م احتمالى سواره نظام قريش، تيراندازان را پشتيبانى كند.

در اين حال، پيامبر ديگر بار خوابى را كه ديده بود، به خاطر آورد. گويى آن رؤيا پيش چشمانش جان گرفت: گاوهايى را ديد كه بينندگان را شادى مى بخشند... آنگاه ديد كه گاوها سربريده شدند و مظلومانه در خون خود دست وپا زدند. سپس ديد كه بر لبه ى شمشيرش شكافى پديدار گشته است.

نشانه هاى اِنذار، آسمان را فراپوشاند. شمشيرها در ميان غبار، همچون آذرخش هايى كه به سوى زمين فرومى آيند، مى درخشيدند. «ابودجانه» دستار مرگ را پيرامون سر خويش محكم پيچيد، گويى كه زخمى فَوَران كننده را مى بندد. آنان كه او را مى نگريستند، دريافتند كه اين مرد، مرگ را راهى به سوى زندگى برگزيده است.

مردى كه آسمان او را رسول زمين برگزيده است، رسالت خويش را ابلاغ مى كند:

- هيچ كردارى را سراغ ندارم كه شما را به خدا نزديك سازد، مگر آن كه شما را به آن فرمان دادم. و نيز هيچ كارى را نمى شناسم كه شما را به آتش نزديك كند، جز اين كه از آن بازتان داشتم. همانا «روحِ اَمين» به من الهام داده است كه هيچ جانى نمى ميرد، مگر آن كه روزىِ خويش را بى هيچ كاستى دريافت مى كند... پيوند يك مؤمن با مؤمن ديگر همانند پيوند سراست با پيكر: آنگاه كه به درد آيد، همه ى اندام ها با او همدردى مى كنند.

از آن سو، در اردوگاهى ديگر و در زمينى شوره زار، بانگ دايره ها و دُهُل ها، آرام بخش جان هاى نامباركى بود كه شيفته ى ديدار خون بودند و از صداى طبل جنگ كه دُرُشتناك نواخته مى شد، سرمست مى شدند؛ صدايى كه شيطان را بيدار مى كرد تا عربده كشان همه چيز را نابود سازد.

پانزده زن به حركت درآمدند تا سرود خونخواهى را سردهند. در اين ميان، آواى «هند» طنينى سخت وحشيانه داشت:

- ما دختران «طارق»ايم كه بر نازبالش ها گام مى نهيم. بر گردن بندهامان مرواريد نشانده ايم و در شكاف موى سر، مُشك نهاده ايم. اگر پيش آييد، هماغوش مى شويم و زير پاتان نازبالش مى گستريم؛ و اگر پس رويد، جدايى مى گزينيم، بى آن كه دل ببنديم.

بدينسان، مردان، اميد شب هاى سرخ فام را در سر مى پروراندند؛ شب هايى سرشار از لذت. و نيز به دل هاى خود وعده مى دادند كه از زنان يثرب كام برگيرند، زنانى كه زيبارويان «اوس» و «خزرج» در ميانشان خواهند بود.

چشم ها فراخ شدند و مردان به اوج خشم رسيدند. قريش هجوم را آغاز كرد. پيشاپيش سپاه، پياده نظام بود كه طلايه داران سواره با فرماندهى «عكرمة» فرزند ابوجهل، پشتيبانى شان مى كردند. آنان به جناح چپ لشكر اسلام يورش آوردند تا آن را درهم ريزند و از آن طريق، به عمق درّه نفوذ يابند و مسلمانان را از فَراپُشت، غافلگير كنند.

اين هجوم سرسختانه با رگبار انبوه تيرها برابر گشت. مقداد با نيروهاى خود، راه را بر سيل مهاجمان بست و آن ها را واداشت كه باز پس نشينند. نيز از فراز كوهپايه هاى «اُحُد»، صخره ها و سنگ ها در غلطيدند و مهاجمان گريختند و پراكنده گشتند.

نيروى سواره، پياپى يورش مى برد، امّا هيچ سودى نداشت. در آن لحظه هاى پرشور، ناگاه پيامبر فرمان حمله ى متقابل را صادر كرد. او در اين انديشه بود كه قلب نيروهاى بازپس نشسته را نشانه رود. محور نبرد بر گِرد پرچم قريش مى چرخيد و پيامبر بر آن بود كه اين پرچم را به زير آورَد و روح جاهليّت را در هم بشكند. نُخست، اين پرچم با ضربه اى كه على فرود آورد، بر زمين افتاد. ديگر بار برافراشته شد و باز فرود آمد. آنگاه فرازى ديگر... تا آن كه پاره پاره شده و بر خاك افتاد.

