 آرام آرام پچ پچ مى كردند...

اما او از انبوهى و فشار دلتنگ نشد...

از اندوه و بهت زدگيشان بيزارى به خود راه نداد...

از نگاه هاى آزمندانه ى آنان كه با پريشانى و آشفتگى از چپ و راست دزديده و ترسيده به سوى او مى نگريست، هراس نيافت.

تيزنگرى هاى سرسختانه و كاوشگرانه و نگاه هاى كنجكاوانه ى آنان، آرامش خاطرش را تيره نساخت...

با نرمى و آرامى به آنان نگاه كرد...

نگاه هاى وى از ميان چشم هاى نگران و گوش هاى آماده به زنگ و حواس آماده به فرمان و نفس هاى بريده و تپان آنان به سان شعاع هاى خورشيد به ژرفاى وجودشان نفوذ يافت...

او را ديدند كه با مهربانى و دلسوزى به آنان مى نگرد...

چشمان تيره ى آنان را از مهرورزى و نرمخويى خود لبريز مى سازد...

با دستى به نرمى خيال دل هاى انان را نوازش مى دهد. زنگ بيم را از آن ها مى زدايد. آرامش را بدان ها برمى گرداند...

ديرى نپاييد كه ديدند او از ميان ايشان دور شد، دور شد با چشم و انديشه اش...

با دل و خردش...

با خاطر و خيالش...

با همه ى هوش و حواسش...

چشمانش در فضا شناور شد...

جانش به فراسوى مدار ستارگان پر كشيد...

پيشانى تابناكش بر جايگاهى ناديدنى در آسمان هاى بالا براى خدا به سجده درآمد...

آنگاه برگشت...

از آن لحظه هاى نورانى پر از ستايش و نيايش خود به سوى آنان برگشت. و اين بار مردم او را چيزى يافتند غير از آنچه تاكنون مى پنداشتند...

چيزى كه پيش از اين در هيچكس نيافته بودند.

رخسارش از شكوه آگهى مى داد...

سيمايش از سنگينى و ارجمندى دم مى زد...

نشانه هاى چهره اش، از آرامش و آسايش گواهى مى داد...

هاله اى از پاكى پيرامون او را فراگرفته بود كه چشم ها را خيره مى كرد...

با اينكه به آنان نزديك بود گويى كه از دور او را مى نگرند... و با اينكه آنان نزد وى حاضر بودند گويى كه خود را دور مى بينند و از او پنهان مى باشند...

آيا ميان او و ايشان پرده اى افراشته شده بود؟...

يا شادروانى از نور آويخته شده بود كه پيش و پس آن نور بود؟...

آيا آن مرد از ميان ايشان پنهان شده بود و از فراسوى پرده ى غيب مرد ديگرى نزد آنان آمده بود كه يكسره روشنايى بود و پاكى؟...

پرتوى از نور الهى بر آن مردم درخشيد كه اگر توان ديدن پنهانى ها را داشتند، مى توانستند از لابلاى آن، نهان آن مرد و راز نهفته در خطوط چهره اش را بشناسند...

ليكن آنان تنها ظاهر كار را ديدند و باطن را درك نكردند...

دل هايشان روشنايى نيافت و جان هايشان تابندگى نپذيرفت...

چهره هايشان در برابر خدا خاكسار نشد...

به حقيقت جهان هستى راه نيافتند...

به اهريمن گوش سپردند...

تنديسى را كه خود تراشيده يا بتى را كه خود ساخته بودند پرستش كردند...

آنچه در آن هنگام در امين ديدند، تنها چند دانه ى عرق بود كه به ماننده ى چند قطره اشك از بالاى پيشانيش بر روى گونه هايش مى غلتيد... و رگى تپنده و كبود كم رنگ كه بر پهنه ى پيشانيش نمايان بود... و گرهى هيبت انگيز كه ميان هر دو ابرويش را به هم پيوند مى داد... و خاطرى به ظاهر مشغول...

شايد او را خسته يا خسته مانند مى پنداشتند...

شايد احساس مى كردند درخواست آنان از وى، او را بى تاب ساخته است، درخواستى كه زود به دست خواهند آورد...

