يگر بار با شما پيمان ببندم. «عمر» افزود:

- امّا من با آن لشكر همراه نشدم، زيرا نمى خواهم سراغ شما را از كاروان ها بگيرم.

عنكبوت مى كوشيد تا براى به دام افكندن پروانه ى بهار، تارهايش را بگسترد. و پيامبر تلاش مى كرد تا اين تارها را از هم بگسلد:

- به سپاه اسامه بپيونديد. نفرين خدا از آنِ كسى باد كه به سپاه اسامه نپيوندد.

ناگاه، نفس هاى پيامبر شتاب گرفتند؛ قلبش تپشى تند يافت؛ تب ديگر بار به سراغش آمد؛ و احساس كرد كه گردبادى در سرش مى پيچد. سرانجام همه چيز در نگاهش ابرى شد...

زنان به گريه درآمدند و فاطمه به اندوهِ مرگ دچار شد.

يك دَم، پيامبر از آن حالت به خود آمد و ديگر بار تارهاى عنكبوت را ديد كه بر پروانه ى بهارى راه بسته اند. براى واپسين بار به تلاش پرداخت:

- مركّب و كاغذى بياوريد تا نامه اى از خود به جا گذارم؛ باشد كه پس از من، به گمراهى دچار نشويد.

يكى از ياران رهجو از جا برخاست. امّا عنكبوت ديگربار راه را بر پروانه ى نور بست.

«عمر» با لحنى آمِرانه گفت:

- بازگرد! درد بر رسول خدا چيره گشته است و پريشان مى گويد. كتاب خدا براى ما بَس است.

«ابوبكر» با نگاهى معنادار به دوست خود نگريست.

آن كه برخاسته بود، گفت:

- اى پيامبر خدا! آيا مركّب برايتان بياورم؟ پيامبر، اندوهگينانه گفت:

- پس از اين سخن كه عمر بر زبان راند؟ زنان از وراى پرده، به اعتراض برخاستند. صداى «امّ سلمه» به روشنى برخاست:

- نياز پيامبر را برآوريد!

عمر، خشمگينانه فرياد برآورد:

- خاموش باشيد! شما همچون همنشينان «يوسف» هستيد كه هرگاه بيمار گشت، از ديده اشك فشردند و آنگاه كه سلامت يافت، گريبانش را گرفتند.

پيامبر در «ابوحفصه» درنگريست و زمزمه كرد:

- آن زنان بهتر از شمايند.

يكى از اصحاب، گريستن آغازيد و احساس كرد كه طوفان آغاز شده است. آنها كه در محفل بودند، پراكنده شدند. با پيامبر هيچ كس نماند جز جوانى كه از نخستين روز هستى اش، از او جدا نشده بود. و اينك، لحظه ى موعود فرامى رسيد: لحظه اى كه جان، خشنود و پسنديده، به سوى آفريدگار خويش پرمى گشايد.

دوشنبه اى بود از ماه صفر. صفر مانده بود تا رخت بربستن آرامش زمين را شاهد باشد.

على چهره بر چهره ى مردى نهاد كه او را در كودكى پرورش داده و در ساليان بعد، دانش آموخته و دريچه هاى ملكوت را به رويش گشوده بود. پيامبر نيز دست جوانى را در دست افشرد كه جانش را به خدا و رسول پيشكش كرده بود؛ خدايى كه تنها او مى داند در ژرفاى دل ها چه مى گذرد.

على گويى خود را فراموش كرده بود. آرزو كرد پيشمرگ پيامبر شود. زندگى بدون محمّد، بسى تلخ و رنج افزا مى نمود. مرگ همراه با محمّد يا پيش از او، براى على بسى شيرين تر جلوه مى كرد.

فاطمه برخاست و رنجورانه به راه افتاد. «حسن» و «حسين» نيز در پى او برخاستند. اكنون، وقت آن بود كه پيامبر و وصىّ او پس از اين سفر بيست و سه ساله، هنگامه ى وداع را بگذرانند.

لحظه ها همچون قرن هاى پياپى، به سنگينى مى گذشتند. پيامبر، آرام و سخت نفس مى كشيد و به فرشتگان خداوند گوش فرا مى داد. امّا زمينيان از شنيدن آواى فرشتگان محروم بودند. آنان، تنها واژه هايى را شنيدند كه واپسين وديعه ى پيامبر آسمان در زمين بود:

