ز كوه هايى كه آن شهر آرميده را در آغوش كشيده بود سرازير شد...

نابهنگام بر كعبه تاخت...

زير بنايش را لرزانيد... ستون هايش را جنبانيد... ديوارهايش را شكافت...

ديرى نمانده بود كه كعبه ى پاك را پاك از بنياد ببرد...

رنج نگون بختى، مردم را سخت هراسان كرده بود...

آيا اين رويداد براى آنان گوشزدى بود تا از ناسپاسى بازمانند و از خانه ى خدا دست بردارند؟...

چيزى بر آن نيفزايند... و پيكره ى آن را دگرگونه ننمايند...

يا آنان را فرامى خواند تا بشتابند و ستون هايش را استوار گردانند. ميخ هايش را در دل خاك فروبرند. نهاد و كالبدش را پايه گذارى كنند...

ديوارهايش را از بستر زمين آغاز نمايند و بلندتر سازند. بدان گونه كه در برابر گزند روزگار و گذشت ساليان ديرگذار نيرومند و پرتوان، پايدار بماند؟...

آرى، برخى اينگونه مى پنداشتند... و برخى ديگر آنگونه مى انگاشتند...

ليكن بيشترين مردم بر آن بودند تا كعبه را همچنان دست نخورده نگاهدارند.

با همان سامان كه تا آن روزها برپاى مانده بود...

با همان ساختمانى كه گذشت زمان از روزگار ابراهيم تاكنون برجاى نهاده بود...

با همان پيكر و اندامى كه اينك پيش چشمان نمايان شده بود...

نيمه ويرانه اش مى خواستند و درهم شكسته...

ناآباد و از هم گسسته...

ناهموار و بازسازى نشده...

آيا اين خواسته ى مردم از آنجا سر مى گرفت كه دوست داشتند همچنان به ريشه داشتن خود در گذشته هاى دور وفادار بمانند يا از ترس پنهان و ناشناخته اى پيدا مى آمد كه در روان آنان راه جسته بود؟...

آن روز كه مهتران مكه گرد هم آمدند تا درباره ى زيانى كه سيل بر حرم خدا وارد آورده بود هم رايى كنند، انديشه ى آنان در بيابان شك و دودلى و كوير پندار و گمان سرگردان شد... را ى زنى مى كردند و گويى كه راى زنى نمى كنند...

سخن مى گفتند و گويى كه نمى خواهند سخن بگويند...

هياهو مى كردند اما برندگى نداشتند...

زبان هاى سرگردانشان بر خيره مى گرديد و تنها در دهان ها مى گرديد...

لب هاى لرزانشان خود را به گوش ها نزديك نمى كرد تا گوش ها نيز خود را از لب ها دور سازد...

دل هايشان در سينه ها مى تپيد و تا به گلوگاه برمى جست...

چشمانشان مى نگريست و نمى ديد، ديدگانشان به فراسوى آنچه بايد ببيند خيره مى شد...

گويى كه آن گروه در فضا شناورند...

به هوا درآويخته اند...

ميان دو كرانه ى نگرانى و جدايى به سر مى برند...

ميان دو كناره ى پريشانى و هراس درمانده اند...

ميان آسيابى از اين دو احساس، گرفتار آمده اند...

ترس داشتند اگر به شكستن سنگى دست يازند يا به گذاشتن سنگى بپردازند، تا برخى از آن خانه ى كهن را كه سيل بركنده يا آتش در كام كشيده، آبادان كنند، ناگزير بلايى دشوار بر سر آنان فروبارد...

ترس آنان را بر جاى ميخ كوب كرده بود...

به ماننده ى بت هايى سنگين خشك و بى حركت ساخته بود...

آنان به همان گونه كه از درهم كوبيدن خانه هراس داشتند، از باز ساختنش نيز بيمناك بودند...

آنگاه كه خاموشى بر آنان چيره آمده بود... و خردها گنگ شده بود... و انديشه به سان ذرات سرگردان در هوا پراكنده گرديده بود... و ليد پسر مغيره ى مخزومى پيش آمد تا آنان را از آن ترس و سرگردانى رهايى بخشد...

پيش آمد تا دل هاى گند گرفته و بويناك آنان را بلرزاند...

پيش آمد تا آن چنبره ى آهنينى را كه ترسشان در آن به بند كشيده بود در هم شكند... و ليد با آرامش و اطمينان به آنان روى آورد و پرسيد:

«آيا مى خواهيد كعبه را در هم كوبيد تا بازسازى كنيد؟...

يا مى خواهيد تباهى و ويرانى بار آوريد؟...» غافل وار گفتند...

