ش را زير گونه اش نهاد. آنگاه، چشمانش را فروبست و خوابيد. اسماء مى شنيد كه او با آوايى فرشته وش زمزمه مى كند:

- سلام بر «جبرئيل». پروردگارا! مرا در گستره ى خشنودى و به همسايگى و بر سراى خويش جاى ده؛ كه سراى تو جايگاه صلح و صفاست.

شميم بهشت در فضا پيچيد. اسماء به چهره ى فرشته گون بانويى نگريست كه در آغاز جوانى با زمين وداع گفت، آن سان كه نوگلى در قلب بهار مى پژمرد؛ همچون كبوتر سپيدى كه بالش را شكسته باشند... آه، اى بهشتى بانوى شهيد!

سپس على آمد، با پشتى خميده؛ گويى كه كوه اندوه را بر دوش داشت. اسماء با دستانى لرزان، نامه اى را كه فاطمه پيش از مرگ نگاشته بود، به على سپرد.

اشك ، همچون ابرى كه هواى باريدن دارد، در چشمان على حلقه زد. آنگاه، همانند كبوترى كه امواج در ميانش گرفته باشند، در واژه هاى فاطمه غرق شد:

«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم اين، وصيّت فاطمه دختر رسول خداست صلى الله عليه وآله. او گواهى مى دهد كه معبودى جز اللّه نيست و محمّد بنده و فرستاده ى اوست و بهشت و جهنّم راست و حقيقى اند و هنگامه ى قيامت- كه هيچ ترديدى در آن نيست- فرامى رسد و آنگاه، خداوند همه ى خفتگان گورها را برمى انگيزد.

اى على! خداوند مرا كه فاطمه ام و دختر محمّدم، همسر تو ساخت تا در دنيا و آخرت، از آنِ تو باشم.

مرا به حنوط معطّر ساز و شستشو ده و با كفن جامه بپوشان و بر من نماز بگزار و شبانه به گور بسپار و هيچ كس را آگاه نساز. تو را تا هنگامه ى قيامت به خداوند مى سپارم.» على سرگشته و حيران، بر جاى ايستاده بود. فاطمه، تنها مايه ى آرام و قرار و شكيبايى اش، اكنون با او وداع گفته و در ميانه ى اين بادهاى آتش خيز تنهايش نهاده بود.

على با كوه اندوه بر دوش، ايستاد؛ كوهى كه ابرهاى انبوه اشك خيز بر آن مى باريدند: آن قلب كه دوستى از آن مى تراويد، بازايستاد؛ آن چهره كه آفتاب را فرامى تابيد، در حجاب رفت؛ آن پرتو كه راهِ زندگانى او را روشن مى ساخت، به خاموشى گراييد.

«ذوالفقار» درهم شكست. ستون شادى فروريخت. تاريكى، زمين را فروپوشاند. ستارگان لحظه به لحظه رخشنده تر مى شدند، همانند چشمانى كه از فراز زمين به ستاره اى كه در حال فروپاشيدن است خيره مانده اند. تا ريخ هم حيران و سرگشته ايستاد. تاريكى شب افزون گشت و اندوه همانند ابرى كه در سكوت مى گريد، در خانه هاى مدينه جارى گشت. زوزه ى گرگ هاى دور دست، كوچ صلح و آرامش را بيم مى داد.

مردم مدينه گرد آمدند تا او را به خاك بسپارند. «ابوذر» به آنها گفت:

- باز گرديد! تشييع فاطمه به هنگامى ديگر وانهاده شده است.

مردم بازگشتند و تاريخ، حيران ايستاد تا بنگرد كه چه پيش مى آيد. مدينه در خواب فرورفت و پلك هاى سنگين از اندوه و اشك را بر هم نهاد. در آن شب، «يثرب» با چهره ى بيم آلود خويش، خاموش مى گريست.فصل 40

فاطمه آرام خوابيده و دستش را زير گونه اش نهاده بود. اينك آن روح بزرگ از قاب اين پيكر نحيف پر كشيده بود؛ پيكرى كه بسى انتظار كشيده بود تا به عناصر خاكى بپيوندد؛ پيكرى كه از همراهى با آن روح بزرگ درمانده و اينك هنگام آسودنش بود.

