 كه چراغ آسمان را در زمين برافروخته بود و مى خواست آن را در برابر طوفانِ فراپيش، روشن نگاه دارد.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:2013.txt">فصل 21</a><a class="text" href="w:text:2014.txt">فصل 22</a><a class="text" href="w:text:2015.txt">فصل 23</a><a class="text" href="w:text:2016.txt">فصل 24</a><a class="text" href="w:text:2017.txt">فصل 25</a><a class="text" href="w:text:2018.txt">فصل 26</a><a class="text" href="w:text:2019.txt">فصل 27</a><a class="text" href="w:text:2020.txt">فصل 28</a><a class="text" href="w:text:2021.txt">فصل 29</a><a class="text" href="w:text:2022.txt">فصل 30</a></body></html>فصل 21

شب هاى رمضان رخت بربستند و هلال شوّال با تبسّم رخ نمود تا شادى عيد فطر را براى قلب ها ارمغان آورَد.

اكنون، شادمانى عيد با شادى ديگرى درآميخته بود: پيامبر و مؤمنان، كندن خندقى به درازاى پنج هزار ذراع، پهناى نُه ذراع، و عمق هفت ذراع را به پايان برده بودند.

گروهى از مؤمنان بر فراز تپّه هاى كنار خندق گرد آمده، به اين دستاورد عزم و اراده ى خويش مى نگريستند؛ اراده ى انسانى كه شعله اى آسمانى پيرامون خود برافروخته است:

- كدام نيرو توانست چنين كار شگرفى را به انجام رسانَد؟ - اين، نيروى ايمان بود، برادرم!

- آرى؛ مؤمن نيرومندتر از كوه است.

هلال شوّال لب به تبسّم گشود تا پايان گرسنگى و تشنگى را اعلان كند. مؤمنان همراه با كلنگ هاشان برمى گشتند و گرد و غبار يك روز سرشار از تلاش را از تن مى تكاندند.

سپاهيان مكّه در «مجمع الاسيال» ميان «جرف» و «زغابه» گرد آمدند. نيروهاى «غطفان» در «ذنب نقما»، جايى در غرب كوه اُحُد سپاه آراستند. «حىّ بن اَخطب»، فردى از سلاله ى «سامرى»، مى كوشيد تا يثرب را اشغال كند و پيامبر اُمّى را كه در تورات نشانش را يافته بود، نابود سازد. در ژرفاى جان او، آواى گوساله اى به گوش مى رسيد؛ گوساله اى كه اكنون معبود آنان گشته بود.

بر كناره ى خندق، همه ى روياهاى «ابوسفيان» در هم شكست. او هرگز گمان نمى كرد كه با چنين پديده اى رويارو گردد. خشمگينانه، در حالى كه بر اسب خويش تازيانه مى نواخت، غرّيد:

- اين، نيرنگى است كه عرب با آن آشنا نبوده است.

- حاصل تدبير آن مرد پارسى است.

- برگذشتن از چنين خندقى هرگز ممكن نيست.

- تنها راه، محاصره ى آنان است.

شبانگاه فرارسيد و بادهاى زمستانى، از سوى شمال، وزيدن آغاز كردند؛ بادهايى كه پوست بدن را مى شكافتند و به استخوان نفوذ مى كردند. ابوسفيان در برابر شعله هاى آتش نشسته بود. باد با دامن خيمه بازى مى كرد و سايه هاى آن همچون شيطانى سركش بر تارك خيمه مى رقصيدند.

«عكرمه» كه مى خواست آن سكوت مرگبار را بشكند، آرام گفت:

- آن ها از دسترس تيرها دور شده اند.

ابوسفيان كه به آتش خيره مى نگريست، گفت:

- راهى براى نفوذ به خندق و عبور از آن بيابيد؛ به درازا كشاندن زمان محاصره به سود ما نيست.

«عمرو بن عاص» سخن را پى گرفت:

- من به «بنى قريظه» اعتماد ندارم. آنان تنها ياوه مى سرايند. اگر جز اين است، چرا كارى نمى كنند؟ هزار جنگجو بر كناره ى يثرب پهلو گرفته اند و آن ها، همچنان، در وراى حصارهاى خود پنهان گشته اند.

عكرمه، نوميدانه گفت :

- قبايل «غطفان» را هم از ياد نبر! آنان در برابر مُشتى خرما، به صلح با محمّد تن مى دهند. ابوسفيان برآشوبيد و گفت:

- آيا با قصدى جز اين آمده اند؟ لحظه اى سكوت گزيد. آنگاه، در حالى كه از چشمانش شراره اى هولناك بَرمى جست، افزود:

- فردا كار را يكسره مى كنم.

