 ى زمين مى كرد. چيزى نگذشت كه كسى را يافت تا به او دينارى وام دهد. آنگاه، روانه گشت تا خوراكى فراهم كند.

مدينه، متروك و تهى به نظر مى آمد. ساكنان شهر از سوزش گرما به خانه ها گريخته بودند. از دور، مردى را ديد كه سراسيمه به سويش مى آيد. در سيمايش خوب نگريست و آنگاه كه نزديك شد، به وى گفت:

- اى «مقداد»! چه چيز تو را در اين لحظه از خانه بيرون كشانده است؟ - گرسنگى، اى «ابوالحسن»! گرسنگى، من و خانواده ام را سخت گَزيده است. در پى كسى هستم كه درهمى يا دينارى به من وام دهد.

به راستى كه گرسنگى، تأثيرى شگفت بر جان ها مى گذارد. گاه دل را پاكيزه مى كند و آن را به آسمان مى رسانَد؛ و گاه دل را به پست ترين پستى ها مى كشاند. گرسنگى است كه فرشتگان و شيطان را مى سازد. و اين هر دو، پاى بند اراده ى انسان يا غريزه ى حيوانى اند، حيوانى كه در ژرفاى تيره ى جان نهفته است. امّا در روح على، مجالى براى نبرد ميان نفس و ايثار نيست. او در جان روشن خود، چيزى را نمى يابد كه راه را بر اراده اش ببندد؛ اراده اى كه پيام پيامبران آن را صيقل داده است.

بدينسان، على هرچه را داشت به برادرش بخشيد و خود، تهيدستانه به خانه بازگشت.

خانه در سكوت فرورفته و رحمتى آسمانى آن را در بر گرفته بود. على، رسول خدا را در خانه يافت. حسن و حسين در دامان او بودند و فاطمه در محراب خويش به نماز ايستاده بود. از فضاى خانه، شميم خوراكى خوشگوار به مشام مى رسيد.

على نزد مردى كه او را در دامان خويش پرورده بود نشست، پيامبر، با فروتنى به آسمان چشم دوخت و زمزمه كرد:

- بار خدايا! اينان اهل بيت من اند؛ پس ناپاكى را از آنها دورگردان و پاك و پاكيزه شان بدار! [اللهم هولاء اهل بيتى فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا.] فاطمه از خلوت خويش با خدا فارغ شد. آنگاه، دست به سوى ظرفى سرپوشيده دراز كرد. در ظرف، نان بود و گوشت!

على، با شگفت زدگى پرسيد:

- فاطمه! چگونه به اين غذا دست يافته اى؟ فاطمه، فرزند پيام آور آسمان، پاسخ داد:

- اين از سوى خداست. خداوند به هر كه بخواهد، روزى بى شمار مى بخشد. [آل عمران/ 37: «... قالت هو من عندالله يرزق من يشاء بغير حساب.».] پيامبر لبخندى زد و گفت:

- قصّه ى شما همانند «زكريّا» است كه نزد «مريم» رفت و ديد غذايى در برابر اوست. پرسيد: «مريم! چگونه به اين غذا دست يافته اى؟» او گفت: «اين از سوى خداست. خداوند به هر كه بخواهد، روزى بى شمار مى بخشد.» اگر حجاب ها از برابر ديدگان مردم مدينه كنار مى رفت و خوب مى نگريستند، مى ديدند كه در كنار مسجد، خانه اى است كه در اتاق هايش نشان «جبرئيل» است. هرگاه انسان در اين خانه پاى نهد، درمى يابد كه اين قطعه از زمين، با خاك، با اين عالَم خاكى، نسبتى ندارد. اين قطعه، مكانى است كه فرشتگان به هنگام فرود به زمين، آن را برگزيدند؛ همان هنگام كه نور با خاك درآميخت تا انسان آسمانى را پديد آورد، انسانى را كه در ژرفاى وجودش رازهاى آفرينش نهفته اند.

