 سرشت هايى گوناگون و جوهره هايى ناهمگون دارند، صورت هايى از حقيقت و شبح هايى از خيال در دل ها پديدار مى سازند. ديرى نمى پايد كه جنين هايى در دل غيب آفريده مى گردند، رشد مى كنند، بزرگ مى شوند تا به سوى جهان هستى و واقع بيرون آيند، آن جنين ها همين رويدادها و پديده هاى پيش بينى ناشده اند.

هر رويدادى از آن ها زمانى و هر پديده اى مكانى ويژه دارد...

لحظه هاى زايمان پياپى فرامى رسند...

شب هاى آبستن، زادگان خود را به دنيا مى آورند، نوزادى در پى نوزادى...

كدام يك از اين پديده هاى خرد و كلان سرنوشت مقدر را نمايان خواهد ساخت و از روى غيب پرده برخواهد داشت؟...

زهدان جهان چه چيز را بر گاهواره ى زمان خواهند افكند؟...

از هر آنچه آهنگ ها بدان راه نيافته بود و به گمان ها درنمى آمد و دل ها خوابش را نمى ديد، پرده ها برداشته و نهانى ها آشكار شدند. شب ها شگفتى ها زاييدند... اما به ناگاه نتيجه ها برخلاف مقدمه ها، و فرزندان ضد و نقيض پدران پديدار آمدند...

چگونه آن چيزى كه انتظارش مى رفت دگرگونه شد؟...

چه كسى گستره ى راه را از زير گام ها بركشيد؟...

چه دستى مسير را برگردانيد؟...

چه نيرويى موج را وارونه ساخت؟...

براى آن زن چه پيش آمد كه با روانى روشن و نيتى پاك شتافت تا كعبه را از روى عشق و بزرگداشت عطرآگين سازد؟ اما عطر در دستان او به آتش بدل شد و بوى خوش به شعله ى سوزان. گويى شتافته بود براى اينكه به آتش كشد و ويران كند نه براى اينكه بخور سوزاند و عطرافشانى نمايد؟...

براى آن ابر چه پيش آمد كه به سوى سرزمينى خشك و بى آب و علف شتافت تا مژده دهنده ى نيكى باشد؟ ابرى كه اميد نمى رفت قطره اى باران از لابلاى آن فروبارد. ابرى كه مى خواست تشنگى آن زمين عطش زده را سيراب گرداند. چهره ى زرد شنزار را شادابى بخشد. ابرى كه فرمان يافت تا زمانى بر بالاى كوه بازماند و باران ببارد. آنگاه به كوه دستور رسيد تا آن باران را به گونه ى سيلى خروشان سرازير گرداند تا بجوشد و غرقه سازد، پيش تازد و بنيان ها براندازد؟...

براى آن كشتى چه پيش آمد كه بر روى دريا شتافت تا از مصر به سوى مقصد خود پيش رود؟ آيا دير زمانى مانده بود كه به لنگرگاه خود در سرزمين نجاشى نزديك گردد؟ چرا امن و آسودگى آن يكباره به هراس و ناامنى بدل شد؟ چرا سلامت آن به هلاكت راه جست؟ چرا ناگهان باد ناموافق و طوفان درهم شكننده زوزه كشيد و موج سركش و شكننده به غرش درآمد تا كشتى و كالا و سرنشينانش را به ساحل افكند و پيش روى قومى درآورد كه از هر قوم ديگر به كالاى آن كشتى نيازمندتر بودند؟...

قيصر روم را چه پيش آمد كه براى اين كشتى از ميان هزاران هزار خدمتكارى كه داشت، مردى به غير از ناخدا باقوم را نفرستاد؟...

همه ى اينها- كه نمونه هايش بسيار است- رويدادهايى است كه از اينجا و از آنجا به ماننده ى حلقه هايى پى درپى روان مى شوند...

از دور و نزديك و با روند روزها و سال ها به دنبال هم سامان مى پذيرند...

هر رويدادى از اين رويدادها آنگاه كه آغاز مى شود و نيت بر آن استوار مى گردد از هر هدفى آشكار آگاهى مى دهد و در گذرگاهى شناخته و مشخص روان مى گردد...

ليكن ديرى نمى پايد كه هدف هاى آن رويدادها ديگر مى شوند...

مسيرها به مسيرهاى ديگر بدل مى گردند... گويى كه هر پديده اى كه بر هر راهى كه مى خواهد بگذرد، راه گم مى كند...

خواسته ى قضا و قدر بر خواسته ى آنها چيره مى گردد.

پديده ها با دستى ناشناخته و توانمند در راه هايى ديگر رهسپار مى شوند...

