 الخطاء و رفع قدرها عن البذاء و ان تقول هجرا، او تجور عادل او تقطع واصلا، فاذا لم تجدهم انكروا على الخصمين جميعا فقد تكافا الامور و استوت الاسباب و الرجوع الى اصل حكم الله من المواريث اولى بناوبكم و اوجب علينا و عليكم.

جاحظ مى گويد: مردم فكر مى كنند كه بزرگترين دليل بر صدق گفتار ابوبكر و عمر در منع ميراث پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- اين بوده كه اصحاب رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- به آنها (ابوبكر و عمر) اعتراض نكردند، اگر واقعا اعتراض نكردن مردم علت و دليل صدق گفتار ابوبكر و عمر بشود، پس بايد اعتراض نكردن مردم به مطالبه ى زهرا- سلام الله عليها- و على- عليه السلام- هم علت صدق گفتار آنها باشد، زيرا مطالبه ى زهرا- سلام الله عليها- به مخاصمه منجر شد، تا آنجا كه در حضور عموم مسلمين در ميان مسجد فاطمه- سلام الله عليها- به ابوبكر خطاب كرد: «اگر تو بميرى چه كسى از تو ارث مى برد؟» ابوبكر در جواب گفت: اهل بيت و فرزندانم، زهرا- سلام الله عليها- فرمود: «چطور است كه زن و فرزند تو از تو ارث مى برند ولى ما از پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- ارث نمى بريم» بعد از اين احتجاج و استدلال كه بين فاطمه- سلام الله عليها- و ابوبكر واقع شد، ابوبكر با وجود همه ى اينها فاطمه را از ارثش منع كرد و حقش را ضايع نمود و در غصب حق وى تظاهر كرد و فاطمه- سلام الله عليها- برايش معلوم شد كه ديگر از حق واقعى خودش محروم شده و احقاق حق و احتجاج هم نتيجه ندارد، و دستگاه حكومت سرسختى مى كند و در كار او لجاجت دارد. از طرفى او از پشتوانه ى مردم نااميد شده بود و عده ى كمى از او طرفدارى مى كردند و حرف شان به جايى نمى رسيد و لذا با كمال ناراحتى فرمود: «سوگند به خدا به تو نفرين خواهم كرد و پس از اين هيچ گاه با تو سخن نخواهم گفت». وقتى كه موضوع مخاصمه به اينجا رسيد، اگر حرف ابوبكر صحيح بود و بر خلاف حق نبود و بگفته خودش در توقيف فدك حكم خدا را اجرا كرده بود، پس چرا مردم به زهرا- سلام الله عليها- اعتراض نكردند كه بيجا (اليعاذ بالله) با خليفه درگير شده است. و يا اينكه لااقل اگر فاطمه- سلام الله عليها- نسبت به حكم خدا جاهل بود، بر مردم لازم بود كه حكم خدا را به او بياموزند!! و اگر فراموش كرده بود به او تذكر مى دادند و او را از اشتباه در مى آوردند و نمى گذاشتند بى جهت فرياد بكشد و اختلاف راه بيندازد و يك حاكم عادل را!! كه مى خواست حكم خدا را اجرا كند به ظلم و ستم نسبت دهد. پس اينكه مردم به هيچ يك از اين دو طرف اعتراض نكردند ، نه به ابوبكر كه چرا غصب مى كند و نه به زهرا- سلام الله عليها- كه چرا انقلاب و شورش كرده است، اين سكوت مرگ آساى چنين ملتى در اثبات حقانيت هيچ يك از اين دو طرف نزاع و مخاصمه موثر نيست و بايد هر دو را به حال خود بگذاريم و به سوى قرآن برويم و حق را از كتاب الله تحقيق كنيم و ببينيم كه قرآن خدا حق را به چه كسى داده است؟ قرآن هم حق را به آن كسى داده است كه بر اساس احكام و عمومات آن ادعا مى كرد و استدلال مى نمود.