پنج تن بودند: محمّد، على، فاطمه، حسن و حسين؛ نام هايى كه در سپيده دم زندگانى «آدم»، آن دم كه او رايحه ى حيات را بوييد، تولّد يافتند؛ يا آنگاه كه خداوند به «نوح» گفت: «به وحى ما، كشتى بساز!»؛ يا آن روز كه كانون آب هاى داغ از زمين فراجوشيد و نوح به آسمان خيره گشت كه همانند دهانه ى مَشك، باران فرومى باريد و كوه هايى از ابر بر فراز هم فشرده شده بودند تا آن كه زمين خشك به دريايى آكنده از امواج سراسيمه تبديل گرديد و كشتى با نام خدا راه خويش را از ميان موج هاى كوه آسا گشود، در حالى كه پيشانى كشتى بى قرارانه بالا و پايين مى رفت. آواز حيوان ها و خروش موج و زمزمه ى دعاى مؤمنان با هم درآميختند و قلب ها را صفا و دل ها را اميد بخشيدند؛ اميد به آينده اى پاك براى زمين. كشتى به سوى لنگرگاه خويش پيش مى رفت. مؤمنان در برابر قطعه چوبى كوچك و مستطيل شكل گردآمده بودند كه بر آن نام هايى نقش بسته بود كه هراس را از دل هاشان مى زدود و در همين حال، آنها را به شگفتى و پرسش وامى داشت: واژه هايى كوچك و روشن با لغت مردمى كه پيش از طوفان مى زيستند، واژه هايى كه رهايى را با يك شاخه ى سبز زيتون برايشان ارمغان مى آوردند، واژه هايى رنگين كمانى، واژه هايى كه نوح آنها را كنده بود تا اميدبخش زندگانى اش باشند:

- خداوند من، اى ياور من!

با مِهر و بخشايش خويش، مرا يارى كن!

به خاطر اين جان هاى مقدّس:

«محمّد» «ايليا» «شبر» «شبير» «فاطمه»؛ كه اينان، همه، بزرگ و گرامى اند و جهان به خاطر آنان پابرجاست.

مرا به حرمت اين نام ها يارى كن!

تنها تويى كه مى توانى مرا به راه راست هدايت كنى.

آنگاه، كشتى امواج دريا را شكافت تا بر كوه «جودى» استوار گشت و ندا داده شد: «اى زمين! آبت را در كام فروكش و اى آسمان! از باريدن بايست.» در اين لحظه، كبوترى سپيد با شاخه اى زيتون بر لب پديدار گشت و در آسمان، رنگين كمان اميد و شكفتگى جلوه گر شد. و پيامبر در حالى كه دو گل بهشتى اش را به سينه مى چسباند، در گوش تاريخ زمزمه كرد:

- اهل بيت من همانند كشتى نوح اند كه هر كه بدان ها پناه برد، رهايى يافت؛ و هر كه از آنها بازماند، غرق گشت! [مثل اهل بيتى مثل سفينه نوح من ركبها نجار و من تخلف عنها غرق.] فصل 26

تا چشم كار مى كرد، صحرا بود؛ صحراى پوشيده از ريگ كه موج در موج، لبريز از رمز و راز بود و نيرنگ؛ و صداى خش خش خارها و بوته ها، اَسرارش را بازمى گفتند.

نشانه هايى مشكوك بر ريگزاران گسترده ى ميان قلعه ى «خيبر» و خيمه گاه «غطفان» به چشم مى خوردند؛ و نيز چشم هايى كه در تاريكى برق مى زدند. بوى توطئه هاى پشت پرده مى آمد.

سواران محمّد، صحرا را زير گام مى نهادند تا كافران پيمان شكن را بيابند:

نشانه هايى غيرعادى بر ريگ ها، مردان نقابدار، چشمان برق زننده در تاريكى، صداى خش خش بوته ها در شب، و آوازى همچون آواى افعى ها... آن هم در ميان قلعه ى «سامرى» و خيمه گاه غطفان! پيدا بود كه عنكبوت هاى خيبر سرگرم تار تنيدن اند و غطفان در حال نشان دادن دندان هايى كه از آنها چرك بيرون مى زد. مردم صحرا، اينك صداى گوساله اى را مى شنيدند كه در قلعه اى ميان ريگزاران بانگ مى زد.

پرچم «عقاب» در دست على به اهتزاز بود. پيامبر واپسين، همراه با هزار و ششصد جنگجو مدينه را ترك گفت تا عرصه را بر نقشه ى يهود خيانت سرشت تنگ كند. اكنون، نيروهاى مسلمان بايد در كم ترين زمان راه را طى مى كردند.

سه روز بيشتر به طول نينجاميد كه پيامبر با سپاه خويش به بلندى هاى خيبر رسيد. تاريكى همه چيز را پوشانده و حالتى پر رمز و راز به اشيا داده بود. در هيبت تاريكى، قلعه به موجودى افسانه اى شباهت داشت كه سر از خاك بيرون آورده باشد.

پيش از بردميدن سپيده، مسلمانان از هر سو خيبر را به محاصره درآوردند و نخلستان هاى پيرامون آن را تصرّف كردند.

گوساله ى سامرى به جستجوى بت هاى غطفان برآمد: طلا از سنگ يارى جست. گوساله بانگى بلند زد. امّا بت ها، سنگ هاى خاموشى بودند كه از آنچه اطرافشان مى گذشت، هيچ نمى فهميدند.

سپيده بردميد و