

از آن پس، پيامبر نيروهايش را صف آرايى كرد. پيشاپيش، مردانى بسيار نيرومند نهاد كه در ميانشان «على» بود و «حمزه» و «ابودجانه» و «سعد بن ربيع» و مردانى ديگر كه جان هاشان را ايثارگرانه بر كف گرفته بودند. نيز دسته اى را به فرماندهى «مقداد» مأمور ساخت تا براى رويارويى با هجو