در حجره ى فاطمه تنها دو كودك بودند و زنى و چند مَرد كه صداقت را در دل داشتند. تا ريخ به زمزمه ى نماز و گريه اى گوش سپرده بود كه از نواى سينه ى ياران در هنگامه ى باران حكايت مى كرد. تا ريخ حس كرد كه بارى بر دوشش سنگينى مى كند. براى لحظه اى، سرش از خواب فروافتاد و در تاريكى، به انتظار، چشمان خويش را بست:

فاطمه همانند رنگين كمانى دامن بركشيد و رفت. تاريخ چشمان خود را گشود و چيزى نيافت؛ تنها على را ديد كه ايستاده، از جان خويش غبار مى تكاند و در گوش پيامبر نجوا مى كند:

- اى رسول خدا! درود بر تو؛ درود من و دخترت كه نزد تو فرود آمد و بسى شتابان به تو پيوست. اكنون بر آن گُزيده ى تو بى صبرم و از غم او آرام ندارم. اندوهم جاودانه است و شبم بى قرارانه، تا آنگاه كه خداوند مرا نيز به منزلگاه تو بركشد؛ همان سرايى كه او در آن آرام گرفته است. زود است كه دخترت به تو خبر دهد چگونه امّتت همدست شدند تا او را در هم بشكنند. پس از او بپرس و حال را از او جويا شو. اين در حالى است كه هنوز از مرگ تو ديرى نگذشته و ياد تو از دلها رخت بر نبسته است. درود بر شما دو تن؛ درودِ بدرود گوينده اى كه نه ياوه مى گويد و نه بد دل است. اگر كناره مى گيرم نه از دلتنگى است و اگر برپا مى شوم نه از بدگمانى به وعده هايى كه خداوند به شكيبايان داده است.

على برخاست تا تنها روياروى دنيا بايستد. او سخت احساس غربت مى كرد. با دست خويش، بر آرزوهاى خود، بر قلب خود، و بر «ذوالفقار» خود خاك ريخت و حسرتمندانه زمزمه كرد:

- از كف دادنِ محبوب ها، عين غربت است. تا ريخ ايستاد و بر زمان از كف رفته حسرت خورد. اين فاطمه بود كه در سكوت كوچيده بود و تاريخ نمى دانست او به كدام سو هجرت كرده است. نمى دانست به جهان چه پاسخى دهد. او، خود، چنان كه بايد، ويژگى هاى اين بانو را در نيافته بود.

كسى مى گويد: او پنج سال پيش از فرود آمدن «جبرئيل»، به اين دنيا پاى نهاد. كسى ديگر مى گويد: او پنج سال پس از فرود آمدن جبرئيل، به اين دنيا پاى نهاد. ديگرى مى گويد: او همراه با جبرئيل آمد و ساليانى بر زمين درنگ ورزيد و آنگاه كه جبرئيل زمين را ترك گفت او را نيز با خود برد.

آرى، او همانند بانويى بهشتى بود كه به دنيا آمد و سپس به بهشت بازگشت تا ميان درختان جاودان دامن گسترَد و تا آن دم كه آسمان پابرجاست، زمين را از منشور نور خويش بهره مند سازد.

مدينه از خواب برخاست و در جستجوى فاطمه برآمد كه اينك كوچيده بود.

دو شيخ آمدند تا زمين را در جستجوى او بكاوند. يكى از آن دو، پياپى بيم مى داد و تهديد مى كرد، تا آن جا كه به شكافتن گورها روى آورد. تاريخ نيز در ميان «بقيع» به جستجو مشغول بود و با سرگشتگى به دنبال مزار فاطمه مى گشت. آنگاه، در جايى از بقيع، شميم بهشت را استشمام كرد. گفت: «فاطمه اين جا خفته است.» ديگر بار شميم بهشت از جايى برخاست كه محمّد آرميده بود. گفت: «فاطمه اين جا خفته است.» باز ديد كه فرشتگان بر حجره ى او بال و پر گشوده اند. با دست به آن سو اشاره كرد و گفت: «بلكه مزار فاطمه اين جاست»... .

پير تاريخ حيران است كه به كاروان هاى مسافر چه بگويد. هر بار كه مردمى از راه مى رسند و نشان مزار فاطمه را از او مى جويند، دست بر دست مى نهد و مى گويد:

- نمى دانم. و آنگاه كه به تنگ مى آيد، به سوى حجره ى فاطمه روى مى كند و از ا و پوزش مى خواهد. شمعى بر مى افروزد و به پاسدارى اش مى نشيند. شمع مى سوزد و ذرّه ذرّه آب مى شود و در سكوت، سيل اشكش جارى مى گردد. آنگاه رفته رفته نورش به افول مى گرايد تا آنگاه كه از ديدگان پنهان مى شود و تاريكى چيره مى گردد...

فرجامِ ترجمه:

قم مبارك- تيرماه 1375 <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:2035.txt">معرفی کتاب</a><a class="text" href="w:text:2036.txt">مقدمه</a><a class="text" href="w:text:2037.txt">آتش در كعبه</a><a class="text" href="w:text:2038.txt">كشتى با قوم</a><a class="text" href="w:text:2039.txt">درهم كوبيدن كعبه و بازساز