 بود و گوساله در ميان پرستندگان خود نعره مى زد. هارون مِهرورزانه گفت:

- شما با اين گوساله آزموده شده ايد و پروردگارتان خداى رحمان است. از پى من بياييد و فرمانبردارم باشيد.

- ما هرگز از پرستش آن دست بر نمى داريم تا موسى نزدمان بازگردد. آنگاه كه موسى بازگشت، لوح ها را فروافكند و با خشم گفت:

- پس از من، بد جانشينى برگزيديد!

هارون، با اندوه گفت:

- اين قوم مرا ناتوان ساختند و مى خواستند مرا بكشند.

اندكى گذشت و خشم موسى فرونشست. لوح ها را ديگر بار برگرفت و زمزمه كرد:

- آنان كه گوساله را خداى خود برگزيدند، به زودى خشم پروردگارشان بر آنها فرود مى آيد و در زندگانى دنيا خوارى و زبونى مى كشند.

سپس موسى روى به آسمان نمود و زارى كنان تقاضا نمود:

- پروردگارا! مرا و برادرم را بيامرز و در پهنه ى رحمت خويش داخل گردان؛ كه تو مِهر ورزترينِ مِهرورزانى.

آنگاه، موسى به سامرى رو كرد و پرسيد:

- اين چه كار بود كه انجام دادى؟ - من چيزى ديدم كه آنها نمى ديدند. مشتى از خاكى كه نقش پاى رسول بر آن بود، برگرفتم و در آن، پيكر افكندم. و نفس من اين كار را در چشمم آراست.

موسى او را در ژرفناى بيابان گمراهى افكند:

- برو! در زندگى دنيا چنان شوى كه همواره بگويى: «به من نزديك نشو!» و تو را وعده اى است كه از آن رها نمى شوى. اكنون، به خدايت كه پيوسته عبادتش مى كردى، بنگر كه آن را مى سوزانيم و به دريا مى افشانيم. [به اقتباس از: طه/ 83 تا 97.] چنين بود كه سامرى در بيابان، گرفتار موج هاى صحرا و زوزه هاى گرگان شد. صداى او تا دوردست مى پيچيد كه وطن را جستجو مى كرد؛ امّا وطن هرگز درختى بى ريشه و بركنده از زمين را نمى پذيرد. تا دوردست، صحراست. مرد رانده شده، ردايى را كه باد در هم دريده گرد خويش مى پيچد و بيابان را پى مى گيرد. مشتى از خاك برمى دارد و مى بويد، شايد ردّپاى رسول را در آن پيدا كند؛ امّا چيزى جز باد در دستش نمى مانَد. سرانجام به «فدك» در جزيرةالعرب مى رسد، بر ريشه هاى آن فرومى افتد و با مرگ دست و پنجه نرم مى كند. اكنون، عرب ديگر بار بت هايش را بيدار كرده است!فصل 34

«حفصه» نزد «عايشه» نشست، همان سان كه كنيزى نزد سرور خويش مى نشيند يا مريدى در محضر استاد خود زانو مى زند و از او تعليم مى گيرد يا از حركت ها و رفتارش درس مى آموزد. شايد صداقتى كه ميان پدرانشان برقرار بود، حسِّ درونى يك زن نسبت به هَوو را از ميان برده و آن برترى جويى خشن را دور افكنده بود. اكنون، روزگار ميان آن دو پدر وحدتى پديد آورده بود. عمر با ابوبكر بيشتر خلوت داشت و روابط عايشه و حفصه دوستانه تر جلوه مى كرد.

دو زن به گونه اى گردآمدند كه گويى مجلس پيروزى تشكيل داده اند يا براى اجلاس آينده برنامه مى ريزند.

عايشه بر حسِّ ناآرامى و انتقام كشندگى خود چيره گشته بود، زي را پدرش نخستين گام را در راه پيروزى بر رقيب خويش برداشته بود.

از سال ها پيش، ابوبكر به اين آرزوى دست نيافتنى مى انديشيد كه خلافت را بر عهده گيرد، زيرا او در غار همراه پيامبر و در كجاوه همنشين او بود. او احساس مى كرد كه در برتريها و فضيلتها همپاى على است، امّا چه كند كه على در همه چيز بر او پيشى گرفته بود؟ و اين همه را عايشه هم به ياد داشت: «خيبر»، «ذات السّلاسل»، سوره ى براءت،...

عايشه، كينه اى سخت از على در دل داشت. هيچ گاه نمى توانست از ياد ببرد كه در ماجراى «اِفك»، على به پيامبر پيشنهاد داد او را طلاق بدهد. نيز با فاطمه هم سر كينه داشت، زيرا به او و مادرش «خديجه» رَشك مى ورزيد. امّا اينك ديگر چه مى خواست؟ پدرش به رهبرى و خلافت دست يافته بود! و از آن سو، على در خانه تنها نشسته بود و هيچ كس به يارى اش برنمى خاست. فاطمه نيز همچنان شب و روز بر پدر مى گريست.

عايشه، سبكبالانه از نعمت شُكوه لذّت مى برد:هم همسر برترين مرد جزيره بود و هم دختر مردى كه اينك همگان از او فرمان مى بردند.

بارى؛ عايشه در رؤياهاى گذشته و آينده غرق بود كه پدرش از راه رسيد. عمر نيز با او همراه بود.

ابوبكر غمزده مى نمود. «ابو سفيان» آمده بود و او از اقتدار وى هراس داشت. عمر كه مى دانست در خاطرش چه مى گذرد، گفت:

- اى خليفه ى رسول خدا! كار بسيار ساده است. من او را مى شناسم. آنچه بايد زكات بپردازد، به او ببخش! ما براى رويارويى با «بنى هاشم»، به «بنى اميّه» نيازمنديم. گروهى را به گروهى مشغول مى كنيم تا كار براى ت و روان و آسان شود.

- اى عمر! مرا از اندوهى رهاندى. امّا اندوه هاى ديگر برجا مانده اند.

- على و يارانش را مى گويى؟ به خدا سوگند! آنان را وامى دارم كه با تو بيعت كنند، خواه بخواهند و خواه نخواهند. به زودى، خود نزد آنان خواهم رفت و اگر چند و چون كنند، خانه را بر سرشان به آتش خواهم كشيد.

- اى عمر! در آن خانه، «فاطمه» هست.

- باشد!

خاطره ها در ذهن ابوبكر جان گرفتند. به يادآورد روزى را كه به خواستگارى فاطمه رفت و پيامبر او را نااميد بازگرداند. او هرگز اين را بر فاطمه نبخشيد، همان گونه كه رنجهاى دخترش را از رهگذر وجود فاطمه، از ياد نمى توانست بُرد: عايشه هيچ گاه چشمِ ديدن فاطمه و همسرش را نداشت. ابوبكر، خود، نيز از فاطمه خسته دل بود و به خاطر رنجهاى عايشه حسرت به جان داشت.

عمر نگاهى معنادار به دوستش افكند و گفت:

- راستى كه با چه تجربه و مهارتى، آن حديث را دستاويز قرار دادى! من نيز به ياد دارم كه پيامبر فرمود: «ما پيامبران هيچ ميراثى به جا نمى گذاريم. آنچه از ما به جا مى مانَد، صَدَقه به شمار مى رود.» ابوبكر لبخندى زد. گويا مى گفت: «چاره اى جز اين ندارم. پيش روى ما ميدان ها و ميدان هاست. و فاطمه همچنان مقاومت مى كند.» آنگاه، بيمناكانه گفت:

- امّا من از فاطمه بيم دارم. او برانگيخته شده است و سكوت نخواهد و رزيد. چگونه سكوت كند، كه او دختر محمّد و همسر على است؟ - دوست من! از هيچ چيز نهراس! همه چيز به خوبى پايان خواهد پذيرفت. او، تنها يك زن است و هيچ كس همراهى اش نمى كند.

در ژرفاى جان ابوبكر، اندكى از وجدان باقى مانده بود. گفت:

- چه مى شود اگر «فدك» را به او بازسپاريم و از اين همه رنج آسوده گرديم؟ - چه مى گويى دوست من؟ اگر امروز فدك را به او بسپارى، فردا خواهد آمد تا خلافت را براى همسرش بازستانَد. تو خود، خوب مى دانى كه براى او، فدك، ميوه و خرما و زمين نيست، بلكه سمبل خلافت است. نه! نه! هرگز به اين كار تن مده!

- اى «ابوحفصه»! آيا از خشم او بيم ندارى؟ خشم او يعنى خشم خدا و رسولش. اين را همگان مى دانند.

- اين نيز همانند گذارِ طوفان، خواهد گذشت. روزى از او ديدار مى كنيم و او ما را مى بخشايد و همه چيز پايان مى پذيرد. تو روزه مى گيرى، نماز مى خوانى، حج مى گزارى، و جهاد مى كنى؛ پس نگران نباش!

- آرزو دارم كه چنين باشد.

عايشه كه در سكوت به گفتار پدرش گوش فرامى داد، دريافت كه چه حسّى درون او موج مى زند و اگر دوستش- كه همانند گردبادى همواره هجوم مى آورَد- نباشد، صلابتش در هم مى شكند و ديگر چنين تند و تيز رفتار نمى كند. با اين حال، عايشه خوب مى دانست كه عمر پدرش