 آن</a><a class="text" href="w:text:2040.txt">از در صفا</a><a class="text" href="w:text:2041.txt">سرودى خوش آهنگ است</a><a class="text" href="w:text:2042.txt">ردا و سنگ</a><a class="text" href="w:text:2043.txt">خواب عبدالمطلب</a><a class="text" href="w:text:2044.txt">پيامبر موعود</a><a class="text" href="w:text:2045.txt">ستاره ى زهرا</a><a class="text" href="w:text:2046.txt">ديدارى براى جاودانگى</a><a class="text" href="w:text:2047.txt">ولادت على </a><a class="text" href="w:text:2048.txt">به ماننده ى مرواريدى پنهان</a><a class="text" href="w:text:2049.txt">پيام بزرگ</a><a class="text" href="w:text:2050.txt">عمر فاطمه به رنج ها نه به سال ها</a><a class="text" href="w:text:2051.txt">تنه شاداب است و شاخه ها بارور</a><a class="text" href="w:text:2052.txt">بحيراى راهب</a><a class="text" href="w:text:2053.txt">عيص راهب</a><a class="text" href="w:text:2054.txt">نسطوراى راهب</a><a class="text" href="w:text:2055.txt">سطيح كاهن</a><a class="text" href="w:text:2056.txt">اشكهايى در حرم</a><a class="text" href="w:text:2057.txt">يكتاپرستان</a><a class="text" href="w:text:2058.txt">زيد پسر نفيل</a><a class="text" href="w:text:2059.txt">زيد پسر عمرو</a><a class="text" href="w:text:2060.txt">قس پسر ساعده </a><a class="text" href="w:text:2061.txt">خديجه اندوه همه را بر دوش مى كشيد</a><a class="text" href="w:text:2062.txt">به سوى حبشه</a><a class="text" href="w:text:2063.txt">هرگز به تو نخواهند رسيد</a><a class="text" href="w:text:2064.txt">سال هاى گرسنگى</a><a class="text" href="w:text:2065.txt">خروج </a><a class="text" href="w:text:2066.txt">مرگ خديجه و ابوطالب</a><a class="text" href="w:text:2067.txt">دختركم گريه مكن</a><a class="text" href="w:text:2068.txt">آيا تخته سنگ سبز مى شود</a><a class="text" href="w:text:2069.txt">پيمان با خدا</a><a class="text" href="w:text:2070.txt">بهره ى سوداگرى</a><a class="text" href="w:text:2071.txt">دور از مكّه</a><a class="text" href="w:text:2072.txt">هجرت</a><a class="text" href="w:text:2073.txt">سواران جنگاور جناح</a><a class="text" href="w:text:2074.txt">در آباد بوم آرامش و آشتى</a><a class="text" href="w:text:2075.txt">فاطمه و كمال</a><a class="text" href="w:text:2076.txt">خشنودى و خشم فاطمه خشنودى و خشم خداست</a><a class="text" href="w:text:2077.txt">دل ها به فاطمه كشش يافت</a></body></html>نام کتاب : فاطمه زهرا در پرتو خورشيد محمدى ، جلد ۱

نویسنده : عبدالفتاح عبدالمقصود

مترجم: سيد حميد طبيبيان

منبع : سایت مرکز تعلیمات اسلامی واشنگتنمقدمه

به نام يزدان مهربان، دادار آسمان عشق را فاتحتى است دلكش، سبك، فرخنده فال، خجسته شمائل.

آن است: را ح روح، آسايش بخش جان.

ريحان بوستان دل، عطرافشان روان.

نرم و خوش همچون نسيم يوسفان.

آهوى مشك ختن دماغ.

شكر تنگ عسكر مذاق.

مرهم گذار زخم فراق.

رهبر كاروان هفت اقليم وصال.

جلوه پرداز بانوى پرده نشين جمال.

غمگسار و كارگشا. را هنماى رهروان هفت درياى فنا.

سيمرغ بلند آشيان قاف زبرجد عزت.

شهباز ساعدنشين پادشاه دين و دولت.

هراس زادى، زهره افزاى، همت آماى.

آن كس كه با فصل الخطاب عشق بر آستانه ى تحقيق درآيد خارستانش گلستان نمايد و مارستانش بهارستان.

سارانش پايان پديدار آيد و دشوارش آسان.

صرير قلمش بانگ دوار چرخ است، در پهن دشت بهشت.

سواد جوهرش موج آب حيات است در تلاطمات درياى ظلمات. و شكار نيزه ى كلكش ماهى كلمات.

آن كه با عشق زيست با عشق خواند با عشق نوشت و با عشق رفت و بينشى گسترده داشت و انديشه اى منصفانه، استاد بود و بى همتا و كرد آنچه كرده نامش: عبدالفتاح عبدالمقصود.

زادروزش: 10 ژوئن 1912، 20 خرداد 1291، 23 جمادى الآخر 1330.

زادگاهش: كوى «كَفَر عَشْوَى» از ديهه ى «راقوته» در اسكندريه ى بزرگ.

تحصيلات: دانش آموخته ى دانشگاه اسكندريّه.

