نمى شدند...

آنان با هيچ دشواريى برخورد نكردند...

بلكه كارشان- از آنجا كه به گمانش درنمى آمد و به فكر هيچ انسانى نيز نمى رسيد- آسان شد...

ابزار ساخت- پيش از آنكه به دست آنان فراهم آيد- خود به سوى آنان روى آورد...

دست صنعتگران- بى آنكه از آنان دعوت به عمل آورند- خود به دست آنان پيوست...

به راستى كه نيكبختى يار آنان بود...

به راستى كه ستاره ى درخشان بختشان در حال اوج گرفتن بود...

آنچه را كه هرگز براى خود به شمار نمى آوردند و همواره رؤيايش را در سر مى پروراندند، در حالى كه بر جاى خود نشسته بودند، ناگهان نزد آنان آمد...

بدانگونه كه تخت بلقيس نزد سليمان آمد...

دريا كشتى بزرگى را بر ساحل آنان افكند...

ناخداى آن كشتى در خدمت قيصر روم بود.

مردى با قوم نام باهنرها و كاردانى هاى بى شمار... بار كشتى انبوهى از گچ بود و مواد انداينده، چوب بود و آهن، مرمر بود و رخام...

ثروت كلانى از ابزار گوناگون صنعتگرى...

ثروت كلانى از مواد بايسته براى سازندگى...

آن كشتى كه آن ناخدا و آن كالا را بر پشت مى كشيد به دستور قيصر، مصر را پشت سر گذاشته بود و آهنگ سرزمين حبشه داشت. مى رفت تا كليسائى را در آنجا بازسازى كند. كليسائى كه به دست گبران ستيزه جوى ويران شده بود...

كشتى بر روى دريا روانه بود...

بر روى درياى فرعون- همان درياى سرخ- به سوى خود مى تاخت.

كج مى شد و مج مى شد. هاله اى از امان و آسودگى دور آن را فراگرفته بود...

هوا صاف بود و روشن...

باد به نرمى مى وزيد...

موج آرام بود و از جنب و جوش بازمانده...

آن كشتى نمى خواست بر ساحل جزيرةالعرب پهلو گيرد ليكن گويى با نيروى ناخودآگاه مغناطيس بدان ساحل كشانيده شد...

ناگزير بر ساحل جده كناره گرفت...

با تخته سنگ ها برخورد كرد و درهم شكست...

قريش چون از ساحل گرفتن كشتى آگاهى يافتند فرصتى را كه سرنوشت آسمانى براى آنان آماده ساخته بود غنيمت شمردند و كشتى و كالايش را از ناخدا با قوم خريدارى كردند.

آنگاه كالاى گرانبهايش را به شهر حرام آوردند...

بار ديگر كار مردم قريش آسان شد... بيشتر و بهتر از آنچه تاكنون آسان شده بود...

آنان دريافتند كه با قوم رومى مردى بناگر، درودگر و آهنگر است...

در هنرهاى گوناگون خويش به اندازه ى خدايان هنر در اساطير يونان، مهارت دارد و هنرنمايى مى كند...

باقوم با مهارتى بالا و برتر از هرگونه ستايش و تعريف، در همه ى اين هنرها معجزه ها مى آفريد و شگفتى ها پديدار مى گردانيد...

هر پوده ى پوسيده اى بر دستان هنرمندش پرداخته مى شد و جان مى گرفت...

هر كهنه ى فرسوده اى با كاردانيش تازه و شاداب مى گشت...

سنگ هاى خانه را در زمين استوار مى ساخت و بر هم مى نهاد، مى آراست و شادابى مى بخشيد، بالا مى آورد و برمى كشيد، تا آنگاه كه خانه نيرومند و دل انگيز و باشكوه پا گرفت... با پاى بستى سخت و پرتوان، نمايى چشم رباى و درخشان، و بلندايى به ماننده برج برافراشته...

باقوم چوب رابه شكل هاى گوناگون مى بريد: پهن و زدوده به گونه ى آينه. در هم پيچيده به ماننده ى گيسو، كمانى به سان گردنبند...

گاهى به ستبرى تخته سنگ ها... گاهى به نازكى پارچه هاى تنك... و گاهى به نرمى گونه هاى دوشيزگان نرم اندام...

انگشتان هنربارش را بر روى آهن مى كشيد، آهن براى او نرم مى شد، همچنانكه از پيش براى داود پيامبر نرم مى گرديد...

كار قريش براى بار سوم آسان و آسانتر شد...

