ن... اگر اين حال با گرسنگى نيز همراه گردد، چه هنگامه اى برپا خواهد شد! و آيا كودكان مى توانند سرما و گرسنگى را تحمّل كنند؟ در آن لحظه ى غم افزاى غروب، يتيم ندا در داد:

- من كودكى يتيم هستم. مرا خوراك دهيد، باشد كه خداوند شما را خوراك دهد!

در ژرفاى جان هاى سپيد، گنج هايى از لذّت نهفته اند كه هيچ نسبتى با لذّت هاى مادّى ندارند؛ چه رسد به جان هايى كه گرسنگى و نذر آنها را صيقل داده تا آن جا كه همچون نورى پرتوافشان، شفّاف گشته اند.

روزه داران، نياز يتيم را برآوردند و آن شب نيز بيدار ماندند و سفر معنوى خويش را تداوم دادند؛ سفرى كه جسم را مى آزارد و آن را به خُرده كاهى تبديل مى كند. و آن جاست كه جهان بيكرانه ى انسانيّت، شاهد پيروزى جاودان فرشتگان و شكست شيطان است.

آسمان، خيره ى جان هايى بود كه در زمين، جاده ى گرسنگى را پشت سر مى نهادند تا به نذر خويش وفا كنند.

روز سوم كه به غروب پيوست، اسيرى بر در خانه آمد و لقمه ى نانى يا دانه ى خرمايى خواست.

پيكرها در برابر امواج گرسنگى مى لرزيدند و چشم ها به ابر نشسته بودند. هستى را مِه و دود فراگرفته بود. اندام گل هاى نبوّت مى لرزيد و رو به پژمردگى مى رفت. جان ها پيش از هر زمان، ناب و پيراسته شده بود و گل هاى وجودشان رايحه اى دلاويزتر از هميشه داشت.

فاطمه نحيف تر شده، چشمانش به گودى نشسته بود. در حالى كه درون محرابش به نماز ايستاده بود، صدايش رفته رفته به خاموشى مى گراييد.

در خانه ى واپسين پيامبر، «جبرئيل» با هديه اى آسمانى فرود آمد. اين هديه، سوره ى «انسان» بود:

«بسم اللّه الرّحمن الرحيم هر آينه بر انسان مدّتى از زمان گذشت و او چيزى درخور ذكر نبود. ما آدمى را از نطفه اى آميخته بيافريده ايم، تا او را امتحان كنيم؛ و شنوا و بينايش ساخته ايم. را ه را به او نشان داده ايم: يا سپاسگزار باشد يا ناسپاس.

ما براى كافران، زنجيرها و غل ها و آتش افروخته آماده كرده ايم.

نيكان از جامى مى نوشند كه آميخته به كافور است: چشمه اى كه بندگان خدا از آن مى نوشند و آن را به هر سو كه مى خواهند، روان مى سازند.

به نذر وفا مى كنند و از روزى كه شرّ آن همه جا را فراگرفته است، مى ترسند. و طعام را در حالى كه خود دوستش دارند، به مسكين و يتيم و اسير مى خورانند: جز اين نيست كه شما را براى خدا اطعام مى كنيم و از شما نه پاداش مى خواهيم و نه سپاسى. ما از پروردگار خود پروا داريم؛ پرواى روزى را كه خشم آگين و سخت و هولناك است.

خدا ايشان را از شرّ آن روز نگاه داشت و آنان را طراوت و شادمانى بخشيد. به پاس صبرى كه كرده اند، پاداششان را بهشت و پرنيان داد...

اين، پاداش شماست و از كوششتان سپاسگزارى شده است.» [انسان/ آيه هاى 1 تا 12؛ و نيز 22.] آن شب، فاطمه چيزهايى را ديد كه هيچ چشمى نديده است؛ حرف هايى را شنيد كه هيچ گوشى نشنيده است و هرگز به قلب انسانى راه نيافته است:

درختانى ديد سبز در سبز كه در خاك هاى مُشك افشان ريشه داشتند؛ جويباران ناب و درخشانى كه امواجشان در پاى درختان، پيچ در پيچ مى شد؛ نسيمى كه مى گذشت و شاخساران را نوازش مى داد تا برگ ها با آوايى رؤيايى به ترنّم درآيند. او گنجينه هاى مرواريد تازه را در اشكِ چكيده از رخسار شاخساران ديد؛ و بار و بَرِ درختان را در نيام شكوفه ها؛ و قصرهاى زبرجد را كه همچون سنگ هاى رنگين، اين سو و آن سو پراكنده بودند. چشمه ساران نرم و گوارا از هر سو مى جوشيدند. كودكانى مرواريدگون، جام هاى نقره اى سرشار از عسل ناب را در دست مى گرداندند و در سايه ساران و نورباران ها، مى درخشيدند. در بهارى پايدار كه در آن، نه از سوزش آفتاب نشان است و نه از سوزِ زَمْهَرير، او اميران قصرها را ديد كه جامه هايى از ابريشم سبز و ديبا بر تن داشتند و جام هايى لبريز در دست؛ و جرعه جرعه از شراب زنجبيل كام برمى گرفتند. چهره ها لبالب از سعادتى جاودان بود و آكنده از شادمانى و سرسبزى، كه نسيم بهارى سرشار از طراوت گل ها و شكوفه هاى جاودانه، آنها را پُرنقش كرده بود.

