اد و من آن را خوردم آن ميوه در من نطفه گرديد و چون برگشتم، با خديجه همبستر شدم و فاطمه از آن نطفه است. پس فاطمه حورا و فرشته اى است در چهره ى انسان و من هر وقت مشتاق بوى بهشت مى شوم، آن عطرهاى بهشتى را از فاطمه استشمام مى كنم و لذاست كه او را زياد مى بوسم.

عايشه در مقابل امام زمانش و خليفه ى مسلمين، على- عليه السلام- خروج كرد و با مسلمانان جنگ نمود و باعث كشته شدن بيش از شانزده هزار نفر از اصحاب پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- و ساير مؤمنين شد، هر انسان با وجدان و عقل سليم اگر اين جريانات را خوانده باشد آيا باز هم در پايين بودن درجه ى عايشه از درجه و مقام خديجه شك مى كند؟! نه تنها در آن شك نمى كند بلكه برايش ثابت مى شود كه عايشه با خديجه قابل مقايسه نيست، بلكه از نظر تقوى و ديانت و فضائل و ارزشهاى انسانى او از ديگران زنان پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- پايين تر است.

عايشه زن ناآرام و جنجالى بود و روى اخلاق و تربيت خانوادگى كه داشت پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- را آزار مى داد و در حيات مبارك پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- ناراحتيهايى را فراهم نمود و بعد از رحلت او هم براى اسلام و مسلمين مشكلات فراوانى را به وجود آورد و خانه او مركز توطئه بود.

چنانچه حميدى از «نافع» و او از «ابن عمر» روايت كرده و مى گويد: «قام النبى- صلى الله عليه و آله و سلم- خطيبا فاشار نحو مسكن عايشه و قال هاهنا الفتنه (ثلاثا) من حيث يطلع قرن الشيطان» [ صحيح مسلم، ج 2، ص 559.] پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- به خطبه ايستاد و اشاره كرد به محل سكونت عايشه و فرمود: فتنه اينجاست (سه مرتبه) براى اينكه شاخ شيطان از اينجا طلوع مى كند. و در روايت ديگر از ابن عمر نقل شده است كه گفت: «خرج رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) من بيت عايشه فقال: راس الكفر من ههنا من حيث يطلع قرن الشيطان» [ صحيح مسلم، ج 2، ص 560.] پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- از منزل عايشه بيرون آمد و فرمود: سر منشا كفر اينجاست به جهت اينكه سر شيطان (از آنجا) طلوع مى كند.

خواننده ى گرامى خواندن اين احاديث و فرمايشات رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- آيا باعث تعجب شما نخواهد شد كه چرا اهل سنت از همسران پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- تنها به عايشه اهميت مى دهند؟! و مقام و موقعيت او را تا سر حد عصمت بالا مى برند؟! چرا و براى چه؟ آيا از انصاف است كه آنها به ديگر همسران پيامبر از جمله ام سلمه كه بعد از خديجه با فضيلت ترين و با ارزش ترين زنان پيامبر بود اهميت نمى دهند؟ در حالى كه همسران ديگر پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- فرمايش او را كه: «هر كدام از شما كه از خدا بترسد و آشكارا عمل زشت انجام ندهند و از خانه بيرون نرود، او در آخرت هم همسر من خواهد بود» گوش نمودند و حرمت رسالت را حفظ كردند، به آنها توجهى ندارند، ولى به عايشه احترام قائل هستند و از خطاها و گناهانش چشم پوشيده و ناديده مى گيرند. ولى برعكس به ام سلمه كه شديدا به اهل بيت عصمت و طهارت علاقه مند بود و عشق مى ورزد بى مهرى مى كنند و توجهى ندارند. در حالى كه بعد از خديجه ى كبرى همگى همسران پيامبر- صلى الله عليه و آله- ام سلمه، سوده، عايشه، حصفه، صفيه، ام حبيه و... امهات مومنان هستند، كه البته وضع و رفتار عايشه او را از ديگران جدا مى سازد و او بود كه حرمت رسالت و نبوت را شكست و به خاندان وحى بى احترامى نمود.

