ر جولانگاه اين گيرودار با رفتار همه ى آنان مخالف بود...

او دانسته بود چگونه خود را از بند كين رهايى بخشد...

خود را بر پهنه ى تالاب جنگ شناور ساخت. تالابى كه نزديك بود قومش در آن غرقه شوند...

از گرماى آتشين دون انديشگى به سايه ى دلنشين فرهيختگى پناه برد، از سوزش كشت و كشتار به خنكاى مهرورزى و سازگارى بازگشت...

با آرامش و اطمينان پيش رفت و با پيكر تكيده و لاغر خود در ميان آن دو گروه پيكارجوى درآمد. دو ساعد كشيده ى نيزه آسايش را پيش مى كشانيد آنچنان كه گويى مى خواهد با آن ها اهريمن بدسگال جنگ را نيزه بزند...

آيا اين مرد سرچشمه ى حكمت بود؟...

آيا تنديسى از مهر و محبت بود؟...

آيا همان پارساى پاكى بود كه با اژدها پيكار كرده بود؟...

اندامش به سان نيزه اى بود تكيده و لاغر و ميانه...

نشانه هايى از چين و چروك بر چهره داشت و پاره هايى از برف پيرى بر سر...

كومه هاى گرانبار ساليان زندگيش را بر دوش مى كشيد...

سالش بالا گرفته بود و گذشت روزگار پيكرش را كاسته بود...

اين مرد به سان نره شيرى در اوج جوانى، با پى و پوستى سرشار از شادابى نعره زد...

«اى مردم قريش!»...

با نعره ى خود جامه اى از سكوت بر تن مردم پوشانيد...

گردن ها را به سوى خود پيچانيد...

بار ديگر فرياد برآورد:

«اى مردم قريش!»...

اين بار فريادش تن آنان را لرزانيد و آنان را به گوش دادن وادار گردانيد...

ناخواسته و نادانسته به سوى او روى گردانيدند و او را نگريستند، با چشمانى دريده و خيره مانده و مژگانى كشيده. چنان مى نمود كه آن مرد اينان را از كابوسى مرگبار بيدار ساخته است...

نگاه هايشان پيرامون او همانند دستبندى حلقه زد...

چون از ميان آن گرداب آشوب بازش شناختند... گروهى از آنان شگفت زده فرياد برآوردند:

«زاد راكب!...» فوجى ديگر بانگ زدند:

«حذيفه!...» و ديگران آواز دادند:

«ابواميّه!...» همچنانكه چشم ها رام آن مرد شد گوش ها نيز فروتنانه پذيراى گفتارش گشت...

او نزد آنان ارزنده و بلند پايگاه بود...

او اميد آنان بود و آنان به او اميدوار...

او همه ى آن نام هايى بود كه وى را بدان ها فراخوانده بودند...

او «حذيفه ابواميه پسر مغيره» بود...

او «زاد راكب» بود...

او كهنسال ترين، حكيم ترين، گشاده دست ترين و زبان آورترين مردم قريش بود...

كلان ساليش، والا جاهيش، قومش، او را بزرگ و بلندمرتبه ساخته بود...

روزگاران دراز و بى شمارى به كارورزى و تجربه اندوزى پرداخته بود.

پندها اندوخته بود، خبرهاى اسرار آميزش، فروتنى آميخته بود، ياد گرفته بود كه بهترين راهنمايان باشد...

با داد و دهش بر همه ى بخشندگان برترى يافته بود، از همين روى مردمانش زاد راكب يا ره توشه پرداز مسافر ناميده بودند...

هيچ گروهى- چه اندك و چه بسيار، چه بزرگوار و چه خوار- در هيچ روزگارى با او همسفر نشده بودند كه خود ره توشه آورده باشند بلكه در همه ى سفرها اين سترگ مرد همه ى توشه ى راهشان را با فراوانى و بسندگى فراهم مى آورد...
آن پير فرزانه به سخن آمد، توده هاى انبوه مردم خردها و چشم ها و گوش هايشان را به او سپردند...

با انديشه و اندام و رگ جان بدو گوش فرادادند...

دل هايشان را به لب هاى وى بستند...

از او شنيدند كه مى گفت:

«اى قوم...

«اى مردم قريش...

«در كارى كه اختلاف داريد، او داورى براى خود برگزينيد، نخستين كسى كه از اين در درآمد...» آنگاه با دست اشاره كرد...

مردم روى برگردانيدند تا بنگرد به كجا اشاره مى كند...

انگشت لاغر و خشكش را پيش كشيده بود و درب صفاى مسجد حرام را نشان مى داد...