- هموست برترين دوست... . [بل الرفيق الاعلى.] بدينسان، محمّد راه آسمان ها را گشود تا به سوى خداوند پربگشايد و كالبدش را ميان بازوان على واگذارَد. طوفان وزيدن آغاز كرد و شيطان زنجيرهايش را گسست تا ديگر بار بت هاى عرب را بيدار سازد.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:2024.txt">فصل 31</a><a class="text" href="w:text:2025.txt">فصل 32</a><a class="text" href="w:text:2026.txt">فصل 33</a><a class="text" href="w:text:2027.txt">فصل 34</a><a class="text" href="w:text:2028.txt">فصل 35</a><a class="text" href="w:text:2029.txt">فصل 36</a><a class="text" href="w:text:2030.txt">فصل 37</a><a class="text" href="w:text:2031.txt">فصل 38</a><a class="text" href="w:text:2032.txt">فصل 39</a><a class="text" href="w:text:2033.txt">فصل 40</a></body></html>فصل 31

مدينه، آشفته و سرگشته شد. زلزله اى سخت، زمين را به لرزه افكند. قلبى كه با مِهر نيازمندان و محرومان مى تپيد، براى هميشه از تپش ايستاد؛ رشته ى سترگى كه آسمان را به زمين مى پيوست، گسسته شد؛ سايه هاى «جبرئيل» ناپديد گشت؛ مسجد چنان مى نمود كه گويى بامش فرودآمده است.

چشم ها غرق اشك بودند و گلوها راهْ بسته ى گريه.

كاش آسمان بر زمين فرود مى آمد و كوه ها در دامن دشت ها از هم مى پاشيدند.

آيا رمه اى را ديده اى كه شبانش از دست رفته باشد؟ در اين حال، بيم از هجوم گرگ، چنان بر جان رمه مى افتد كه از هر سو به دنبال كسى مى دود تا در پناهش آرامش و قرار يابد، حتّى اگر آرامشى موهوم باشد.

آيا غريقى را ديده اى كه در ميان دريا سرگشته باشد و به هر چيز جز آب، حتّى به دانه ى كاهى بى مقدار چنگ آويزد؟ مدينه چنين حالى داشت. در آن روز طوفانى، «ابوحفصه» كه با تيزچشمى به جستجوى دوست خود بود و لحظه به لحظه انتظارش را مى كشيد، در دل نجوا كرد:

- نبايد در چنين روزهايى، «ابوعايشه» به «سُنح» رهسپار مى گشت.

عمر با قامت بلند و چشمان شعله خيزش حالتى هراس آور يافته بود و نگاه هاى خشم آلودش، بر اين حالت مى افزودند. مردم از پيش پايش كنار رفتند تا او به خانه ى پيامبر پاى نهد.

عمر حجاب چهره ى پيامبر را واگشود و با بيانى تيز و بُرنده گفت:

- رسول خدا از هوش رفته است.

يكى از حاضران، انكار ورزانه گفت:

- رسول خدا مرده است.

عمر با خشم جواب داد:

- دروغ مى گويى! او نمرده؛ بلكه همانند «موسى بن عمران» به سوى پروردگار خويش رفته است.

عمر، آشفته و شوريده از خانه بيرون آمد و ميان جمعيّت ايستاد. آنگاه، شمشير خويش را نمايان ساخت و فرياد برآورد:

- برخى از منافقان مى پندارند كه رسول خدا درگذشته است. به خدا سوگند! او نمرده، بلكه همچون «موسى بن عمران» به سوى پروردگارش رفته است. سوگند به خدا كه او بازمى گردد و دست و پاى كسانى را كه خبر فتنه انگيز مرگش را پراكنده باشند، خواهد بريد.

بدينسان، رمه ى پراكنده شبحى از يك شبان را ديد و گرد او حلقه زد تا آرامش بيابد. آرى، غريق ها پَرِ كاهى يافتند تا به آن چنگ بياويزند.

هرگاه انسان اميدش را از دست داده باشد، در اوج لحظه هاى تلخ يأس، بر پندارى تكيه مى زند و آن را جامه ى حقيقت مى پوشاند.

مردم، پيرامون مردى كه آذرخش مى آفريد و تندر مى غريد و معتقدان به مرگ پيامبر را بيم مى داد، حلقه زدند. در نظر آنان چه زيبا مى نمود اين سخن عمر كه محمد نمرده است و هرگز نخواهد مرد تا آنگاه كه دين خويش را بر همه ى آيين ها چيره گردانَد: خدا به تو پاداش خير دهد، اى فرزند «خطّاب»!

«مغيره» در حالى كه به «ابوحفصه» مى نگريست، در انديشه بود كه راز اين معمّاى دشوار چيست. نشانه ى پرسشى بزرگ پديدار گشت كه هنوز هم پابرجاست و چه بسا تا روز قيامت پابرجا بماند.

از دوردست، چهره ى «ابوعايشه» نمايان شد كه گام پيش مى نهاد. شايد «مغيره» دريافت چگونه مردى كه تهديد مى كرد و پيرامونيان را به عذاب و مرگ بيم مى داد، از شدت و تندى خويش كاست. آنگاه، آن گردباد ويرانگر فرونشست و جاى خ