ى مرزى ندارد...

مردم قريش در بيابان اين احساس كه تا فراسوى تخيل گسترش يافته بود، زندانيانى را مى مانستند كه در پس ديوارهايى از يخ و برف مانده بودند، ديوارهايى كه بانگها در پس آنها محو و نابود مى شد و ديدنى ها ذوب و ناپديد مى گشت.

گويى كه در دريايى بى كرانه و پر موج و ناآرام سرگردانند.

گويى كه در شبى پايان ناپذير و روز ناشدنى رهسپارند...

گويى كه شبح هايى بودند بى جان...

سايه هايى بودند ناديرپاى...

گويى كه بيرون از هستى زندگى مى كردند...

آنجا كه هيچ جنبشى نبود...

هيچ رويدادى نبود...

هيچ واژه اى نبود تا پرده ى هوا را بلرزاند...

گمان ها تنها و تنها در چنين گستره اى پرتلاطم، از مرگ و نيستى در نگرانى به سر مى بردند...

در دل ها گشت مى زدند، بى هدف آمد و شد مى كردند، كوركورانه گام مى زدند، به ماننده ى جانورى وحشى كه در قفس خود مى پويد و مى پويد بى آنكه بداند مى رود يا مى آيد...

در احساسى ميان نگرانى و اميد به آرامش، ميان خطر و دورنمايى از امنيت، ميان رنج شك و آسودگى ايمان دست و پا مى زدند...

با سرگردانى دست و پنجه نرم مى كردند...

چه بسيار در آن هنگام پرس و جو كردن از آن ناشناس، دامنه ى گمان ها را فرامى چيد و مى گسترد...

چه بسيار آن ها را در ديگ دل ها فرومى برد و بيرون مى كشيد. گاهى با آن ها در ژرفاها فرومى ريخت و گاهى با ابرها بر بالاها پرواز مى كرد...

به راستى آن درب چه كسى را به زودى از درون خود خواهد گذرانيد؟...

آن داور ناشناخته كيست كه از درب صفا بر آنان وارد خواهد شد؟...

كيست كه مى خواهد درباره ى اختلاف آنان فتوى صادر كند؟...

سيمايش چگونه است، تبارش چيست؟...

چند سال دارد، پايگاهش تا به كجاست؟...

خوى هاى برجسته و منش هاى شايسته اش كدامست؟...

اوج كوشائيش براى دور كردن خطر اين اختلاف تا چه اندازه است؟...

آن كدام واژه اى است كه در اين لحظه ى گذرا به دست سرنوشت به صورت حروفى گنگ بافته شده تا از فراسوى جهان غيب بر سر زبان آن مرد نهاده شود. واژه اى كه به زودى از لب هاى او بيرون خواهد جست و طبل گوش ها را خواهد كوفت. كرانه ها را از نعره ى جنگ پر خواهد كرد يا از مژده ى صلح و آشتى... به مرگ فراخواهد خواند يا به زندگى؟...

با راستى واژه اى كه همه انتظارش را مى كشند، فرجام كار است...

به راستى كه سرنوشت است...

اگر آن واژه بخواهد با منطق عدل و داد بيايد... كدام عدالت است كه همه ى مخالفان از آن راضى باشند؟... و اگر بخواهد با حكمتى فشرده بيان شود... كدام حكيم است كه بتواند آب و آتش را در يك ظرف گرد آورد؟...

آيا خدا لقمان را از ميان مردگان براى آنان زنده مى گرداند؟...

آيا پيامبرى براى آنان مى فرستد كه با وحى آسمانى سخن مى راند؟...

سد فسردگى و يخ زدگى درهم شكست...

به ناگاه و به يكبارگى فروريخت... و به دنبال آن زندگى سرشار شد...

از ميان در صفاى مسجد حرام شبحى انسانى آهسته و آرام پيش مى آمد. گويى كه بر آب راه مى رود...

مى رفت تا ميدان ديده ها را بشكافد و درنوردد...

مى خراميد و راه مى پيمود... در ميان سايه و روشن... در ميان گمان ها و خردها... در ميان كالبدها و اندرون چيزها...

به ماننده ى پرتوى از خورشيد بود...

در نور شناور بود...

همچنانكه روشنايى روز تاريكى شب را ناپديد مى كند، مردم قريش- از آنگاه كه او پيدا آمد- احساس كردند چهره ى تابناكش به شستشوى حقد و كينه... ترس و هراس... و نگرانى و سرگردانى از درون سينه ها پرداخته است...