آيا آن انگشت باريك، چوبدستى افسونگرى بود كه همه ى كارها با يك اشاره ى آن سامان يافت...

يا در اين هنگام آرامشى از آسمان بر آن دو گروه ستيزه جوى فرود آمد؟...

يا اين مردمان به مردمان ديگر تبديل شدند؟...

بارى در يك چشم به هم زدن، اوضاع و احوال دگرگونه شد...

برخلاف رفتار همگان كه از رسيدن لحظه ها و برهه هاى هول انگيز خبر مى داد، آن سخت گيرى و تندخويى كه بر دل ها چيره شده بود به يكبارگى از ميان رفت...

اعصاب آرام گرفت...

رخساره ها گشاده شد...

چهره ها درخشان شد...

چين و چروك صورت هاى اخم گرفته به باز شدن و تابندگى روى نهاد...

ترشرويى ها ناپديد شد بدانگونه كه ابر تابستانى با بالا گرفتن روشنايى روز پراكنده و نابود مى شود...

سخنان مهرآميز شد بدان سان كه چهره ها مهربان شد... و اژه ها نرم گرديد...

آوازها آهنگين گشت...

آيا نسيم لبخندى آنجا پيچيده بود؟...

آرى سخنانى كه تا اندكى پيش جرس وار مى كوبيد و گوش خراش بود، اكنون ديگرگونه شده است. سرودى خوش آهنگ است...

همچون چهچهه ى بلبلان نرم و گوش نواز است...

آرام و روان به سوى گوش ها شناور است...

طنين هاى آهنگينش به گوارايى آواى ترتيل است...

نواخت موزونش به ماننده ى بغبغوى كبوتر است...

لحن هاى آسايش بخشش به سان ترانه ى هزار دستان است...

نغمه هاى غمينش، بانگ ناى را ماند...

پيشنهاد حذيفه ابرهاى كينه توزى را پراكنده ساخت...

آرامش را بر سر آن همه هياهو و غوغا چيره كرد...

به چهره ها رنگ صفا بخشيد...

برخى از اين گروه در اين سو پچ پچ كنان گفتند:

«پيشنهاد حذيفه پيشنهاد خوبى است» برخى ديگر از آن گروه نرم نرمك بانگ برآوردند:

«سخن درست همانى است كه حذيفه گفت» به زودى در همه ى صفهايشان اين واژه طنين افكن شد كه: «حذيفه درست گفت... درست گفت...» همگى با نگاه چشم ها و شهاب انديشه ها به سوى آن درب پيشى جستند و به انتظار ايستادند...

چه اندازه آنها بر جاى خود درنگ كردند؟...

انتظارشان چند ساعت و چند روز به درازا كشيد؟...

يك ماه، يك عمر، يا يك روزگار؟...

به هر حال، انتظار در نظر آنان از همه ى اين چيزها سنگين تر و بسيار بسيار طولانى تر مى نمود...

به سان كوه، گرانى مى كرد...

به ماننده ى ابديت سرمديت داشت...

احساس مى كردند اين انتظار بر سينه هايشان چندان سنگينى مى كند كه مى خواهد دم و بازدمشان را در سينه ها متوقف سازد...

آن را به ماننده ى ديوارى مى پنداشتند كه تا دورترين ابعاد وجودشان را در بر مى گرفت...

پرتو ديدنى ها در دامنه ى گستره اش ذوب مى شد و به چشم درنمى آمد...

آواى شنيدنى ها در فضاى بى كرانش پراكنده مى شد و به گوش نمى رسيد...

اگر چه اين انتظار در واقع چند لحظه بيش نپاييد اما با اين وجود بر دوش ها سنگينى مى كرد...

بار، گران بود و باربردار ناتوان... و چگونه اين احساس مى توانست در دل هاى آنان راه نجويد، احساسى كه با آن رقعه ى روزگار چندان گسترده مى شد، كه معيار خرد توان فراچيدن آن را نداشت؟ آرى انتظار، زمان را به ماننده ى پاره كشى تا آنجا مى كشاند كه نازك و تنك شود و به صورتى پوچ و تهى پديدار آيد...

به راستى كه رنج شكيبايى در راه انتظار براى پديده اى ناشناخته، رنجى بس گرانبار است و طاقت فرسا...

آنگاه كه شكاف احساس و دريافت ميان واقعى كه ديده مى شود و غائبى كه انتظارش مى رود، فراخ و فراختر مى شود، انسان در خلأ و پوچى به سر مى برد...

روزگار در زمهرير بيهودگى و تباهى يخ مى زند و به گونه ى بيابانى پربرف درمى آيد كه به جز خاموشى و ناآبادا