آنان از مردى قبطى نژاد و مصرى آگاهى يافتند كه در شهرشان اقامت داشت. مردى در صنعت هاى گوناگون هنرمند و ماهر. به كارش فراخواندند... دستيار باقومش گردانيدند...

آن دو مرد هنرآفرين كه برگزيده شده بودند تا در كار ساختن خانه ى خدا هنرنمايى كنند، دست به هنرآفرينى گشودند...

دست هاى بسيارى نيز براى يارى رسانيدن به آنان پيش كشيده شد...

سنگ ها و صخره ها سوده و هموار شد...

چوب ها بريده و تراشيده شد...

سقفى عرش مانند بر روى كعبه افراشته شد...

درى بلند براى آن برپا شد...

براى ستون هايش پشتوانه و بازو ساختند. براى ديوارهايش رده نهادند...

چه بسيار چهره ى مردم از شادمانى برق مى زد...

چه بسيار درهم شكستن آن كشتى براى آنان با شگون بود...

پاك و ستوده باد كارگردان جهان هستى.

آنكه موجودى را به مشيت خود مسخر موجودى ديگر مى كند.

آسان ساز كارهاست.

گستراننده ى سايه هاست...

فرستنده ى نورهاست...

روز را از شب به در مى آورد... و زنده را از مرده... و سود را از زيان... و خوبى را از بدى...

آيا همه ى آنچه در اين برهه ى كوتاه از عمر روزگار پيش آمد، صرفاً يك تصادف گذرا و بى هدف بود؟...

گمان ها اينچنين مى پنداشت...

ظاهر امر اينگونه مى نمود...

اما آن حقيقتى كه هموار پنهان و خاموش مانده بود- آنگاه كه نهانى ها از پس پرده در آينه ى چشم ها هويدا شد- چيز ديگرى را بيان مى كرد...

مى گفت: اين رويداد زاييده ى تدبيرى است كه هيچ تدبيرى پيش از آن، پس از آن، برتر از آن و همانند آن نبوده است...

اين رويداد از آغاز تا پايان يك زنجيره ى به هم پيوسته بود، با حلقه هاى پياپى، حلقه اى به دنبال حلقه ى ديگر، به سامان و به هم وابسته...

اين رويداد بر پيشانى روزگار نگاشته شده بود...

اين رويداد نهالى بود از پهنه ى نقشه اى به دقت طرح ريزى شده كه سرنوشت سطر سطر آن را نوشته و جزء جزء آن را با ريزه كارى و چيره دستى اجرا كرده بود...

درست به همان گونه كه عناصر شيميايى درهم آميخته مى شوند تا از خود واكنش نشان دهند و ماده ى تازه اى براى ما بيرون آورند- ماده اى كه در ويژگى و صفت و شكل با مواد اصلى و اوليه ى خود كاملاً دگرگونه است- پديده هاى طبيعت، حركت روزگار، تپش دل هاى بشر و بار و بر خردها و انديشه ها نيز درهم آميخته مى گردند...

اين عوامل همه با هماهنگى و سامان ويژه ى خود دست به كار مى شوند...

از هم دور مى گردند و به هم نزديك مى آيند...

به هم مى پيوندند و با هم جوش مى خورند...

با روندى برنامه ريزى شده گاهى همديگر را دفع و گاهى جذب مى كنند...

لختى آرام مى گيرند و لختى به جنب و جوش مى افتند...

برخى از آن ها در برخى ديگر نيست مى شوند و پاره اى در پاره ى ديگر درمى آميزند و در پايان براى جهان عنصرى تازه پديدار مى سازند... و آنگاه با آشكار ساختن پديده اى مقدر در زمانى معين از كار بازمى ايستند و آرام مى گيرند...

بارى آن نوزادى كه درد زايمانش پس مى افكند چيست؟...

به راستى آميغى است شگفت انگيز از ضدها و نقيض ها، همتاها و همسان ها...

به راستى نمودهاست و نمادها، شعورهاست و احساس ها...

ماديات است و معنويات...

فراورده هاى كار است و كوشش، گوهرهاى ارزنده ى روان است و جان... فشرده اى است از آنچه ديده و دريافته مى شود...

خلاصه اى است از آنچه در پيچاپيچ ژرف دل ها نهفته و پنهان است...

زاييده ى عطر است و شراره و آتش... باران و كوه و سيل... دريا و باد و تخته سنگ ها...

آنگاه خواهش و آرزو... گستاخى و بدفالى... ترس و سبك سرى... نگرانى و سرگردانى... و از آن پس باور و گمان... خرد و افسانه... حقيقت و اسطوره...

عنصرها و عامل ها، پندارها و انديشه ها، نمودها و نمادها، و باورها و ناباورى ها،