رشته ى تحصيلى: كارشناس تاريخ اسلامى.

مناصب و كارها: كارمند راه آهن. بازرس ادارى. رئيس دفتر نخست وزير (محمد صدقى سليمان). و نوشت آنچه نوشت:

از كودكى نوشت تا نوجوانى. از نوجوانى تا ميان سالى. از كمال تا كهولت.

داستان هاى كودكان. داستان هاى دانش آموزان. مقاله نويسى. ترانه پردازى. نمايشنامه نگارى. انتشار مجله ى هفتگى «الحديث». و در پايان نوشتن كتاب هاى ارزشمند تاريخى- اسلامى:

ابناؤنا مَعَ الرَّسولِ: داستان هايى درباره ى سيره ى شريف نبوى. ناشر دار مصر للطباعة.

صليبيةٌ إلى الأبد: جنگ هاى صليبى براى هميشه. بررسى وقايع جنگ هاى صليبى. ناشر دارالعرفان بيروت.

الامام على بن ابى طالب: نتيجه ى سى سال كوشش. چاپ اول نه جلد. ناشر دار للطباعة. چاپ دوم در چهار جلد. ناشر دارالعرفان در بيروت.

فى نور محمد فاطمة الزهراء: دو جلد، ناشر دار الزهراء، بيروت، چاپ دوم 1412 ه. 1991 م. و عشق را خاتمى است گدازنده، كشنده، سراب مآل، با فرجامى هائل.

عشق سوختن است، عاشق پروانه، معشوق شمع. و دست آورد عشق كتاب «فاطمه ى زهرا در پرتو خورشيد محمدى» ترجمه از متن كتاب «فى نور محمد، فاطمة الزهراء». مؤلف: عبدالفتاح عبدالمقصود.

آن پروانه ى بى پروا اين مترجم سوخته است.

آن شمع فروزان پرتو خورشيد ملكوتى فاطمه.

آن انگيزه ى سوختن، عشق است و عشق.

عشق به زيباى جاودان.

نخستين منزل لبخند.

تجلى آينه ى خيال.

عروس انس.

همسفر معراج رؤيا.

آخرين مرحله ى مهر.

چشم انداز لاله ستان فنا.

فاطمه ى پاك.

سيد حميد طبيبيان دهم بهمن ماه هفتاد و نه شمسى بخش يكم

آتش در كعبه

آيا اينجا مكه است؟...

آيا اينان مردمان مكه اند؟...

آن امن و آسايش كه روزگارى در اين شهر درفتش برافراشته بود اكنون كجاست؟... و كيانند آنان كه آرامش را براى مردم اين سرزمين به ارمغان خواهند آورد؟...

آن روشنى و تازگى كه ساليان دراز از زمين پاك مكه تابيدن مى گرفت، به تيرگى گراييده...

ابر پاره هاى سياه كرانه هاى پاك و آبى آن را فروپوشانده...

در آسمان روشنش لكه هاى خاكسترى رنگ و سياه فام برآمده. خاكسترى به گونه ى ميغ و مه و سياه به ماننده ى دل تاريكى ها.

در ميان پرتوهاى روان بخشش رگه هاى تاريكى و تيرگى همچون نشانه هاى جان گزاى زخم تازيانه خودنمايى مى كند...

اين سو غرش هولناك تندبادى، و آنسوتر غريو هراس انگيز گردبادى...

آسمان يكسره پر از آذرخش و تندر... پر از طوفان و گردباد... پر از خاك...

خاموشى و آرامشى بر همه جا چيره شده...

روشنايى از هر گوشه رخت بربسته...

هان! اين همان شهر حرام آرميده اى است كه كوه هاى خاموش از هر سوى آن را در آغوش كشيده... و امروز پنجه هاى شيون و فغان سينه ى آن را خراش مى دهد و خروش و ولوله در آن بيداد مى كند...

هان! بدين شهر پس از يكپارچگى، از هم گسستگى و پس از سازگارى، دشمنانگى روى آورده...

نابسامانى و هرج و مرج در آن راه يافته...

انديشه ها درهم است و پراكنده... و دل ها از پس اين ناهنجارى ها نگران است و چشم ها سرگشته...

گمان ها در سرها پر موج است و پريشان...

در جنب و جوش است و خروشان...

گسترش مى يابد تا نمايان شود نمايان مى شود تا گسترش يابد پهنه ى دريا را ماند كه مدّش مى گسترد و جزرش درمى نوردد...

سراسيمگى و نگرانى تا بدانجا رسيده كه مى رود انگشتان به ماننده ى زه كمان سخت و كشيده شود، آنچنان كه گويى چنگال هاى جانور درنده اى است كه مى خواهد در شكار خود ناخن فروبرد... و تا بدانجا كه مى رود شمشيرها از نيام بركشيده شود و به رقص درآيد آنچنان كه گويى سرنوشت شومى است كه مى خواهد بر سرها فروبارد...

گويى كه آنك ميدان جنگ است. و اينك سازش ناپذيرى، مردمان مكه را به دو سپاه پر