فت چيره آمده و آنچه محال و ناممكن به چشم مى آمد بر آنچه در حال حاضر روان بود و شايسته يورش آورده...

اين ها همه سرآغاز كار است:

آتش گل انداخته و سرخ رخسار است...

سوسو مى زند و به سان ياقوت پاره هاى درخشان است...

صندل و عود در آن سوزان است.

دودهاى ابرآساى بخورها از آتشدان اوج گرفته...

بوى هاى دماغ پرور مشك و عنبر در هر سويى به موج زدن پرداخته... هوا از نسيم خوشبوى دل انگيز انباشته شده...

آنجا بانويى نذر كرده خانه ى خدا را با بخور، خوشبو و عطرآگين سازد...

با آتشدانش پيرامون اين خانه طواف مى كند، بدين سو و بدان سو گشت مى زند...

بر هر گوشه و كنارى كه مى گذرد آن را با دود خوشبوى برخاسته از لابلاى آتش غسل مى دهد...

خرامان و بالان است كه گويى او را در خواب مى نگرى...

روان و جنبان است كه گويى در هوا شناور است...

سبك سير است به گونه ى خيال هاى شبانه و شبح هاى مرموزانه...

خواب آلوده است و به نرمى گام مى نهد به سان نسيم بيمارگونه ى تابستانى...

دودهاى ابرمانند برخاسته از بخورها به گونه ى جامه اى از تور نازك دور او پيچان است دود تنك از ميان خاكسترهاى برافروخته همچون چشمه اى جوشان است و در پيچ و تاب مى افتد چنانكه گويى جويبارى است كه موج سرگردانش مى كوشد تا براى خود روزنه اى در ميان تخته سنگ ها پيدا كند...

آنگاه غنچه ها و غنچه ها و خوشه ها و خوشه ها از خود مى نماياند...

آنگاه خوشه ها دانه ها مى پراكند و ميوه ها مى افشاند، و غنچه ها شكوفه ها و گل ها مى شكافاند...

آنگاه آن ها و اين ها گسترده و گسترده تر مى شوند و نازك و نازكتر و تنك و تنكتر مى گردند تا آنجا كه در لحظه ى ميلاد سپيده ى روز به رنگ آسمان نيلگون درآيند.

دود انبوه و خاكسترى رنگ بخورها اندك اندك رنگ مى بازد و سايه روشن مى نمايد...

بر ديباى تنكش رفته رفته نقطه هاى سفيد ستاره مانند پيدا مى آيد...

نقطه هايى كه چالاك و هماهنگ به رقص مى پردازند...

گاهى به چشم مى آيند و گاهى رو به خاموشى نمى نهند...

گاهى مى درخشند و پرتو مى افشانند و گاهى لرز لرزان در ژرفاى دود غرقه مى شوند...

آتشدان عطرافشان همچنان در دست آن بانو پرتوافكن است، بالا مى رود و پايين مى آيد، مى پيچد و چرخ مى زند و بوى دل انگيز خود را به همه ى كرانه هاى كعبه پراكنده مى سازد...

در ميان پيش سراى ها...

بر روى ديوارها...

پيش ديوار حطيم، نزد حجر اسود، كنار مقام ابراهيم...

درست در همان لحظه كه بانوى بخور سوز مى خواست از دود آه آساى آتشدانش جامه ى دود بر تن كعبه بپوشاند، قطره ى نورى از بالاى گوشه ى دودهاى ابر مانند و شناور در هواى آن جايگاه پاك برآمد...

قطره ى نورى كه گويى حبابى است در دل آب روشن...

درخشان بود و پرتوافشان...

پروانه اى سرگردان و بى خويشتن را مى مانست كه در تاريكى هاى دود خاكسترى رنگ بر خود مى لرزيد و پر و بال مى زد تا راهى به سوى رهايى و آزادى بجويد...

آرى آن قطره ى نور اخگرى بود. آتش پاره اى بود سوزان و سوزنده...

آن قطره ى نور برافروخته در يك چشم برهم زدن موكب دود و دمه اى را كه در ميان آن رهسپار بود رها ساخت و به سوى آن خانه ى پاك و رخشان- كه پاره ابرهايى از دود خوشبوى پيرامون آن فراهم آمده بود- روى آورد...

بى آنكه بال و پرى داشته باشد به سوى كعبه پر گشود...

دمى گرداگرد كعبه گشت...

ناگهان شهاب وار بر روى پرده ى كعبه فرونشست...

در دم زبانه ى آتش از روى پرده زوزه كشيد...

اين رويداد چندان ناگهان و غافلگير بود كه خردها را از كار انداخت و بند بند اندام ها را فلج ساخت...