با توجه به اين بيان اگر هركسى گفتار و رفتار عايشه را ملاحظه كند برايش يقينا ثابت مى شود كه او توبه نكرده است و اگر واقعا توبه كرده بود پس چرا در مقابل جنازه امام حسن- عليه السلام- فرزند پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- ايستاد و سوار بر قاطر شد و از بنى مروان و عمال آنها كمك گرفت و سر راه جنازه فرزند رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- را بست و نگذاشت كه او را در كنار جدش دفن كنند؟ و اگر سفارش و وصيت خود امام حسن- عليه السلام- نبود خونهاى بسيارى ريخته مى شد، بنابراين نمى شود گفت كه او توبه كرده باشد.

از اصل مقصد دور نشويم و آن اينكه چطور شد كه مسلمانان عايشه را با آن سوابقى كه ذكر شد يارى كردند و براى او لشكرى آماده ساختند و تا پاى جان حمايتش نمودند، در حالى كه سابقه ى او را همه مسلمانان مى دانستند، ولى فاطمه- سلام الله عليها- كه حقش الهى و خدايى بود، در مقام ادعاى حق تنها ماند و كسى او را يارى نكرد.

اما اينكه چرا فاطمه- سلام الله عليها- در مطالبه ى حق خود تنها ماند و مهاجرين و انصار از وى دفاع نكردند، براى اين بود كه ابوبكر در مقابل مطالبه ى زهرا- سلام الله عليها- از نيروى قدرت و حكومت استفاده كرد، در حالى كه هيچ گونه حجت و دليلى قاطع و قانع كننده ى در رد مطالبه ى فاطمه- سلام الله عليها- نداشت و با زور حق او و شوهرش على- عليه السلام- را غصب كرد. و صحابه ى پيامبر- عليه السلام- تا زمانى كه وى در قيد حيات بود، تا پاى جان در كنار او بودند و از هر گونه فداكارى باك نداشتند و همين صحابه بعد از زور گويى هاى حكومت ساكت نشستند و به تضييع حق پاره ى تن پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- تن دادند و راضى شدند.

بعضى مى گويند: با توجه به اينكه صحابه و مهاجرين و انصار، آن جريانها را مى ديند و باز هم ساكت بوند و عكس العملى از خودشان نشان ندادند، پس معلوم است كه حق با حزب حاكم بوده است و فاطمه- سلام الله عليها- و على- عليه السلام- ادعا و شهادت بيجا مى كردند و حق نداشتند. البته كلام و سخن در اين مقوله زياد است و بهتر است در جواب سوال مذكور به سخن ابن ابى الحديد كه از عثمان جاحظ و كتاب عباسيه او نقل كرده است بسنده كنيم.

عثمان بن جاحظ چنين مى گويد: قال: قال ابوعثمان: و قد زعم اناس ان الدليل على صدق خبرهما- يعنى ابوبكر و عمر- فى منع الميراث و برائه ساحتهما، ترك اصحاب رسول الله- صلى الله عليه (و آله) و سلم- النكير عليهما. ثم قال: قد يقال لهم: لئن كان ترك النكير دليلا على صدقهما ليكونن ترك النكير على المتظلمين و المحتجين عليهما، والمطالبين لهما، دليلا على صدق دعوا هم او استحسان مقالتهم و لاسيما و قد طالت المناجاه و كثرت المراجعه والملاحاه و ظهرت الشكيه و اشتدت الموجده و قد بلغ ذلك من فاطمه- سلام الله عليها- حتى انها اوصت الا يصلى عليه ابوبكر و لقد كانت قالت له حين اتته طالبه بحقها و محتجه لرهطها: من يرثك آيا ابوبكر اذا مت؟ قال اهلى و ولدى، قالت: فما بالنا لا نرث النبى- صلى الله عليه و آله و سلم-! فلما منعها ميرثها و بخسها حقها و اعتل عليها و حلج فى امرها و عاينت التهضم و ايست من التورع و وجدت نشوه الضعف و قله الناصر، قالت: والله لادعون الله عليك، قال: والله لادعون الله لك، قالت: والله لا اكلمك ابدا، قال: والله لا اهجرك ابدا. فان يكن ترك النكير على ابوبكر دليلا على صواب منعها، ان فى ترك النكير على فاطمه- سلام الله عليها- دليلا على صواب طلبها! و اذنى ما كان يجب عليهم فى ذلك تعريفها ما جهلت و تذكيرها ما نسيت و صرفها عن