ه اين حديث در نزد جمهور حجت است.] ابوهريره روايت كرده است: جبرئيل بر پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- نازل شد و ظرفى از بهشت آورد كه در آن طعام و شراب بهشتى بود و گفت: اى رسول خدا اين مائده مال خديجه است، از طرف پروردگار و من به او سلام برسان و به او مژده بده به يك قصرى در بهشت كه در آن سر و صدا و مشقت نيست.

مقام خديجه چنان بالا گرفت كه خداوند به وسيله ى جبرئيل به خديجه سلام فرستاد و او را پاداش عظيم وعده داد كه هيچ يك از گذشتگان اصحاب بدان مقام نرسيدند. بلى موقعيت خديجه را هيچ يك از همسران پيامبر نداشت زيرا هيچ كدام به اندازه ى او خلوص نيت و ارادت به پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- نداشتند و بذل مال و تحمل رنج و مصيبت نكردند، ولى عايشه اين مقام و موقعيت را نسبت به خديجه نمى توانست تحمل كند.

حميدى در كتاب «الجمع بين الصحيحين» از مسند عايشه مى گويد: «ما غرت على امراه من نساء النبى الا على خديجه و ما رايتها قط ولكن كان يكثر ذكرها» [ صحيح مسلم، ج 15، ص 202 و صحيح بخارى، ج 4، ص 231.] حسادت نكردم بر احدى از زنان پيامبر به اندازه اى كه بر خديجه حسادت كردم با وجود اينكه او را هرگز نديدم و ليكن پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- او را بسيار ياد مى كرد.

هر وقت پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- گوسفندى مى كشت، بعد آن را قطعه قطعه مى كرد و براى دوستان خديجه مى فرستاد، بعضا به او مى گفتم كه گويا در دنيا جز خديجه زن ديگرى نبود، مى فرمود: چرا بود ولى او مادر فرزندم (فاطمه) بود.

بعد مسلم از قول عايشه مى گويد: «و لقد امره ربه عزوجل ان بيشرها ببيت من قصب فى الجنه» [ صحيح مسلم، ص 201.] پروردگارش جبرئيل را امر كرد كه به او بشارت دهد به خانه اى از نى در بهشت.

مسلم در ادامه مى گويد: «عن عايشه استاذنت هاله بنت خويلد اخت خديجه على رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم فعرف استئذان (هاله) فارتاح لذلك فقال اللهم هاله بنت خويلد فعرت و ما تذكر من عجوز من عجائز قريش حمراء الشدقين هلكت فى الدهر فابدلك الله خيرا منها» [ صحيح مسلم، ج 15، ص 202 كه البته در چاپ جديد كلام پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- «قومى عنى الى ناحيه» نيست.] از عايشه نقل شده است كه هاله خواهر خديجه از پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- اجازه خواست تا خدمت او مشرف شود، پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- وقتى كه از طلب اجازه ى هاله با خبر شد از اين جهت خوشحال شد و گفت: بار خدايا خواهر خديجه هاله دختر باخبر شد از اين جهت خوشحال شد و گفت: بار خدايا خواهر خديجه هاله دختر خويلد آمده! عايشه مى گويد: من ناراحت شدم و به غيرتم برخورد و به پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- گفتم: براى چه از پير زنى از پيرزنها قريش كه موهايش سفيد بوده و رنگ مى كند ياد مى كنى، در حالى كه او از دنيا رفته است و خداوند بهتر از آن را به تو داده است.

همچنين ام رومان (كه ظاهرا مادر عايشه است) گفت: خديجه همسايه اى داشت كه سفارش او را به پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- كرد و هر وقت براى پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- غذايى مى آوردند مى فرمود: از آن مقدارى براى دوستان خديجه ببرند، و از خديجه بسيار ياد مى كرد، عايشه گفت: چه قدر نام خديجه را مى برى؟ گويا در روى زمين غير از او زن ديگرى وجود ندارد، پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- متغير شد و فرمود: «قومى عنى الى ناحيه فقمت الى ناحيه من البيت» از نرد من دور شو و كنار برو، عايشه مى گويد: به گوشه ى خانه رفتم، ام رومان گفت: من عرض كردم: يا رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- عايشه دختر جوانى است او را از پيش خود مران، پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- گفت: «يا عايشه ان خديجه اتت بى اذكفر قومك و رزقت منه الولد» اى عايشه خديجه كسى بود كه وقتى كه قوم تو همه كافر بودند به من ايمان آورد و از او فرزندى (چون فاطمه) نصيب من شد.