هان كه سخن زبانه هاى آتش چه رساست!...

گويى كه به همه ى زبان هاى جهان از مرگ سخن مى راند!...

گويى كه سرتاسر زمين آتش فشانى فعال و جوشان شده!...

گويى كه دوزخ برپا گرديده...

گويى كه آتش هاى جهنم شعله كشيده...

آتش غرنده و شعله ور به سان رودهاى پر آب خروشنده و كف به دهان آور، مى خزد و پيش مى تازد...

آتش آزمند و سيرى ناپذير بر كعبه مى تازد و هر آنچه مى خواهد از آن مى بلعد و در كام فرومى برد...

آنگاه كه مردم از ضربه ى هوش رباى اين پيش آمد پيش بينى ناشده خود را پيدا كردند و از بيهوشى خود به درآمدند تا بر آن پروانه ى جهنمى كه بر روى زمين و ديوارها و پرده ها رقص مرگ را آغاز كرده بود، بتازند، آتش ديوانه وار با بدترين گزند خود بر آن خانه ى پاك دست يازيده بود...

مردم بهت زده خيره مى نگريستند و از يكديگر مى پرسيدند:

چه پيش آمده است؟...

از اين خانه ى پاكيزه ى ديرينه سال چه مانده و چه نابود گشته است؟...

پاره اى از آن زغال شده... و پاره ى ديگرش درهم شكسته...

آتش هاى سركش و بى امان همچون گذشت روزگار بر سر ويرانه ها، بر سرتاسر آن گذر كرده، و با سايه هاى تيره ى خود بر آن رنگ افكنده...

رنگ تا رو سياهى كه همانند بازمانده هاى خال هاى پشت دست خودنمايى مى كند...كشتى با قوم

قريش آن شب نخوابيد...

پلك بر هم ننهاد...

آرامش خاطر نيافت...

آيا به راستى بايد مى خوابيد، آرام مى گرفت و پهلوى آسايش بر زمين مى نهاد در حالى كه پيش آمد ناگوار كعبه مى توانست براى آن زنگ خطرى باشد از خشم خدا...

قريش نگران شده بود بدان سان كه تاكنون اين اندازه نگران نگرديده بود...

مى رفت تا در سرگردانى خود غوطه ور شود...

ديرى نگذشت كه اندكى خود را از سرگردانى بازيافت. با تكاپويى هرچه بيشتر به بررسى حال و مال و دل و روان و تاب و توان خويش پرداخت...

هيچ راهى پيش روى خود نيافت جز اينكه جدى و قاطع باشد...

انديشه هايش را سر هم ريزد و كارى بكند...

آنچه از كعبه نابود گشته شايسته است بازسازى شود...

آنچه فروريخته ناگزير بايد برپا گردد...

آنچه تباه شده ناچار بايد برگردانيده شود...

مال و خواسته فراوان است و بسيار...

نيرو و توان سخت است و استوار...

آهنگ آهنين است و اراده پايدار...

دل آرزومند است... نهايت آرزويش خرسند ساختن پروردگار اين خانه است. پروردگارى كه با اين خانه به قريش سرفرازى و سرورى و آسايش بخشيده است...

چه بسا مردم قريش از پيش دوست داشتند بنيان ديرينه ى كعبه را استوارتر سازند. ديوارهايش را بركشند. ستون هايش را برافرازند. درش را بالا برند. آسمانه اى بر روى آن بگسترند تا گنجينه ها و داشته هاى پربهايش را- كه همواره در معرض چپاول افتاده- نگاهدارى كنند.

چه بسا همه چيز را آماده مى ساختند تا آرزوى ديرين خود را برآورده سازند...

اما همواره از انجام اين كار بازمى ماندند...

چرا؟ كه هراس داشتند خداى كعبه از گستاخى آنان كه مى خواهند پيكره ى كهنسال كعبه را دگرگونه سازند، خشمگين شود...

چه بسا ترس از خشم خدا از اين سو آنان را به خود مى كشانيد و نگرانى از فروريختن آن خانه ى پاك از آن سو، و آنان از دست اين خشم و نگرانى همواره در ميان دو شعله ى سوزان و خاموش ناشدنى مى زيستند...

مردم قريش همداستان شدند...

زر و زور و بازوان و آهنگ آهنين همدست گرديدند...

آماده سازى ها و پيش درآمدها به پايان رسيد...

مردم به كار طاقت فرسا پرداختند...

بر آغاز راه گام نهادند...

ديرى نپاييد كه رويدادى پيش بينى ناشده رخ نمود...

سيلى طوفان آسا از فر