 افعى ها سر از خواب برداشتند. يكى از آنان كه بيمى ناگهانى بر جانش افتاده بود، فرياد برآورد:

- محمّد است همراه با سپاهى بى كم و كاست!

نام محمّد دل هاشان را از جاكند. آنها هرگز نمى توانستند اين نام را تحمّل كنند، همان گونه كه هرگاه نام «جبرئيل» در ميان مى آمد، خشم از چهره شان مى جوشيد. اگر كسى جز جبرئيل، آن رسالت آسمانى را براى فرزند مكّه آورده بود، بى ترديد رفتارى ديگر نشان مى دادند.

پيامبر، در حالى كه بيم و اضطرابِ افعى ها را مى نگريست، شادمانه فرياد زد:

- اللّه اكبر! ويران باد خيبر... هنگامى كه ما به پهنه ى قومى فرود آييم، بيم داده شدگان چه بامدادِ بدى خواهند داشت. [به اقتباس از صافات/ 77: «فاذا نزل بساحتهم فساء صباح المنذرين.».] صحرا چشم به راه نبردى زودرس دارد؛ نبردى ويرانگر كه جايگاهى بلند در تاريخ خواهد داشت. تاريخ ايستاده است تا در سكوت، به آنچه مى گذرد گوش فرادهد.

مسلمانان از درخت زاران ميان حصارها عبور كردند. ديوارهاى حصارهاى «نطات» و «صعب» و «ناعم» و «شق» و «قموس» و «وطيح» و «سلالم» در برابر اين هجوم ايستادند. نبردى سخت در كوچه ها درگرفت.

پنجاه زخمى از مسلمانان بر زمين افتادند. يهود با سرسختى مى جنگيد و مقاومت مى كرد تا خيبر سقوط نكند. سقوط خيبر به اين معنا بود كه ديگر بار «سامرى» در بيابان سرگردان شود، ردايش را به سر كشد و به «سينا» بار سفر بندد و در آثار كاروان هاى مسافر كاوش كند تا شايد به ردّپايى از رسول دست يابد و مُشتى ديگر از آن برگيرد.

در اين ميان، «محمّد بن مسلمه» نيز به شهادت رسيد. مردى يهودى كه از فراز ديوار حصار در كمين او نشسته بود، يك سنگ آسياب را بر سرش پرتاب كرد و او زير سنگ جان داد.

حصارها همچون كوه بلند و پايدار بودند. اميد مانند قطره هاى شبنم در برابر آفتاب، اندك اندك از ميان مى رفت. سامرى بزرگ منشانه و سرزنش گرانه به پيامبر عرب مى نگريست. تا ريكى، پرده هاى خود را فراگسترد. در دل شب، شعله ها نور برافروختند. نسيم با شاخه هاى نخل ها بازى مى كرد. افعى ها سر برآورده، مى كوشيدند تا به آنچه پيرامون شعله ها مى گذرد، گوش فرادهند.

«ابوبكر» سرى تكان داد و اندوهگينانه زمزمه كرد:

- حصارهايى استوار و بلندند و يهوديان جنگ افزارهايى كارآمد در دست دارند. «قموص» قلعه اى است كه هرگز گشوده نمى شود. آيا آن خندق را پيرامون قلعه ديديد؟... اميد است كه رسول خدا از من خشمگين نگردد.

«عمر» پاسخ داد:

- دوست من! گناه از تو نيست. من نيز نمى توانم كارى انجام دهم. سراسر روز را هجوم آورده ايم و آنها نيز حمله كرده اند. امّا فرزندان بوزينه، از پشت درختان، همچون شياطين بر سر ما فرومى آيند.

«ابو عبيده» در ميان سخن آمد:

- آيا گفته ى رسول خدا را شنيديد؟ - مگر سخن او از ياد رفتنى است؟ - واژه هايش هنوز در گوشم پژواك دارند: «فردا، پرچم را به مردى مى سپارم كه خدا و پيامبرش را دوست مى دارد و خدا و رسول نيز او را دوست مى دارند.» [لاعطين الرايه غدا رجلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله.] - تو مى دانى پرچم در دست كه خواهد بود؟ - پيداست؛ در دست على!

- امّا على دچار چشم دردى سخت است!

- شايد پرچم به دست من سپرده شود.

- چه مى گويى «ابوحفصه»؟ - بامدادان، گروه شب زنده دار شناخته خواهند شد!

ستارگان در دوردست مى درخشيدند. برخى خوابيدند و برخى بيدار ماندند تا به آرزويى شيرين و ديرباز بينديشند: آرزوى پرچم!