آنگاه پايان راه هاى پنهانى آنها در نهايت فشردگى و درهم پيچيدگى در يك نقطه به هم مى رسند، بدان گونه كه گويى پشته ى هيزمى هستند كه با رشته اى سخت به هم بسته شده اند...

از آن پس به ماننده ى براده هاى آهن پيرامون قطب آهن ربا گرد مى آيند... و در پايان كار حكمتى بالا از خداى حكيم والا براى مردم آشكار مى شود...

آرى اين كلك غيب است كه آن سطرهاى سرنوشت ساز را مى نگارد...

هموست كه ستيزه جويى را در ميان قريش رقم مى زند تا به دو گروه ناسازگار درآيند.

هموست كه در قريش براى آتش دشمنانگى، هيزم فرومى افكند تا فخرفروشى و خودستايى و خودفريبى آن آتش را شعله ور سازد، اما اينها همه و همه دست آويزى مى گردند تا مژده رسان نور پا بر ميدان ظهور گذارد...نام کتاب : برترين بانوى جهان فاطمه زهرا(س)

نويسنده: آيت الله مكارم شيرازىاز در صفا

كعبه بالا برافراشت...

اوج گرفت و برآراست...

قريش از شادى و شكوه و بزرگ منشى چهره گشاده ساخت...

پس از رنجى دراز بدانچه آرزو داشت دست يافت... و يران كردند تا بدانجا كه نزديك بود از آن ساختمان درهم شكسته و كهنه سنگى بر روى سنگى نگاه ندارند...

زمين را كندند تا بدانجا كه كلنگ هايشان بر آب كوبيده شد...

در كند و كاو به رگه ى سنگلاخ سبزى رسيدند كه تبرها از سختى آن برمى گشت، زيربناى خانه را بر روى آن پى ريزى كردند...

از آن پس خانه را بالا آورند...

نه ذرع- برابر با چهار قامت- بر بلندايش افزودند...

سخت استوارش كردند و با ملاط اندودند...

كار ساخت و پرداخت را به پايان بردند. تنها مانده بود كه حجر اسود را در جاى خود بگذارند. اينجا بود كه سازش و همبستگى آنان به هم خورد و بار ديگر به ناسازگارى و گسستگى برگشتند...

گروه گروه شدند...

دسته دسته شدند...

هر دسته برابر دسته ى ديگر...

شاخه شاخه شدند، هر شاخه اى روياروى شاخه اى ديگر...

گسستگى بر آنان چيره گشت. همبستگى از آنان رخت بربست... و چرا كه با هم كشمكش و برخورد نداشته باشند؟...

كدامين گروه از آنان اين سنگ پاك را بر جايى كه شايسته است خواهد نهاد؟...

كدامين گروه براى انجام اين كار- كه سرافرازى است و بلندپايگى و افتخار- شايسته تر است...

كدامين گروه پرتوان است؟...

كدامين گروه شمار مردانش بيشتر است؟...

كدامين گروه والاجاه تر است؟...

كدامين گروه بلندآوازه تر است؟...

بار ديگر آتش تفرقه در يك پارچگى قريش شعله ور شد...

خودستايى بر اين آتش، آتش زنه مى زد...

اهريمن چهار شب و پنج روز پياپى زير زبان هاى آن مردمان زيست...

در خلال اين مدت فخرفروشى را به حد خودبينى و برترى جويى رسانيدند.

بدگويى را به مرز ديوانگى و دشمنانگى كشانيدند...

به دودمان يكديگر تاختند...

به تبار هم لكه هاى ننگ زدند...

همديگر را با نام هاى ناشايست بى آبرو كردند...

به سان گرگها زوزه بركشيدند!...

چون گلوها پيش از آنكه پاره شود خسته شد، و دهان ها از رسيدن به آنچه مى خواست ناتوان ماند، و واژه ها بى نتيجه به گونه ى ذرات پراكنده در هوا، از دهان ها بيرون پاشيده شد، شمشيرها در نيام ها روييدند.

دست و پا مى زدند كه گويى مى خواهند خود را از تنگناى غلاف ها برهانند...

تيغه ها همانند افعى ها براى بيرون آمدن مى كوشيدند...

پيكان ها و نيزه ها به جنبش افتادند...

نفس ها سوزان شد...

چشم ها اخگرافشان شد...

نگاه ها شراره پرّان شد. شراره هايى كه آسمان شهر حرام را پر كرده بود...

ديرى نمانده بود تا با باران آتشين خود آباد و ناآباد را فروپوشاند و بر حجر اسود و مقام ابراهيم قطره باران شود...

تنها يك مرد 