صبحگاهان با سرمايى مرگزا چهره نمود. همه را جان به گلو رسيده بود. «عامرى» با اسب خويش در «سبخه»، جايى ميان خندق و كوه «مسلع»، به تاختن درآمد. تاخت و تاخت تا سرانجام با نيروى شگرف، اسب خويش را از فراز خندق به پرواز درآورد.

پيامبر به نيروهاى كمين گيرنده ى خويش دستور داد كه راه بازگشت را بر او بگيرند. سوار كه نشان پهلوانى داشت، با غرور بانگ برآورد:

- آيا هماوردى براى من هست؟ سكوتى دهشت زا بر آن پهنه خيمه زد. دل هاى بيمناك همچون طبل هاى جنگ، سخت به تپيدن افتادند:

- آيا هماوردى براى من هست؟ آيا كسى هست كه مشتاق بهشت خود باشد؟ پهلوان سواره اى كه همه با شگفتى به او مى نگريستند، سرمستانه مى خنديد. على از پىِ دو بار ديگر، باز برخاست تا به رويارويى او رود. اين بار، پيامبر رخصت داد. و جوانمرد اسلام گام در راه نهاد.

پيامبر دستانش را به سوى آسمان، رو به جهانِ بى نهايت، واگشود:

- بار خدايا! در نبرد بدر، «عبيده» را و در نبرد اُحُد، «حمزه» را از من بازستاندى. اينك، اين على است: برادرم و پسر عمويم. مرا تنها مگذار؛ كه تو بهترين وارثى. [اللهم انك اخذت منى عبيده يوم بدر و حمزه يوم احد. و هذا على اخى و ابن عمى فلاتذرنى فردا و انت خيرالوارثين.] آنگاه، در حالى كه على را با ديدگان خويش بدرقه مى كرد، زمزمه ورزيد:

- اينك، سراسرِ ايمان روياروى سراسرِ كفر چهره مى نماياند.

بدينسان، سواره اى و پياده اى، مشركى و مؤمنى چهره به چهره شدند:

- تو كيستى؟ - على فرزند «ابو طالب».

- كسى ديگر بايد با من روبه رو شود. براى من ناگوار است كه تو را بكشم، زيرا پدرت از دوستان من بود.

- امّا كشتن تو براى من گواراست.

«ابن ودّ» كه اينك صحنه هايى از رويارويى «بدر» پيش چشمش جان مى گرفتند، گفت:

- من دوست نمى دارم كه مردى بزرگوار چون تو را هلاك سازم. بازگرد كه بازگشت به سود توست.

على با عزمى استوار پاسخ داد:

- قريش از تو چنين نقل مى كنند: «هر كس سه چيز از من بخواهد، بى ترديد يكى از آن سه را اجابت مى كنم.» - آرى، چنين است.

- من تو را به اسلام فرا مى خوانم.

- اين خواهش را فرو بگذار و چيزى ديگر بخواه!

- از تو مى خواهم كه همراه با ياران قريشى ات به مكّه بازگردى.

- آنگاه زنان مكّه در باره ام خواهند گفت: «جوانى او را فريفت.» - پس از تو مى خواهم كه پياده نبرد كنى. خشمى شعله ور در چشمان او زبانه كشيد. از اسب خويش فرود آمد... پيكار دو شمشير در فضا جوشيد: شمشير اسلام و شمشير جاهليّت، ايمان و كفر، خشم آسمانى و تعصّب جاهلى! و پيامبر، همچنان به دعا مترنّم بود:

- بار خدايا! مرا تنها مگذار؛ كه تو بهترين وارثى.

ناگاه، ضربه اى همچون صاعقه اى خشم آگين فرود آمد تا مرد برگذرنده از خندق، غافلگيرانه بر زمين افتد.

على بازگشت، در حالى كه مژده ى پيروزى بزرگ در چهره اش موج مى زد.

عمر، از خود بيخود، فرياد زد:

- چرا زره او را برنگرفتى؟ در ميان عرب، زرهى همانند آن يافت نمى شود!

در چشمان على، «انسان» موج مى زد. پاسخ داد:

- شرم كردم كه شرمگاه او پديدار شود.

در قلعه ى «فارع»، «حسّان» با زنان و كودكان بود. جان ها به گلو رسيده بود و بوى خيانت از سوى قلعه هاى «بنى قريظه» به مشام مى رسيد.

فاطمه، در كنار «صفيّه»، كوچه هاى مدينه را مى پاييد. ناگاه، خطر پديدار شد: دو چشم يهودى دزدانه مى نگريستند و بوى خيانت، مشام ها را مى آزرد.

صفيّه فرياد برآورد:

- حسّان! مى بينى كه اين يهودى گرداگرد قلعه ى ما مى چرخد. يا بر سرش فرودآ و هلاكش ساز؛ يا كار را به خود ما بسپار.

حسّان در حالى كه آب دهانش را فرو مى بُرد، پاسخ داد:

- خداوند تو را بيامرزد اى دختر عبد المطّ