ابوحفصه هنگامى به خواب فرورفت كه مصمّم شد فردا نزديك ترين فرد به پيامبر باشد؛ بادا كه رسول پرچم را به دست او بسپارد و اين خواب شيرين شبانگاهى، بامدادان تعبير شود.فصل 27

سپيده بردميد و نفس صبح برآمد. گنجشكان در آشيان هاى خود به خنياگرى پرداختند. هستى بيدار شد تا روزى نوين را آغاز كند.

رنگ خاكسترىِ فجر، رفته رفته از ميان رفت و آسمان با آبى فيروزه اى، شفّاف و دلپذير جلوه كرد. آنگاه، آفتاب درخشيدن گرفت و از پشت شاخه هاى نخل ها چهره ى تابناكش را نمود.

در آن بامداد، حصارها همانند كابوس هايى بودند كه بر سينه ها سنگينى مى كردند، يا صخره هايى كه كلنگ ها در پيشگاهشان در هم مى شكستند.

مسلمانان گرداگرد پيامبر حلقه زدند. چشم به راه مردى بودند كه خدا و پيامبرش را دوست مى دارد و خدا و رسولش نيز او را دوست مى دارند.

پيامبر ندا برآورد:

- على كجاست؟ جوانى سى ساله يا كمى بيشتر، پرچم «عقاب» در دست، گام پيش نهاد تا به آن صداى آسمانى گوش سپارَد:

- آهسته روان شو تا به حريم آنان برسى. آنگاه، ايشان را به اسلام فراخوان! اگر نپذيرفتند، با آنها نبرد كن. روان شو؛ كه خداوند تو را پيروز خواهد ساخت.

اكنون، على بايد همان نيرويى را كه دو بار پيروز شده بود، مهار كند: نيرويى كه يك بار آمد و «ابوبكر» آن را و آن «ابوبكر» را سرزنش كرد؛ و نيز يك بار زير پرچم «عمر» درآمد و آن «عمر» را و «عمر» آن را ترسو خواند.

على چندى با شتاب اسب تاخت تا روح دليرى را در سپاه خويش بپراكند. با جامه ى ارغوانى اش به اَخگرى درخشان شبيه بود. آنگاه كه به «قموص» نزديك شد، زرهش را از پيكر درآورد تا چابك تر حركت كند. به سپاه خود نيز دستور داد كه همين كار را انجام دهند.

يهود، ريشخندكنان دعوت و بانگ اسلام را رد كرد. اينك، تنها راهِ سوزاندن گوساله، برگزيدن جنگ بود.

ديدار على با پيكرى بدون زره، اشتياق خيانت و انتقام را در جان يهود برانگيخت. دليران يهود، سراپا جنگ افزار، براى نبرد با او بيرون آمدند، امّا يكى پس از ديگرى پيش پايش بر زمين افتادند.

آنان كه اين نبرد را مى نگريستند، دريافتند كه در پيروزى على، رازى نهفته است. ايشان به چشم خود مى ديدند كه چگونه آهن در برابر قلب مؤمن به شكست در مى غلطد.

سرانجام، «مرحب» از پلّكان قلعه فرود آمد. او توده اى بود سنگين از آهن و نيرو. در دستش نيزه اى داشت با سه سر، همانند يك مار افسانه اى. گام پيش نهاد، در حالى كه پيكرش زير بار سلاح و آهن بود. در قامت بلند او، حتّى يك روزن براى فرودآمدن شمشير يافت نمى شد.

مسلمانان و يهوديان، همه، چشم به راه بودند؛ چشم به راه سرانجامِ على. توده ى آهن پيش آمد. مرحب، نيزه ى سه سر را پرتاب كرد؛ چيزى نمانده بود كه سينه ى على را بشكافد.

على ناگاه پشت كرد و با خيزشى بلند به هوا پريد و از فراز، ضربه اى سهمگين فرود آورد؛ ضربه اى كه خشم آسمان آن را فروفرستاد. بدينسان، پيكره ى آهنين در هم شكست. لحظه اى در سكوت گذشت و آنگاه، توده ى آهن بر زمين افتاد و بانگى مهيب برانگيخت كه با آن، دل هاى هراسان از جا كنده شدند.گويى اين «داود» بود كه «جالوت» را كشته بود. على پس از درهم شكستن غرور يهود، به دروازه ى قلعه روى آورد و در برابر شگفتى همگان، آن را از جا برآوَرد و همچون پُلى بر فراز خندق نهاد تا مهاجمان از آن عبور كنند. ديرى نگذشت كه «قموص» و «وطيح» و «سلالم» و ديگر حصارهاى خيبر نيز فتح گشتند.

گوساله، پيش از آن كه بسوزد، فريادى دردناك كشيد و باد، خاكسترش را در صحرا پراكند. سامرى ها سوگند خوردند و گفتند