

«متعتان كانتا على عهد رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- متعه النساء و متعه الحج انا انهى عنهما و اعاقب عليهما» دو متعه در زمان پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- جايز بوده يكى متعه زنان و ديگر متعه حج (حج تمتع) و من از اين دو نهى مى كنم و ارتكاب كننده ى آنها را عقوبت خواهم نمود. در برابر گفتار عمر در مقام تغيير حكم خدا و سنت رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- همين صحابه نشسته بودند و هيچ كسى اعتراض نكرد و نيز در جريان سقيفه بنى ساعده وقتى عمر وارد سقيفه شد و مشاهده كرد مردم اطراف سعد بن عباده را گرفتند، فرياد زد: رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- فرمود: «الائمه من قريش» رهبر و خليفه بايد از قريش باشد و با اين سخن، مردم را از اطراف سعد بن عباده متفرق كرد و شالوده حكومت ابوبكر را ريخت، ولى در هنگام مرگش در تعيين خليفه مردد بود و نمى دانست چه كند و كداميك از اين شش نفر را به عنوان خليفه تعيين كند، بالاخره ترديد وى منجر به تشكيل شوراى شش نفره شد و گفت: اگر سالم غلام حديفه زنده بود، در تعيين خليفه هيچ گاه مشكوك نبودم و او را به عنوان حاكم بعدى معرفى مى كردم. سالم غلام زنى بود از انصار كه او را در راه خدا آزاد كرده بود، همين صحابه سخنان عمر را شنيدند كه در يك جا مى گفت: رهبر بايد از قريش باشد و در جاى ديگر هنگام مرگ آرزو مى كرد اى كاش سالم زنده بود، تا او را به مقام رهبرى نصب كند و هيچ كدام از آنها (صحابه) به وى اعتراض نكردند: اى عالى جناب خودت گفتى كه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- فرموده است: رهبر بايد از قريش باشد، پس شما چگونه سالم را رهبر و حاكم بعد از خود معرفى مى كردى؟!!

قال: و قال آخرون: بل الدليل على صدق قولهما و صواب عملهما، امساك الصحابه عن خلعهما والخروج عليهما و هم الذين و ثبوا على عثمان فى ايسر من جحد التنزيل و رد النصوص، و لو كان كما تقولون و ما تصفون، ما كان سبيل الامه فيهما الا كسبيلهم فيه و عثمان كان اعز نفرا و اشرف رهطا و اكثر عددا و ثروه و اقوى عده قلنا: انهما لم يجحد التنزيل و لم ينكر النصوص و لكنهما بعد اقرارهما بحكم الميراث، و ما عليه الظاهر من الشريعه ادعيا روايه و تحدثنا بحديث لم يكن محالا كونه و لا ممتنعا فى حجج العقول مجيئه و شهد لهما عليه من علته علتهما فيه. و لعل بعضهم كان يرى تصديق الرجل اذا كان عدلا فى رهطه، مامونا فى ظاهره و لم يكن قبل ذلك عرفه بفجره لاجرت عليه عذره فيكون تصديقه له على جهه حسن الظن و تعديل الشاهد، و لانه لم يكن كثير منهم يعرف حقائق الحجج و الذى يقطع بشهادته على الغيب و كان ذلك شبهه على اكثرهم فلذالك قل النكير و تواكل الناس، فاشتبه الامر، فصار لايتخلص الى معرفه حق ذلك من باطله الا العالم المتقدم او المويد المرشد و لانه لم يكن لعثمان فى صدور العوام و قلوب السفله و الطغام ما كان لهما من المحبه و لانهما كانا اقل استئثارا بالفى ء و فى تفضلا بمال الله منه و من شان الناس اهمال السلطان ما و فر عليهم اموالهم و لم يستاثر بخراجهم و لم يعطل ثغورهم و لان الذى صنع ابوبكر من منع العتره حقها والعمومه ميراثها، قد كان موافقها لجله قريش و كبراء العرب و لان عثمان ايضا كان مضعوفا فى نفسه مستخفا بقدره، لايمنع ضيما و لا يقمع عدوا و لقد وثب ناس على عثمان بالشتم والقذف و تشنيع والنكير، الامور لواتى اضعافها و بلغ اقصاها لما اجتروا على اغتيابه، فضلا. على مباداته و الاغراء به و مواجهته كما اغلظ عيينه بن حصن له فقال له: اما انه لو كان عمر لقمعك و منعك، فقال عيينه، ان عمر كان خيرا لى منك ارهبنى فاتقانى.