«بازسازى كعبه را مى خواهيم...» و ليد گفت:

«خدا نيكوكاران را نابود مكناد...» پرسيدند:

«كيست كه بر بالاى اين خانه رود و آن را فروريزد؟...» و ليد با دلى آسوده پاسخ داد:

«من...» و ى پس از اين سخنان كلنگى برگرفت و به درهم كوبيدن ساختمان پرداخت...درهم كوبيدن كعبه و بازسازى آن:

چه بسيار كار وليد آنان را ترسانيده بود...

چه بسيار بهت زده به او خيره شده بودند... و چه بسيار مى خواستند او را از اين كار بازدارند...

ليكن وقتى سرسختى و پافشارى او را در پايان دادن به كارى كه آغاز كرده بود، مى ديدند از تصميم خود بازمى ايستادند...

ديرى نپائيد كه از پيرامون وليد پراكنده شدند و او را تنها گذاشتند... و ليد را از دور مى نگريستند و به يكديگر آهسته مى گفتند:

«امشب را به انتظار مى نشينيم و نظاره مى كنيم... اگر بلايى به وليد رسيد ما چيزى از كعبه ويران نخواهيم كرد بلكه آن را به همان حالت نخست خود برخواهيم گرداند و اما اگر بلايى به وى نرسيد ما نيز در ويران كردن كعبه همراهى خواهيم كرد...» آن شب را تا پگاه خواب مرگ ديدند...

روزى ديگر بى هيچ پيش آمد ناگوارى فرارسيد... و ليد بامدادان كلنگ در دست به سوى كعبه روان گشت تا كار ديروز خود را كه در زير پرده ى تاريك شب متوقف شده بود از سر گيرد...

اينك وليد پيروز شده بود...

اينك شكنجه اى به وى نرسيده بود...

اينك آن پرده هايى كه گمان مى رفت در پس آن ها بلائى نهفته باشد، از پيش روى وى و سران قريش پاره پاره شده بود...

چشم ها پيرامون وليد مى گشت...

مهتران قريش با نگرانى به سوى او سرك مى كشيدند.

در آغاز كار آنچه مى ديدند باور نداشتند...

از ناباورى پلك هايشان را مى ماليدند... و چگونه مى توانستند آنچه را مى ديدند باور داشته باشند؟...

رفته رفته چشم ها بر روى وليد ثابت ماند...

آنگاه نگاه ها به سوى او تيزتر شد و در پى او روان گشت تا بنگرد به كجا مى رود...

از آن پس برقى از امنيت و آسودگى در چشم ها درخشيدن گرفت...

دل ها در ميان سينه ها به سان چنگ و عود و بربط آواز سر داد...

رگ هاى دل ها، تارهاى آن سازها گرديد...

شادمانى دل ها به سرود و ترانه گراييد...

بر بالاى شمع هاى فروزان لبخندهايشان، واژه ها پروانه وار بر روى لب ها به رقص درآمد...

از اينجا و از آنجا اشعار سر دادند:

«خرسند بادا پروردگار كعبه!...» «خرسند بادا خداوند اين حرم!...» «خرسند بادا خداوندگار!...» مردم قريش چه شتابان پيش آمدند! مهتران و سران همدست با وليد پسر مغيره به در هم كوبيدن آن خانه ى پاك هميارى نمودند. خانه را ميان خود چهار بخش كردند:

بخش نخست براى عبدمناف...

بخش دوم از آن جمح...

بخش سوم از آن بنى عبدالدار...

بخش چهارم از آن بنى مخزوم...

همه با هم نيت ها را پاك گردانيدند و نيروى خود را خالصانه به كار گرفتند.

به همانگونه كه در ويران كردن كعبه كوشيدند در بازسازى آن نيز كوشش كردند...

آنچنان به تكاپو افتاده بودند كه گويى با هم مسابقه مى دهند...

كلنگ مى زدند...

سنگ پاره هاى فروريخته را از گرداگرد خانه دور مى بردند...

از كوه هاى نزديك سنگ هاى خاكسترى رنگ مى بريدند و آن ها را نرم و صيقلى شده براى بازسازى خانه آماده مى ساختند...

پاره اى بر روى پاره اى، سنگى بر بالاى سنگى...

پاى بست و ستون ها- به سان درختى مروا كه پايه استوار ساخته و شاخه به اوج آسمان رسانيده- اندك اندك بالا مى گرفت.

مردم قريش از كار و كوشش بازنمى ماندند... در همت خود كوتاهى راه نمى دادند... و از رنج و سختى كار دلتنگ 