اشجوى و پيكارگر در برابر يكديگر به صف كشانيده است و مردم با نبردافزار خشم و خشونت و كينه روياروى هم ايستاده اند با رگهاى گردن كشيده آماده براى حمله كرانه هاى آسمان بر بالاى سرشان به رنگ سرخ... و ابرها در كناره هاى آسمانشان به گونه ى خون لخته شده...

ناسازگارى و ستيزه جويى تير مراد بر كف سخت نيرو گرفته سركشى نافرمان و هراس انگيز گرديده است...

احساس گرانبارى كه از فرارسيدن خطرى سهمگين خبر مى دهد در ذهن ها لانه كرده تخم نهاده است...

مردم مكه از دور و نزديك، پير و جوان همه در اندوهى يكسان غرقه شده اند...

ساكنان مكه روز و شب از ترس ناشناخته ى خود سخن مى گويند...

آنان كه از مكه كوچ كرده اند اين هراس را در راه سفر با خود همراه دارند...

آنان كه از سفر دور و دراز به مكه برگشته اند آن را پرده اى از شكنجه و عذاب مى يابند...

اينك در مكه هيچكس نيست كه با اين خطر زيست نكرده باشد...

خطرى كه به زودى امنيت و آسايش را در كام خود فروخواهد برد...

همه ى مردم مكه با تن و جان، اندام و احساس، رگ و پى و بند بند وجود خود با اين خطر زيسته اند...

در خلوتشان با خيال ها و خردها درآميخته...

در همايششان با لب ها و كام ها مزه مزه شده...

در خوابشان همراه با رؤياهاى آشفته پديدار گشته...

در خوابگاه شترانشان راه يافته و در گذرگاه كاروان هايشان...

در خانه ها و خيمه ها، در راه ها و در و دروازه ها...

در دل شهر، در رملستان ها...

در هر كجا، و در گوشه و كنار هر كجا...

بلكه هم در انجمن هاى شب زنده دارى و محفل هاى فسانه پردازى كه در آغاز هر شب نديمان هم پياله و دوستان هم پيك را در خود گرد مى آورد تا به باده گسارى و خوشگذرانى و گفت و شنود و داستان سرايى بپردازد- شبح نا ديرپاى آن خطر پنهان رخنه كرده...

خطرى كه پيش چشمان مى خرامد و مى نازد...

با خاطرها درمى آميزد... و با دل ها به جنگ مى پردازد...

ديروز- ديروز كه گذشت و رفت- اين خطر نافرمان سركش را ملتزم ركاب خود نساخته و با كوكبه ى خود به سوى نيستى نكشانده...

از همين روى آن سركش چيره گر هر بار با هر روز برمى گردد...

هم در تاريكى شناور است و هم در روشنايى...

شب ها غروب مى كند و روزها با برآمدن خورشيد سر برمى زند...

همواره خود را به تارهاى زرين خورشيد تابنده درآويخته...

با خورشيد برمى آيد و با خورشيد فرومى نشيند...

آنچنان خطرى است كه در هوا پراكنده مى شود...

روزنه هاى فضارا مى پوشاند و كور مى كند...

چشم ها و گوش ها را پر مى سازد، نفس ها را در زندان ژرف سينه ها در بند مى اندازد ...

رنگى سرخ و تيره دارد همرنگ لعاب گلگون شفق و دهان باز و خون فشان زخم هاى جانكاه...

سوزشى دارد كه احساسات را بريان مى گرداند...

بوى گند و گزنده اى دارد كه گلوها را مى فشرد و مى سوزاند...

آيا امروز در جوار خانه ى خدا مردى يافت مى شود كه آرزوى فردايى آسوده در سر داشته باشد، فردايى كه آواز روان فرساى برخورد دندان ها و چكاچك گوش خراش جنگ افزارها شنيده نشود؟...

هرگز!...

نه هرگز اميد آسودگى نيست...

مكه ى پاك بر دهانه ى آتش فشانى مرگبار ايستاده است...

درگيرى لفظى ميان مردم مكه كه در دو گروه به ستيز ايستاده اند چنان مى نمايد كه آنان را به ناوردگاهى خونبار كشانيده است...

ديرى نمانده كه زخم زبان ها جاى خود به زخم پيكان ها دهد...

آيا ديگر رشته هاى خويشاوندى كه روزگارى اين مردم را در يگانگى و پيوندى استوار گردد هم آورده بود پاره پاره گشته و در زير گام ها پراكنده و پايمال شده؟...