بدين گونه، توان روحى مشركان در هم شكست و هراس شكست بر جانشان چيره شد. «هند» عزم خويش را به دست باد سپرد و دايره ها را فرو انداخت. اكنون، آرزوهاى همسر ابوسفيان بر باد رفته بود.

در گرماگرم پيروزى، «حمزه» بر زمين افتاد و نيزه ى «وحشى» قلبش را دريد... و بدينسان شكاف شمشير محمّد تعبير شد.

امّا بر فراز كوه «عينين»، نبردى از گونه اى ديگر جريان داشت؛ نبردى سخت و آتش افروز در عمق دل ها كه برافروزنده اش، غنميت هاى پراكنده در درّه بود. سرانجام، پس از نبردى سخت، جناحى از نَفْس كه اميرِ زشتى هاست پيروز شد و بيشتر تيراندازان، جايگاه خويش را ترك گفتند، بى آن كه به چيزى توجّه كنند. «ابن جبير» آن ها را فرامى خواند و سفارش هاى پيامبر را به يادشان مى آورد. امّا نَفْس هايى كه به آواز افعى گونه ى شياطين گوش سپارده بودند، زمزمه هاى آسمانى را سراسر به فراموشى سپردند.

«خالد بن وليد» كه در انتظار فرصت بود، ديد كه چگونه تيراندازان از كوه سرازير مى شوند. در چشمانش برق جنگ درخشيد و آنگاه اسبان را همچون طوفانى به پيش راند. بدينسان، بلوا و آشوب در صفوف سپاهيان اسلام گسترش يافت.

مسلمانان بى آن كه بينديشند، پاى به گريز نهادند. پيامبر ندا داد:

- من رسول خدا هستم. به سوى من بشتابيد!

پس از لحظه هايى سخت، پيامبر توانست بيشتر نيروهاى خويش را ديگر بار گردآورد و آنان را به سوى كوهپايه بازگرداند.

صداى ابوسفيان در دل درّه پيچيد:

- بزرگ است «هُبَل». و پيامبر آواز در داد:

- اللّه بزرگ تر و برتر است.

- «عُزّا» از آن ماست و شما از او بهره اى نداريد.

- اللّه مولاى ماست و شما مولايى نداريد.

- اى محمّد! اين تلخكامى به ازاى آن تلخكامى است: اُحُد در برابر بَدْر. پيروزى در جنگ دست به دست مى چرخد.

پيامبر به على فرمان داد تا آگاهى يابد كه آيا نيروهاى قريش در پى ويران ساختن مدينه اند:

- بنگر كه چه مى كنند. اگر از اسبان خود كناره جويند و بر شترها سوار شوند، بدان كه خواهان بازگشت به مكّه اند. امّا اگر بر اسبان خود سوار شوند، نشانه ى آن است كه عزم حركت به سوى مدينه را دارند.

آنگاه، پيامبر كه برق اراده در چشمش مى درخشيد، ادامه داد:

- سوگند به آن كه جانم در دست اوست! اگر قصد مدينه را داشته باشند، با آنان سخت خواهم جنگيد.

زخم هاى پيامبر فوران مى كنند و پياپى خون مى فشانند، بى آن كه توقّف را بشناسند. آه، اى زخم هاى پيامبران، اى زخم هاى سرخِ سرخ، اى زخم هاى شفق فام كه روز رامژده مى دهيد؛ روزى با آفتاب تابان و شور بهاران!فصل 18

مشركان همانند گرگ هاى گرسنه در ميان پيكرهاى بى جان مى گشتند و جگرها و قلب هايى را كه روزى با اميد به زندگى و داشتن جهانى زيبا و سرشار از آرامش مى تپيدند، از هم مى دريدند.

«هند» همچون كركسى درنده بر پيكر «حمزه» فرود آمد. چهره ى خشمگينش، او را به كلاغى آزمند شبيه ساخته بود؛ و صدايش به آواى افعى شباهت داشت:

- حمزه... شكارگر شيران... پيكرى بى جان. برخيز اى كُشنده ى پدر و برادرم!

هند دشنه اى بركشيد و اندرون شير خدا و شير رسول خدا را از هم دريد. آنگاه دست خويش را در اندرون او فرو برد. چنگال هايش در جستجوى جگرى گرم بود و لحظه اى كه به جگر دست يافت، آن را بيرون كشيد.

حمزه همچنان آرام خفته بود، در حالى كه لايه اى از غبار بر چهره اش نشسته بود.

ماده گرگ، جگر انسان را دريد تا آن را در دهان بگردانَد و ببلعد.

بر تپّه هاى مجاور، زنان مدينه اخبار نبرد را پى مى گرفتند. گريز مسلمانان، آ