قال: فان قالوا: كيف تظن به ظلمها والتعدى عليها! و كلما ازدادت عليه غلظه از دادت لها لينا ورقه، حيث تقول له: والله لا اكلمك ابدا، فيقول: والله لا اهجرك ابدا، ثم تقول: والله لادعون الله عليك فيقول: والله لادعون الله لك ثم يحتمل منها هذا الكلام الغليظ والقول الشديد فى دار الخلافه و بحضره قريش والصحابه، مع حاجه الخلافه الى البهاء والتنزيه و ما يجب لها من الرفعه والهيبه! ثم لم يمنعه ذلك ان قال متعذرا متقربا، كلام المعظم لحقها، المكبر لقمامها والصائن لوجهها، المتحنن، المتحن عليها: ما احد اعز على منك فقرا و لا احب الى منك غنى و لكنى سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يقول: «انا معاشر الانبيا لانورث ما تركناه فهو صدقه» قيل لهم: ليس ذلك بدليل على البرائه من الظلم والسلامه من الجور وقد يبلغ من مكر الظالم و دهاء الماكر اذا كان اريبا و للخصومه معتادا ان يظهر كلام والمظلوم و ذله المنتصف و حدب الوامق و مقه المحق. و كيف جعلتم ترك النكير حجه قاطعه و دلاله واضحه و قد زعمتم ان عمر قال على منبره: متعتان كانتا على عهد رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- متعه النساء و متعه الحج انا انهى عنهما و اعاقب عليهما فما وجدتم احدا انكر قوله و لا استثنع مخرج نهيه و لاخطاه فى معنا و لا تعجب مه و لا استفهمه و كيف تقضون بتكر النكير قد شهد عمر يوم السقيفه و بعد ذلك ان النبى صلى الله عليه و آله و سلم قال: الائمه من قريش» ثم قال فى شكايته: لو كان سالم حيا و ما تخالجنى فيه شك، حين اظهر الشك فى استحقاق كل واحد من السته الذى جعلهم شورى و سالم عبد لامراه من الانصار و هى اعتقته و حازت ميراثه، ثم لم ينكر ذلك من قوله منكر و لا قابل انسان و بين قوله و لا تعجب منه و انما يكون ترك النكير على من لا رغبه و لا رهبه عنده دليلا على صدق قوله و صواب عمله، فاما ترك النكير و على من يملك الضعه والرفعه والامر والنهى والقتل و الاستحياء و الحبس والاطلاق، فليس بحجه تشفى و لا دلاله تضى ء.

سپس جاحظ مى گويد: مردم مى گويند: چگونه ممكن است كسى گمان كند كه ابوبكر به فاطمه- سلام الله عليها- ظلم كرده است، در صورتى كه هر چه زهرا- سلام الله عليها- با وى به شدت سخن مى گفت، ابوبكر نرم تر جواب مى داد، فاطمه- سلام الله عليها- پرخاش مى كرد: «سوگند به خدا تو را نفرين خواهم كرد»، ابوبكر با ملايمت جواب مى داد: «به خدا قسم تو را دعا خواهم نمود» با وجودى كه وى حاكم بر ملت بود و در مقام زعامت يك كشور بايد شخصيت و هيبت خود را در برابر انظار ملت حفظ كند، در عين حال ابوبكر در مقابل پرخاشهاى كوبنده ى فاطمه- سلام الله عليها- كه هر كدام ضربه شديد بر پيكر شخصيت حكومتى وى بود با كمال متانت، مقام و عظمت خانوادگى زهرا- سلام الله عليها- را رعايت مى كرد. و بدين ترتيب جواب مى داد: بر من گران است كه تو از ندارى شكايت كنى، ثروتمندى و مكنت تو از بهترين آرزوهاى من است ولى چه كنم كه نمى توانم برخلاف حكم پدرت كارى را انجام دهم، زيرا از وى شنيدم كه فرمود: «ما پيامبران ارث نمى گذاريم و متروكه ما صدقه محسوب مى شود» با اين كيفيت چگونه گمان مى رود كه ابوبكر به زهرا- سلام الله عليها- ظلم كرده باشد؟ در جواب اين اشخاص بايد گفت: اين نرم خويى و ملاطفت، ابوبكر را از اتهام ظلم و ستم نسبت به زهرا- سلام الله عليها- تبرئه نمى كند، زيرا ستمگر سياستمدار هنگامى كه در برابر دادخواهى و انقلاب ستمديده قرار مى گيرد، براى اينكه انقلاب دادخواهانه مظلوم را لوث كند و آن را رنگ ماده پرستى بزند گفتار او را كه در صدد اظهار حق و نماياندن چهره ى باطل و بيداد است، چنين تفسير مى كند و آن را با يك عبارت سالوسانه و مرموز و با قالب ملاطفت و محبت به زبان مى آورد و شگفتا: چگونه شما مردم عدم اعتراض صحابه به عمل ابوبكر را دليل و مدرك حقانيت توقيف فدك قرار مى دهيد؟ مگر به ياد نداريد كه در برابر همين صحابه عمر بالاى منبر رفت و گفت: