آنان تازيانه فرود آورد، و ايشان را به رنج و اندوه افكند؛ در حالى كه مردم را با روشى حكيمانه و اندرزى نيكو به سوى راه پروردگارش فرامى خواند. همو بود كه بتها را ريشه كن ساخت وسران شرك را درهم شكست، تا آن كه جمعشان ازهم پاشيد ورو به گريز نهادند. [فبلغ الرساله صادعا بالنذاره ماثلا عن مدرجه المشركين ضاربا ثبجهم اخذا بانطامهم داعيا الى سبيل ربه بالحكمه و الموعظه الحسنه يجف الاصنام و ينكث الهام حتى انهزم الجمع و ولوا الدبر.] آنگاه، صبح ايمان دميد و حقيقت از پشت پرده سربرون آورد و پيشواى دين زبان به گفتار گشود و شيطان ها از سخن گفتن فروماندند. شما اى مردم! بر كناره ى پرتگاهى لبريز از آتش بوديد، با فرومايگى زندگى مى كرديد، هر كسى به شما طمع مى ورزيد، هر درنده اى شما را مى ربود، و هر رونده اى بر سرتان قدم مى نهاد. شما آب گنديده مى نوشيديد، پوست مردار مى خورديد، پست و ناچيز بوديد، و بيم داشتيد كه همسايگانتان بر سرتان فرود آيند. سرانجام، خداوند نعمت بخش بزرگ رتبه، پس از آن فراز و نشيب ها، به دست محمد شما را نجات بخشيد.» [حتى تفرى الليل عن صبحه و اسفر الحق عن محضه و نطق زعيم الدين و خرست شقاشق الشياطين و كنتم على شفا حفره من النار مذقه الشارب و نهزه الطامع و قبسه العجلان موطى الاقدام تشربون الطرق و تقتاتون الورق اذله خاسئين تخافون ان يتخطفكم الناس من حولكم فانقذكم الله تبارك و تعالى بمحمد صلى الله عليه و آله بعد اللتيا و التى.] اكنون، آواى فاطمه دل هايى را كه با زمين گره خورده بودند، بيدارى مى بخشيد:

«مسلمانان! آيا بايد ميراث من ربوده شود؟ اى پسر ابوقحافه! آيا در كتاب خدا نگاشته شده كه تو از پدرت ارث ببرى و من از پدرم ارث نبرم؟ به راستى كه كارى زشت كرده اى. آيا خودآگاهانه كتاب خدا را كنار نهاديد و آن را پشت سر انداختيد؛ همان كه مى فرمايد: (سليمان وارثِ داود شد). و نيز در سرگذشت يحيى فرزند زكريّا مى گويد: (خدايا! از سوى خودت به من ياورى بخش كه از من و خاندان يعقوب ارث بَرد). و هم مى فرمايد: (در كتاب خدا، خويشاوندان نَسَبى در ارث بردن از ديگران سزاوارترند). و نيز مى گويد: (خداوند به شما سفارش مى كند كه براى فرزندانتان ارث گذاريد و فرزند پسر را دو برابر فرزند دختر، ارث دهيد.) و همو مى گويد: (هريك از شما مالى برجا گذارَد، درباره ى پدر و مادر و خويشاوندان از روى انصاف وصيّت كند و اين، شايسته ى پرهيزگاران است. [ايها المسلمون! ااغلب على ارثها؟ يا ابن ابى قحافه! افى كتاب الله ترث اباك و لاارث ابى؟ لقد جئت شيئا فريا.افعلى عمد تركتم كتاب الله و نبذتموه وراء ظهوركم اذ يقول: (و ورث سليمان داود) و قال فى ما اقتص من خبر يحيى بن زكريا اذ قال: (فهب لى من لدنك وليا يرثنى و يرث من آل يعقوب) و قال: (و اولى الارحام بعضهم اولى ببعض فى كتاب الله) و قال: (يوصيكم الله فى اولادكم للذكر مثل حظ الانثيين) و قال: (ان ترك خيرا الوصيه للوالدين والاقربين بالمعروف حقا على المتقين).] شما پنداشته ايد كه من شاخ و برگى ندارم و از پدرم ارث نمى برم و ميان من و او خويشاوندى نيست! آيا خداوند آيات ارث را درباره ى شما نازل فرمود و پدرِ مرا از آن مستثنا ساخت؟ يا آن كه مى گوييد من و پدرم از دو ديانتيم و از هم ارث نمى بريم؟ آيا من و پدرم داراى يك دين نيستيم؟ آيا شما بيش از پدرم و پسرعمويم به عموم و خصوص قرآن آگاهيد؟ [و زعمتم ان لاحظوه لى و لاارث من ابى و لا رحم بيننا! افخصكم الله بآيه اخرج ابى منها؟ ام هل تقولون: انا اهل ملتين لايتوارثان؟ او لست انا و ابى من اهل مله واحده؟ ام انتم اعلم بخصوص القرآن و عمومه من ابى و ابن عمى؟.] اكنون، تا ديدار آن جهان، اين چهارپاى آماده و زين برنهاده از آنِ تو باد! وعده گاه ما روز رستاخيز است. چه نيكوست كه داور، خدا باشد؛ و وكيل، محمّد؛ و هنگامه، قيامت. و آن روز است كه تباهكاران زيان خواهند ديد. و در چنان هنگامه اى، پشيمانى براى شما سودمند نيست. هر خبرى را جايگاهى است و شما به زودى درخواهيد يافت كه چه كسى دچار عذاب خواركننده و جاودانه مى گردد.» [فدونكها مخطومه مرحوله. تلقاك يوم حشرك. فنعم الحكم الله و الزعيم محمد و الموعد القيامه. و عند الساعه يخسر المبطلون. و لاينفعكم اذ تندمون و لكل نبا مستقر. و سوف تعلمون من ياتيه عذاب يخزيه و يحل عليه عذاب مقيم.] امّا وجدان ها فرومرده بودند. در مدينه، كنار زمين فدك، چند مَرد وجدان هاى خويش را زنده به گور كرده بودند. اينك، «بتول» آنان را از هنگامه اى الهى بيم مى داد:

«بگيريد اين را و بر خويش بار كنيد؛ با پشت هايى زخم برداشته، با پاى افزارهايى دريده شده، با پيشانى هايى داغ نهاده از خشم خداوند انتقام كش، و باننگى جاودانه! شما همواره به آتش فروزان خشم پروردگار خواهيد پيوست؛ آتشى كه دلها را مى سوزاند. [فدونكموها فاحتقبوها دبره الظهر نقبه الخف باقيه العار موسومه بغضب الجبار و شنار الابد موصوله بنار الله الموقده التى تطلع على الافئده.] خداوند آنچه را مى كنيد، مى بيند و زود است كه ستمگران دريابند به چه جايگاهى بازمى گردند. من دختر همان كسم كه شما را از كيفرِ سخت بيم داد. پس به كار خويش بپردازيد كه ما نيز مى پردازيم و در انتظار باشيد كه ما نيز در انتظاريم.» [فبعين الله ما تفعلون. و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون و انا ابنه نذير لكم بين يدى عذاب شديد. فاعملوا انا عاملون و انتظروا انا منتظرون.] «زهرا» مسجد را ترك گفت. در زمين،شورِ زلزله اى سنگين پيچيد. مردى كه ميراث پيامبران را غصب كرده بود، فرياد زد:

- بيعتم را باز بستانيد!

مردان به چشم اندازى خيره شدند كه در آن، افق هاى فراپيش پيدا بود؛ افق هايى كه فاطمه گشوده بود: ابرهايى سرخ كه باردار آذرخش بودند، زمينى كه زيرپاى زلزله ها مى لرزيد، جوى هايى از خون، سرهاى فروافتاده و كشتگان بسيار... بدينسان، انسان گريخت و امانتى را كه آسمان ها و زمين تحمّل نكرده بودند و او بر دوش گرفته بود، بر زمين افكند. به راستى كه انسان بسى ستمگر و نادان است.فصل 38

همان سان كه شمع ها در دل تاريكى مى سوزند و قطره قطره آب مى شوند و اشك هاى سوزان خويش را جارى مى سازند، فاطمه مى سوخت و ذرّه ذرّه رو به خاموشى مى رفت.

اكنون، فاطمه با سكوت فرياد مى كرد. او همانند «مريم» روزه ى سكوت را برگزيد. على دريافته بود كه هنگامه ى رحلت نزديك است و خانه اى كه با شاخه هاى نخل در «بقيع» برافراشته بود، اينك پناهگاه فاطمه است: خانه ى اندوه و رنج. آن خانه به چشم خويش مى ديد كه شمع در حال افسردن است و ستاره در حال كوچيدن و آفتاب در حال افول؛ آفتابى كه گرما و روشنايى و اميد را در همه سو مى پراكنْد.

آرى، فاطمه به سكوت پناه برد و آنان كه از گريه هاى او گلايه داشتند ، ديگر صداى ناله اى را كه از ژرفاى قلبى شكسته بر مى خاست نشنيدند.

هيچ كس نواى برآمده از دل او را نمى شنيد، مگر آن كه گذارش به «بقيع» مى افتاد.

آن گونه كه ستارگان پشت ابرهاى تيره پنهان مى شوند، فاطمه از د