خدا، همچون مَثَل «آدم» است كه او را از خاك آفريد و به او گفت: «موجود شو!». پس آنگاه موجود شد. [آل عمران/ 59: «ان مثل عيسى عندالله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون.».] - از خاك آفريد؟!

- آرى؛ و او كلمه ى خدا بود كه آن را به مريم دَميد.

- نه؛ او فرزند خداست.

- اى اهل كتاب! بياييد از آن كلمه اى كه پذيرفته ى ما و شماست پيروى كنيم: «جز خدا را نپرستيم و هيچ چيز را شريك او نسازيم و بعضى از ما بعضى ديگر را سواى خدا به پرستش نگيرد.» [آل عمران/ 64: «يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمه سواء بيننا و بينكم الا نعبد الا الله و لانشرك به شيئا و لايتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله.».] - ما پروردگار خود، «يَسوع» را رها نمى كنيم. او به خاطر ما بر صليب آويخته شد؛ به خاطر انسان گنهكار!

- بياييد تا حاضر آوريم: ما فرزندان خود را و شما فرزندان خويش را، ما زنان خود را و شما زنان خويش را، ما خويشان نزديك خود را و شما خويشان نزديك خويش را؛ آنگاه دعا و تضرّع مى كنيم و دشنام خدا را بر دروغگويان مى فرستيم. [آل عمران/ 61: « تعالوا ندع ابناءنا و ابناءكم و نساءنا و نساءكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنت الله على الكاذبين.».] عاقب گروهى بى مانند را نگريست كه پيش مى آيند: مردى كه نشانه هاى مسيح را بر چهره و جان خويش داشت؛ دست كودكى هفت ساله را در دست راست خويش گرفته بود و دست كودكى شش ساله را در دست چپ خود. نيز همراهش، جوانى بود سايه به سايه با او؛ و در وراى آنها جوان بانويى همانند «مريم».

مسيحيان «نجران» غرق حيرت شدند. اسقف ديد كه در آسمان دودى برپاست؛ آن چهره هاى پنج گانه در نور خورشيد مى درخشند؛ و فضا آكنده از خشم و دشنامى است كه در آستانه ى فروباريدن است.

قلب ها لرزيدند و چشم ها از پرواى خدا گريستند.

اسقف دست صلح و دوستى به سوى پيامبر پيش آورد. پيامبر گفت:

- از اين پس، نجران در پناه خدا و پيمانِ محمّد رسول اوست.

آنگاه، نجرانى ها به سرزمين خويش بازگشتند.

روزها گذشت... سرانجام، هنگامى رسيد كه فرستاده ى آسمان به زيارت خانه ى خدا رهسپار گشت و آسمان در راهِ بازگشت، «غدير خم» را برگزيد و «جبرئيل» را در آن فرود آورد:

- اى فرستاده! آنچه را از سوى پروردگارت بر تو فرودآمده، ابلاغ كن. و اگر چنين نكنى، رسالت او را به جا نياورده اى. [مائده/ 67: «يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته... .».] - با مردم چه كنم؟ - خداوند تو را از مردم نگاه مى دارد. [«... والله يعصمك من الناس .».] ريگ ها چون شعله زبانه مى كشيدند و تاب و توان مى ربودند.

پيامبر درنگ كرد و همراه با او صدهزار تَن يا بيشتر ايستادند. نشانه هاى پرسش بر چهره ها نقش بسته بود. تاريخ هم درنگ كرد تا به سخن پيامبرِ واپسين گوش فرادهد:

- آيا چنين نيست كه من از خودِ مؤمنان به آنها صاحب اختيارترم؟ - چنين است اى رسول خدا!

- هركه من مولاى او هستم، اين كه على است نيز مولاى اوست... اى مردم! كنار حوض، نزد من بازگردانده مى شويد و آنگاه، از شما خواهم پرسيد كه با دو امانت گرانبهايم چه كرديد.

- اين دو امانت گرانبها كدام هايند؟ - كتاب خدا و خاندانم كه اهل بيت من هستند. تا ريخ عبور كرد، بى آن كه سر بگردانَد. كاروان هاى حجّ بزرگ، بازگشت به سرزمين هاى خود را از سر گرفتند و مردم، گروه گروه، به دين خدا پيوستند. «جبرئيل» فرودآمد تا واپسين آيه ى آسمان را بر پيامبر بخوانَد:

- امروز، دين شما را به كمال رساندم و نعمت خود را بر شما تمام كردم و اسلام را دين شما برگزيدم. [مائده/3: «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا.».] پيامبر احساس كرد كه كارش در زمين به پايان رسيده است و اكنون هنگام آن است كه قدرى بياسايد؛ امّا...فصل 30

«فاطمه مشغول قراءت قرآن بود. در دستش مصحفى به چشم مى خورد. ناگاه، مصحف بر زمين افتاد؛ سپس در آسمان اوج گرفت و ابرها را شكافت و ميان ستاره ها به پرواز درآمد. فاطمه، خويشتن را ديد كه همراه با مصحف پرواز مى كند و مشتاق پيوستن به عالَم بالاست.