اين احساس همه ى هستى آنان را در خود غرقه ساخته بود، احساسى كه نشانه هاى بزرگوارى آن مرد در دل ها افكنده بود...

در گام هايش استوارى بود...

در چهره اش شكوه هويدا بود...

در برق چشمانش مهر، موج مى زد...

عشق ورزى همتاى او بود...

فرخندگى همدم او بود...

بر جاى گام هايش گل هاى آرامش مى روييد...

بساط اميد گذرگاهش را فرش مى گسترانيد...

امن و آسايش را سايه اى مى انگاشتى كه همواره با او روان بود، آنگاه كه مى ايستاد و آنگاه كه به اين سوى و آن سوى مى گراييد و آنگاه كه از ميان آن درب به سوى آنان روان مى شد...

انديشه ها بر نگاه ها پيشى گرفت و به سوى او به پرواز درآمد...

بى بال و پر به سوى او پرواز كرد...

با آز و نيازى كه به دستان مهربانش داشت به پذيره اش شتافت...

با آرزومندى او را در آغوش كشيد... و چرا كه نه؟ آيا او اميدى برتر از همه ى اميدها نبود؟ آيا آنگاه كه از درب «صفا» گذشت در چهره اش نخوانده بودند كه او پيام آور «صفا» است؟...

آيا پيش از امروز، و از ساليان دراز، آگاهى نداشتند كه او فرزانگى و دادگرى... هوشيارى و روشن انديشى... آمرزش تو نيكوكارى... سازش و راستگويى... و آشتى و امنيت است كه در يك انسان فراهم آمده؟...

شادمانى در دل هاى آنان سرود سر داد پيش از آنكه واژه ها با ترانه طنين انداز شود...

مردم با بانگى بلند و نغمه آميز آواز دادند:

«امين» از هر دهانى در آن انجمن، و از هر گوشه ى خانه ى خدا اين شعار به سان سرودى بارها و بارها و بارها تكرار مى شد:

«امين!...» «امين!...» «امين!...» آنگاه همگان درباره ى اين مرد كه از فراسوى عالم غيب فرارسيده بود همداستان شدند كه:

«اين محمد پسر عبداللَّه است... ما داوريش را مى پذيريم و بدان خرسنديم».ردا و سنگ

به ديدار امين شتافتند...

به سوى او پيش تاختند. مانند تشنگانى بودند سرگردان در بيابان كه درست در لحظه ى مرگ، ناگهان از دل شنزار، چشمه اى براى آنان بيرون زد... داستان «هاجر» را- در آن دم كه چشمه ى زمزم زير پاهاى كودكش اسماعيل برجوشيد- تكرار كردند، آن هاجر كه هفت بار ميان صفا و مروه هروله كرد تا چيزى بيابد كه با آن تشنگى كودكش را برطرف سازد و زندگيش را نجات بخشد...

آنگاه كه نزديك امين رسيدند، او را از رنج اختلافى كه ميانشان افتاده بود آگاهى دادند. آن اختلافى كه مى خواست آنان را به نابودى كشاند...

مشكل خود را با واژه هايى اندك براى او بازگو كردند...

از درازگويى خوددارى كردند...

به كوتاه گويى پرداختند...

براى چه سخن به درازا گويند؟ آن خبر خود به اندازه ى كافى بزرگ و آشكار بود...

هيچ مردى در سرزمين آنان نبود كه گوشى داشته باشد و آن خبر را نشنيده باشد. هيچ ناشنوايى نبود كه آن را با خرد خود نفهميده باشد. هيچ كسى نبود كه اندك حس و دركى داشته باشد و آن واقعه را درنيافته باشد.

همه ى آنان بيم داشتند كه مبادا آنچه در بيابان سرگردانى گمان ها سير مى كند، در برابر چشمانشان آشكار شود...

همه ى آنان ترس داشتند كه جنگ درگيرد...

زمام كار را به دست امين دادند...

گوش و چشم و دل به او سپردند...

با انتظارى جان سوز به او مى نگريستند در حالى كه انديشه هايشان آنان را موج زنان در اوج فلك گردان به دور ستارگان مى گردانيد...

به سان دستبندى گرد او حلقه زدند...

مانند ديوارى استوار پيرامونش را گرفتند...

دور او انبوه شدند و بر هم فشار آوردند...

به سوى او گردن كشيدند و به انتظار ماندند...

كوشيدند تا شايد دريابند چشمانش از چه چيزى گواهى مى دهند، گويى به سوسو زدند ستارگان از پس ابرها چشم دوخته بودند...

به لب هاى وى خيره شده بودند... حدس ها مى زدند و