ود را به سكوتى هراس انگيز داد.

«ابوبكر» از دور فرياد برآورد:

- آرام بگير اى سوگند خورنده!

سپس رو به امّت هوش ربوده كرد و بانگ زد:

- اى مردم! هركس محمد را مى پرستيد، بداند كه او مرده است. و هر كه خدا را مى پرستد، بداند تنها خداست كه مى مانَد و مرگ نمى پذيرد... جز اين نيست كه محمّد پيامبرى است كه پيش از او پيامبرانى ديگر بوده اند. آيا اگر بميرد يا كشته شود، شما به آيين پيشين خود باز مى گرديد؟ هركس كه بازگردد، هيچ زيانى به خدا نخواهد رسانيد. [آل عمران/ 144: «و ما محمد الا رسول قدخلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم و من ينقلب على عقبيه فلن يضر الله شيئا.».] «ابوحفصه» آهى سرد و اندوهگينانه بركشيد و به دوست خود كه هنگام مناسب حاضر شده بود، خيره گشت.

مغيره همچنان ابوحفصه را مى پاييد كه اكنون نزديك بود بيهوش نقش زمين گردد. انقلاب پايان يافت و ناگاه طوفان فرونشست و پيش گام هاى ابوعايشه سر تسليم فرود آورد.

عمر كنار دوست خويش ايستاد و آنگاه مردى ديگر به آنها پيوست: «ابن جرّاح»! هر سه نگاه هايى معنادار به يكديگر كردند. چه بسا به دو يا سه روز آينده يا به سراسر تاريخ مى انديشيدند.

دگرگونى هاى بزرگ اجتماعى، پيش از آنكه راهى به جهان بيرون پيدا كنند، در جهان درون آدميان ميلاد مى يابند. آنها در بوته ى امكان اند تا آنگاه كه كسى بيايد و جامه ى تحقّق بر اندامشان بپوشاند. در دل بيشتر مهاجران و همه ى قريش، از پيش اين گمان نهفته بود كه نبايد پيامبرى و جانشينى پيامبر، هر دو در «بنى هاشم» گرد آيد. پيشتر، مردانى اين گمان نهفته در دل ها را بر زبان رانده بودند تا آنچه را نهان است آشكار كنند، امّا پيامبر آن روز كه بت هاى عرب را در هم شكست، نتوانست اين بت را درهم بشكند.

پيامبرى كه صحرا را پشت سر گذارده بود تا نور و زندگى را در آن بپراكند، اينك پيكرى بيجان بر جا نهاده بود. قلبى كه با عشق و مِهر مى تپيد، خاموش شده بود؛ قلبى كه قلوب ديگر را مجذوب ساخت و به هم پيوند داد. از لحظه اى كه اين قلب خاموش شد، رشته ى قلوب از هم گسست، همان سان كه هرگاه جريان برق باز مى ايستد، چراغ ها خاموش مى گردند و تاريكى باز مى گردد؛ و آنگاه، هيچ صدايى به گوش نمى رسد جز آواى جغدى كه بانگ مى زند:

هوو... هوو... هوو! و با آواى خويش، هنگامه ى ويرانى و آوار را خبر مى دهد. راستى كه چه شب تيره و اندوهبارى است: خورشيد آتش گرفته و روشنايى اش پايان پذيرفته؛ چشم هايى در درياى اشك غرقه گشته اند و چشم هايى نيز هوشيارانه خانه اى را مى پايند كه در آن، پيكرى در نقاب است و دل هايى شكسته و گل هايى پژمرده و شمع هايى خاموش!

از آن سو، دور از چشم ها، مردانى از «اوس» و «خزرج» گرد هم آمدند تا درباره ى مرد پيچيده در جامه مشورت كنند، زيرا از نيرنگ قريش هراسان بودند.

«سقيفه» انباشته از مردانى بود كه پيامبر را يارى كرده، در هنگامه ى رانده شدن پناهش داده، و او را بر كسانى كه ظالمانه از وطنش رانده بودند، پيروزى بخشيدند.

خاطره هاى «بُعاث» [محلى است نزديك به مدينه كه واپسين جنگ و خزرج در آن رخ داد.] در فضاى سقيفه زنده شد و سياه فامى اش همه جا را تيره و زشت ساخت. بدين سان، ديگر بار زخم هايى كه پيامبر بر آنها مرهم نهاده و درمانشان كرده بود، تازه شدند و سربرآوردند.

«سعد» كه سخت بيمار و در آستانه ى مرگ بود، گفت:

- اى انصار! شما پيشينه ى دين باورى داريد و اين فضيلتى است كه هيچ قبيله اى از عرب ندارد. پس مگذاريد آنان زمام شما را در دست گيرند.