ثم قال: والعجب انا وجدنا جميع من خالفنا من الميراث على اختلافهم فى التشبيه و القدر والوعيد يرد كل صنف منهم من احاديث مخالفيه و خصومه ما هو اقرب اسنادا و اصح رجالا و احسن اتصالا حتى اذا صاروا الى القول فى ميراث النبى- صلى الله عليه و آله و سلم- نسخوا الكتاب و خصوا الخبر العام بما لا يدانى بعض ما ردوه و اكذبوا قائليه و ذلك ان كل انسان منهم انما يجرى الى هواه ويصدق ما وافق رضاه». [ شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 246- 267، به نقل از شافى، سيد مرتضى.] بعد جاحظ مى گويد: برخى ديگر از مردم مى گويند: بزرگترين دليل بر صدق گفتار ابوبكر و عمر و حقانيت عمل آنها در توقيف فدك اين بود كه اصحاب پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- بر آنها نشوريدند و آنها را از مقام خلافت خلع ننمودند، در حالى كه همين صحابه افرادى بودند كه در مقابل تجاوز عثمان (كه خيلى كمتر از تضييع حقوق فرزند پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- بود) قيام كردند، با اينكه عثمان از نظر قبيله و عشيره و انتساب به پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- خيلى مهم تر از ابوبكر و عمر بوده است؟!!

در جواب بايد گفت: اولا، ابوبكر و عمر نسبت به قرآن دست بردى نزدند و نصوص قرآنى را در مسئله ى ارث انكار نكردند، فقط آنها مدعى حديثى كه محال به نظر نمى رسيد، و شايد بعضى از آنها چنين با خود مى پنداشتند كه ابوبكر با سابقه ى اعتبار و موقعيتى كه در اسلام دارد بعيد است دروغ بگويد و به پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- تهت بزند. و از طرفى بيشتر اصحاب افراد عوام بودند و نمى توانستند اين مطلب را درك كنند كه خبر واحد قدرت ندارد حكم عام قرآن را تخصيص دهد و تشخيص اين مطلب بعهده ى افكار دانشمندان است. ثانيا، از اينكه ابوبكر و عمر حق عترت پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- را در پرتو اين حديث ساختگى از آنها گرفتند، عمده ى سران قبائل از اين كار خوشحال بودند، به خاطر اينكه كينه و حسادت به عترت پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- خصوصا با على- عليه السلام- داشتند. ثالثا، در جايى عواطف ملت جريحه دار مى شود و بر حكومت وقت مى شورند كه حقوق ملى خود را در معرض خطر و چپاول حكومت ببينند (كه زمان عثمان اين طور شد) ولى در مورد غصب فدك، مطلب بر عكس بود، مردم ديدند ابوبكر و عمر ثروت كلانى را از دست يك خانواده خارج كردند بعنوان اينكه به همه ى مردم تعلق دارد و بايد در اختيار همه افراد ملت قرار گيرد، ولى به عكس عثمان ثورتهاى عمومى را به افراد خانواده و فاميلش اختصاص مى داد و از اين طريق عواطف عمومى را جريحه دار مى كرد و انگيزه ى انقلاب در آنها بوجود مى آمد. و علاوه بر آن عثمان آنقدر حيف و ميل كرد و آن چنان تظاهر به ظلم و تجاوز نمود كه روى مردم به او باز شد و در همه جا به وى دشنام مى دادند و به تدريج ابهت او در اجتماع اسلام كاسته شد و از بين رفت. و خلاصه وجهه ى عمومى و ملى او خيلى ضعيف شد، بر خلاف ابوبكر و عمر كه وجهه ى ملى آنها خيلى قوى بود، به طورى كه اگر آنها چند برابر فدك غصب و چپاول مى كردند كسى جرات نمى كرد اعتراض كند. و همچنان كه وقتى عثمان به عيينه بن حصن گفت: «اگر عمر مى بود تو را از دست برد به حقوق ملت منع مى كرد و اين قدر دارايى در اختيار تو نمى گذاشت» عيينه در جواب گفت: عمر براى من بهتر از تو بود، او داراى هيبتى بود كه موجب پرهيزگارى من مى شد».

بعد جاحظ مى گو