آرى خواننده ى عزيز عايشه فقط به خديجه حسادت و رشك نمى برد بلكه به دختر او فاطمه- سلام الله عليها- هم رشك مى برد و حسادت مى كرد و با على- عليه السلام- هم (چنان گذشت) دشمنى مى نمود.

حاكم نيشابورى از جميع بن عمير و او از عايشه و نسائى هم با همين دو سند و احمد بن حنبل از نعمان بن بشير روايات و احاديثى كه بيانگر رفتارهاى اهانت آميز و ناهنجار عايشه نسبت به پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- و على - عليه السلام- و فاطمه- سلام الله عليها- است را بيان كرده اند و در آخر نعمان مى گويد: «قال استاذن ابوبكر على رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- فسمع صوت عايه عاليا و هى تقول والله لقد عرفت ان عليا احب اليك من ابى و منى مرتين او ثلاثا فاستاذن ابوبكر فدخل فاهوى اليها فقال: يا بنت فلانه لا اسمعك ترفعين صوتك على رسول الله- صلى الله عليه (و آله) و سلم-» [ مستدرك الصحيحين، ج 3، ص 154 و خصائص، ج 2، ص 28 و مسند احمد بن حنبل، ج 4، ص 275 مجمع الزوائد، ج 9، ص 124.] ابوبكر اجازه خواست تا بر رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- وارد شود، در همين هنگام صداى دخترش عايشه را شنيد كه با رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- دعوا مى كند و مى گويد: من خوب مى دانم كه تو على- عليه السلام- را از پدر من و خودم بيشتر دوست دارى، پس ابوبكر همين كه وارد شد به سوى عايشه حمله كرد و گفت: اى دختر فلان زن بى سر و پا، چه قدر به تو سفارش كردم كه به روى رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- نايست و پرخاش نكن و صدايت را بر رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- بلند منما.

همان طورى كه گفته شد اين روايت را نسائى هم در خصايص خود آورده، با اين تفاوت كه ابوبكر دستش را بلند كرد تا بر سر عايشه بزند ولى رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- نگذاشت و ابوبكر با خشم بيرون رفت. هيثمى اين روايت را آورده و به بزاز نسبت داده و تمام رجال آن را صحيح دانسته است. بنابراين روايت، عايشه حتى تحمل فاطمه- سلام الله عليها- دختر گرامى پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- را نداشته و به او هم حسادت مى ورزيد كه چرا پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- اين قدر دخترش را مى بوسد و نوازش مى كند.
طبق روايت ذخاير العقبى و تاريخ بغداد، عايشه عدم تحمل و حسادتش را اظهار كرده مى گويد: «قلت يا رسول الله مالك اذا جائت قبلتها...؟ قال نعم يا عايشه انى لما اسرى بى الى السماء ادخلنى جبرئيل الجنه فناولنى منها تفاحه فاكلتها فصارت نطفه فى صلبى فلما نزلت واقعت خديجه ففاطمه من تلك النطفه و هى حوراء انسيه كلما اشتقت الى الجنه قبلتها» [ ذخائر القعبى، ص 44 و تاريخ بغداد، ج 5، ص 78 و فرائد السمطين، ج 2، ص 61، حديث 386 و مستدرك حاكم، ج 3، ص 156 و فيض القدير، ج 5، ص 87 و كنزالعمال، ج 7، ص 111 و مجمع الزوائد، ج 9، ص 202 و ميزان الاعتدال، ج 1، ص 38 و لسان الميزان، ج 5، ص 160 و ينابع الموده، ص 117 و كتب ديگر.] به پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- اعتراض كردم، چرا اين قدر فاطمه را مى بوسى؟! پيامبر در جواب فرمود: آرى اى عايشه، وقتى كه مرا به آسمان بردند، جبرئيل مرا وارد بهشت كرد و سيبى از آن جا به من 