«زيد» سخن او را تأييد كرد:

- انديشه اى راست و گفتارى درست عرضه كردى. آنچه فرمان دادى، ما را بازنمى دارد كه اين مهم را به تو بسپاريم، زيرا داورى تو براى ما كافى است و خشنودى تو در مصلحت مؤمنان است.

«ابن حضير» گفت:

- امّا آنان با پيامبر هم خاندان اند واز مؤمنان ديگر به او نزديك ترند. «ابن منذر» به اصلاح سخن پرداخت :

- پس به آنها مى گوييم: «دو فرمانروا بر مى گزينيم، يكى از ما و ديگرى از شما!» سعد با خشم فرياد برآورد:

- اين، نخستين گام در سستى و فروگذارى است.

«ابن ارقم» با صدايى كه هيچ كس نمى شنيد، اندوهگينانه زمزمه كرد:

- خداوند به تو پاداش خير دهد، اى على! اين گروه گرد آمده اند تا در برابر تو نيرنگ ورزند و...

از ميانه ى جمع، دو تن پيش دويدند. اينك، در ژرفناى دل ها، چكاچك جنگى كهن كه ريشه در تاريخ عرب داشت، به گوش مى رسيد.

«عويم» دوست خود را برانگيخت:

- اى «معن»! بشتاب، پيش از آن كه ميدان را به «سعد» واگذارى.فصل 32

«ابوعايشه»، سرشار از ترديد و سردرگمى، همانند انسانى كه راه خود را گم كرده باشد، پيش و پس مى شد و با حساب سنجى يك تاجر كارورزيده، زير و بالاى كار را مى سنجيد. پيش خود گفت:

- گيرم «بنى هاشم» به نبوّت اكتفا كنند و خلافت را به طوايف ديگر قريش بسپارند، امّا با سفارش ها و وصاياى پيامبر كه در سينه ها و قلب ها جاودان مى مانَد، چه مى كنند؟ او غرق انديشه هاى خود بود و دوستش دزدانه به او مى نگريست. نگاهش لبريز از عزم و اراده اى استوار بود كه جز «جرّاح» كسى آن را درنمى يافت. اينك، «ابوحفصه» همانند طوفانى سركش و سيلى نيرومند مى نمود و در ژرفناى جانش شعله ى كلماتى كه روزى مردى يهودى بر زبان را نده بود، زبانه مى كشيد:

- تو پادشاه عرب هستى.

«عمر» در اين رؤيا غوطه مى خورد، كه «عويم» و «معن» فرارسيدند.

ابوحفصه بانگ زد: - چه شده است؟ اينك، مجال درنگ نبود. وقت، به سان ابر مى گذشت. هر سه مرد با هم روان شدند. اگر از دور، آنها را مى ديدى، درمى يافتى كه بلايى بزرگ بر سرشان فرود آمده است. با شتاب و سراسيمه، راه را پشت سر نهادند. پيامبر هنوز جامه پيچيده، در بستر، با زبان سكوت سخن مى گفت؛ با زبانى شگفت كه تنها گوش هاى هوشيار آن را درمى يابند.

مردانى از «اوس» و «خزرج»، از بيمِ آينده، گرد هم آمده بودند؛ و مردانى از قريش به سوى «سقيفه ى بنى ساعده» مى شتافتند، در حالى كه پيامبر آنها را با زبان سكوت ندا مى داد.

گويى اكنون در «عينين»، غنائمى دلاويز و وسوسه انگيز از دور جلوه مى كردند و تيراندازان سنگر خويش را رها مى ساختند؛ و پيامبر آنها را فرامى خواند.

آن سه مرد به سقيفه پاى نهادند. چهره ها رنگ پريده و نزار مى نمودند و زردى بر آنها سيطره يافته بود. رشته ى كار از دستشان بيرون رفته بود. «ابوحفصه» در آستانه ى انفجار بود، اگر ابوبكر پا در ميان نمى نهاد:

- اى عمر! درنگ كن. اكنون، مدارا سزاوارتر است.

آنگاه، ابوبكر به آرامى با اوس و خزرج سخن گفت:

- اى انصار! چه كسى فضل ديانت شما و پيشينه ى ارجمندتان در يارى اسلام را انكار مى كند؟ خداوند شما را به يارى دين و پيامبر خود برگزيد و هجرت رسول را در ميان شما مقدر ساخت. بيشترين همسران و اصحاب پيامبر هم از شمايند.

سپس، تير خود را به هدف نشاند:

- ما اميرانيم و شما وزيرانيد.

«حبّاب» به اعتراض برخاست تا زير بار اين خوارى نرود:

- خير! از ما اميرى و از شما نيز اميرى!

عمر براى هجوم برخاست:

- هرگز! هيچ گاه دو نف