فاطمه، اين همه را ديد. ميان پشته هاى مُشك و قصرهاى زبرجد گشت؛ و در درياچه ى سعادت غوطه خورد. بدينسان، او در شوق سوخت؛ در شوقى گوارا. و چه شيرين است كه انسان با سرچشمه ى انسانيّت همنشين گردد و از همه ى بند و بارهاى زمينى رهايى يابد!فصل 29

تا ريخ همچنان در ميان ريگزاران به جستجو مشغول بود و با حيرت به زمينى مى نگريست كه خداوند اراده كرده بود تا مَهر دختر پيامبرش باشد... تاريخ همچنان در ميان ريگزاران به جستجو مشغول بود: سه سال پياپى، شعله هاى حوادث اين سو و آن سو زبانه مى كشيدند.

در اين سال ها، نبرد «موته» رخ داد و «جعفر» شهيد شد؛ همو كه دو دستش جدا گشت و خداوند دو بال به او داد تا با آن دو در بهشت بال و پر زند.

نيز مكّه فتح گشت و بت ها در هم شكسته شدند و خدايان دروغين به ذرّه هاى پراكنده تبديل گشتند. آنگاه، فرزند «ابراهيم» پاى به معبد نهاد تا با تبر جدّش چهره ى خدايان را در هم كوبد. و بدينسان، كبوتران صلح و دوستى به آن سرزمين خشك بازگشتند.

نيز تاريخ در سرزمين «حنين» درنگ ورزيد؛ آن روز كه افزونىِ مسلمانان آنها را فريفت بى آنكه برايشان سودى داشته باشد و آنگاه، خداوند آرامش خويش را بر پيامبرش و مؤمنان فروباريد. آسياب خانه ى فاطمه مى گرديد و همراه با آن، چرخ ايّام در گردش بود. يك سال گذشت و هنگام آن شد كه رسول خدا به سوى دولت «روم» و سپاهيان «هرقل» روى آوَرَد.

قبيله هاى عرب، گروه هاى مذاكره رابه مدينه گسيل داشتند و آنگاه به دين خدا گرويدند و مردم به چشم خويش ديدند كه آنان دسته دسته به آيين حق مى پيوندند.

نيز «كعب» اسلام آورد و پيامبر خدا «بُرده» را به او بخشيد. «باذان» فرزند «ساسان» هم در «يمن» به اسلام گرويد.

از آن پس، جبرئيل سوره ى «براءت» را با خود آورد؛ با اين پيام كه در روز حجّ بزرگ، از سوى خدا و رسول به مردم اعلان گردد كه خدا و پيامبرش از مشركان بيزارند.

آنگاه بود كه كلمات على در كعبه و پيرامون آن، پژواك افكند:

- همان گونه كه هيچ كافرى به بهشت پاى نمى نهد، از اين پس هيچ مشركى حقّ حج گزاردن و نيز برهنه طواف كردن ندارد.

هم پس از اين بود كه آسمان، زكات را واجب ساخت تا زمين ميان توانگران دست به دست نگردد و ناتوانان را لگدكوب نسازد.

رويداد ديگر، برپا شدن مسجد «ضرار» بود كه منافقان آن را بنا نهادند. و از آن جا كه مساجد از آنِ خدايند، آنچه از آنِ او بود باقى ماند و آنچه از آنِ جز او بود، بر باد رفت.

پيامبر كسى را فرستاد تا در مسجدى كه بر تقوا استوار نگشته بود، آتش بيفكند. بدينسان، زبانه هاى آتش مسجد را در كام خود كشيدند؛ منافقان پشت كردند و راه گريز در پيش گرفتند؛ و «ضرار» بر بالِ باد به خاك و خاكستر پيوست.

آسياب خانه ى فاطمه گرديد و سالى ديگر به چرخش درآمد. گروهى از مسيحيان «نجران» دررسيدند تا درباره ى آفرينش «مسيح» و «مريم» با پيامبر مناظره كنند. آنها مى گفتند: «عيسى فرزند خداست.» امّا خدا فرموده بود:

- مَثَل «عيسى» نزد 