مصحف او را به خويش فراخواند:

- به سوى من بشتاب... بيا به سوى آسمان!

فاطمه به پشت سر نگاهى افكند؛ زمين را زيتون فام و سرشار از آذرخش و تندر ديد.» يكباره، فاطمه از خواب برجَست. انديشه هاى بيم آميز او را محاصره كردند. به پدرش گفت:

- پدر جان! در خواب ديدم كه مصحف از دستم فروافتاد.

او كه دانش حقيقى را در سينه داشت، گفت:

- فاطمه! نزديك است كه من به سوى حق فراخوانده شوم و دعوتش را اجابت كنم. در اين سال، جبرئيل دوبار قرآن را بر من فروفرستاده است.

در چشمان فاطمه، اشك حلقه زد. اندوه در قلبى شكسته خيمه برافراشت.

پدر براى آن كه اندوه را از او بزدايد، گفت:

- غمگين مباش... تو نخستين كس از اهل بيت منى كه به من خواهى پيوست.

آفتاب اميد بردميد و از ميانه ى ابرها راهى به درون گشود. شادى در چهره ى تابان او موج زد؛ چهره اى كه از نور خدا تابان بود. و خدا نور آسمان ها و زمين است.

روزها، گوش به زنگ، سپرى مى گشتند. زمين، اينك براى «جبرئيل» دلتنگى مى كرد.

رسول آسمان بر بستر بيمارى افتاد. طوفان تب به سوى او وزيدن گرفت؛ طوفانى كه آب، آتشش را فرونمى نشاند. آن مرد آسمانى احساس مى كرد كه افق لبريز از نيرنگ و نقشه است و در تاريكى، چشمانى پنهان شده اند كه مى خواهند بر امانت او- كه آسمان ها و زمين از تحمّلش سر باز زدند- دست بيفكنند.

در پنهان، دور از چشم مردمان، عنكبوت سرگرم تنيدن تارى هراس انگيز بود. از آن سو، پروانه اى پيش مى آمد كه آرزوى بهار را در سر داشت، امّا بادى زرد آن را فراافكند تا به آستانه ى آن تار، آن سست ترين خانه ى جهان، كشيده شود.

شبانگاه كه مردم در خواب فرورفتند، شيطان زنجيرهاى خود را گسست و شاخ هايش سر برآوردند؛ شيطانى كه در جستجوى آشوب و فتنه بود.

فضا آكنده از ابرى سياه و انبوه شد. تاريكى و سياهى، همه ى آسمان را فراگرفت. سكوتى هراس انگيز بر فراز مدينه چيره گشت. آشفتگى و اضطراب، همچون طوفانى ويرانگر، قلب ها را لرزاند تا آرامشى را كه از هنگام پيمان «عقبه» و «بيعت رضوان» در دل ها خانه كرده بود، يكسره بر هم زند. دل هاى هراسان در آستانه ى از دست دادن قرار و آرامش بودند؛ و محمّد آرامش و قرار زمين بود. چيزى نمانده بود كه زمين اين آرامش خويش را از دست بدهد.

رسول خدا در تب مى جوشيد. دهانه هاى مَشك ها مى كوشيدند تا اين شعله را خاموش سازند، تا آن كه تب از شتاب خود كاست و نَفَس هاى پيامبر نظم يافت و جان اصحاب را نواخت. بدينسان، در فضا، رايحه اى دلنواز پراكنده شد.

چهره ها از سرور و شادى لبريز شدند، زيرا اينك همه به پيامبر درمى نگريستند كه آرام گرفته و از تب رها شده بود. رسول خدا كوشيد تا تارهاى عنكبوت را از هم بگسلد:

- آيا من به شما فرمان ندادم كه به سپاه «اُسامه» بپيونديد؟ برخى از اصحاب زمزمه كردند:

- آرى، اى رسول خدا!

- پس چرا از فرمان من سر باز زديد؟ «ابوبكر» براى توجيه اين رفتار گفت:

- من تا پهنه ى كوه رفتم و آنگاه بازگشتم تا 