آيا همه ى گره هاى يكدلى گشوده گرديده و پيوندهاى مهرورزى از هم گسسته؟...

شاخه از تنه جا افتاده و اكنونشان از گذشته بريده گرديده؟...

آيا خون در رگ هاى اين مردمان جاى خود را به آب داده؟... و شايد اين چيزها همه با هم دست در دست هم پيش آمده...

هان اين مردم همانانى هستند كه پس از دوستى، دشمن شده اند...

هان اينان دو گروهند كه سر شاخ گشته اند و در گير نمى شوند...

هان اينان فرزندان عدى و عبد دارند كه در برابر دشمنان خود هم پيمان و هم سوگند شده اند و دشمنانشان نيز از ميان قبايل قريش با هم پيمان بسته اند و سوگند ياد كرده اند...

اين مردمان را چه پيش آمده؟...

دشوارشان چيست؟... چه چيزى آنان را بدين گونه دگرگون ساخته؟...

هم نژادى ديرين، پيوند خويشاوندى، رشته ى استوار همخونى و يك عمر آميزش و هم نشينى يكباره به كجا رخت بربسته؟...

همه و همه به سان ذرات شناور در هوا پراكنده شده...

هان ريسمان همبستگى آفرين اين خانه ديرنده ى ريشه دار اين چنين پوده و گسسته گرديده.

خانه اى كه سراپرده ى خداست.

خانه اى كه روزگارى خاستگاه پيوند ميان اين مردم بود.

خانه اى كه آنان را از پراكندگى بازمى داشت و يكپارچگى و وابستگيشان را فراهم مى ساخت.

خانه اى كه اكنونشان را به گذشته پيوند مى داد.

خانه اى كه نسل هاى پياپى آنان را در سر تا سر روزگار، پيرامون بنيان سر برافراشته ى خود، به گونه ى بارويى استوار و نفوذناپذير، گرد هم مى آورد...

آه آه كه از آنگه كه نياى بزرگشان ابراهيم اين خانه را بنا نهاده تا به امروز هيچ كسى از اين مردم به نگاهدارى و پاسبانى از آن نپرداخته...

ديرى نمانده كه بند بندش از هم بگسلد و فروريزد...

آن خانه ى پاك و خجسته و فرخ فال و همبستگى آفرين كه به دورترين دوران ها برمى گردد اينك آهرمنش به بازى گرفته...

ساز و برگ گمراه ساز و بيراهه كشان اهريمن پليد آن را از نهاد خود برگردانيده...

از آن بهره كشى و سودجويى بيدادگرانه كرده...

همچنانكه روزى از دلسوزى و مهربانى حوا بيشترين بهره بردارى نابكارانه را داشته است...

خدا را! بنگريد تا چگونه است آن ساحل درهم شكسته از آسيب پر صلابت موج ها كه مردمان مكه بر روى آن خانه هاى آسودگى خود برپا ساخته اند؟...

گويى كه آنان در همين نزديكى ها- همين ديروز نزديك- كه خانه ى درخشان و شكوهمند كعبه را ويران مى ساختند تا بلندتر و دل انگيزتر بازسازى كنند، دژ استوار همبستگى و اتحاد قوى خويش را نيز ويران ساختند و ستون هايش را از بيخ و بن درهم كوفتند و فروريختند...

گويى كه در گرداب هائل ستيزه جويى و ناسازگارى خويش ارج و فره ى آن خانه ى پاكى را كه خدا براى آنان و براى همه ى جهانيان جايگاه امن و آسايش گردانيده بود به دست فراموشى سپردند. و همراه با آن ناروايى و نشايستگى كشت و كشتار در شهر حرام را نيز از ياد بردند...

گويى كه اين مردمان را هاجر نزاده است...

گويى كه خود فرزندان اسماعيل نيستند...

گويى كه اين دو گروه ستيهنده برآنند تا بار ديگر سوگنامه ى جانكاه هابيل و قابيل را در زندگى خود از سر گيرند...

اگر چه كردار و رفتارى كه امروزه از اين مردمان- كه روزگارى برادران و ياران يكديگر بودند- سر مى زند بسى شگفت انگيز است، اما شگفت انگيزتر كه در اين هنگام آنان براى دشمنى و بريدن پيوند دوستى، همين خانه ى شكوهمند كعبه را دستمايه ى خود ساخته اند...، خانه اى كه سنبل آشتى و سازش و نماددوستى و برادرى است...

ليكن هم اكنون آنچه دوردست و ناپسند مى نمود بر آنچه نزديك بود و پسنديده و انتظارش مى 