شايد مى پنداشتند آن قطراتى كه از خطوط چهره اش تراوش كرد ناشى از شدت انديشيدن بود...

اى كاش تقدير الهى را درمى يافتند... تا مى فهميدند رنج آن سفر نورانى موجب شد كه آن نشانه ها در چهره اش نقش بندد. سفرى كه روح وى در اثناى آن به آسمان هاى بالا روانه شد... تا مى دانستند آنچه چشم هايشان از ظاهر آن مرد ديد مژده اى از الهام خداوندى بود... و تا از روى گمراهى و نادانى فراموش نمى كردند كه آوازه ى آن سنگ تابناك سياه را عرش خدا طنين انداز گردانيده است. سنگى كه مطاف آنان در اين جهان و مطاف همه ى جهان ها در اين جهان و آن جهان است و از همين روى سرشت و هستى آن در شكوه غرقه شده است...

در لحظه ى فرارسيدن الهام...

در آن زمان وعده داده شده...

در آن برهه ى كوتاه...

آن مرد براى مردم چيزى آورد كه خردها و انديشه ها از آوردن آن ناتوان بود. خيال ها و گمان ها در برابر آن درماند.

بى خردى ها در نبودن آن شمشيرها از نيام بركشيد و بر تيرها پر نهاد...

شكافتگى را پيوند داد. پراكندگى را از ميان برداشت.

خشم ها را نابود كرد و كينه ها را پاك ساخت...

شكاف ها را فراهم آورد...

زخم ها را التيام بخشيد...

آنان را به همبستگى واداشت...

از ريختن خون حرام در شهر حرام بازداشت...

چه زود آنان را به سازش رسانيد...

چه زود دشمنى آنان را به دوستى و تاريكى را به روشنايى بدل گردانيد...

با اراده اى آهنين...

با دريافتى هوشمندانه...

با فروتنى مؤمنانه...

با آوايى آرام، خوش طنين، و رسا بدانان روى آورد و گفت:

«جامه اى نزد من آوريد...» ترسى آنان را فراگرفت. نگاه هايى تهى از معنى در ميان آنان رد و بدل شد...

او بار ديگر گفت:

«جامه اى نزد من آوريد...» طنين برنده ى كلمات او فرصتى براى در پى جامه رفتن و انتظار كشيدن نگذاشت...

نزد وى شتافتند. ردايى شامى و سفيد رنگ پيش او آوردند و در برابر او نهادند...

امين ردا را پهن كرد. حجر اسود را برداشت و در ميان ردا گذاشت...

به بزرگان كهنسال قريش گفت:

«هر قبيله اى بايد گوشه اى از اين ردا را بگيرد».

فرمان او را گردن نهادند.

يكى از گوشه هاى ردا را عتبه پسر ربيعه، گوشه ى دوم را زمعة، گوشه ى سوم را حذيفه و گوشه ى چهارم را قيس پسر عدى گرفت و همگى ردا را با حجر اسود پاك برداشتند و بر بالاى ديوار خانه بردند...

در اين هنگام محمد پيش آمد و بر سنگ دست سود و از روى فروتنى بر آن بوسه زد، آنگاه آن را در جاى ويژه ى خود بر روى ديوار كعبه گذاشت. درست در همان جايى كه از روزگار ابراهيم و اسماعيل نهاده شده بود...

به دنبال اين كار آتش كينه توزى خاموش شد...

اهريمنان دشمنى گريختند...

آرامش برگشت...

آشتى برقرار شد...

مردم با همدلى و برادرى از هم جدا شدند...

ليكن تنها با نيروى انديشه ى بشرى نبود كه امن و آسايش پديدار شد، روان ها پاكى و روشنى يافت، دل ها آرامش پيدا كرد، انسان گرامى شد و زندگى سرشار از پيروزى و رستگارى گشت...

همچنين تنها با فشار قدرت نبود...

با زور و زر و سيم نبود...

با شكوه جاه و مقام نبود... و گرنه، جبروت فرعون به كجا رفت؟...

قدرت و نيروى هامان را چه شد؟...

چگونه قوم عاد نابود گشت؟...

چگونه قوم ثمود ناپديد گرديد؟...

چگونه ارم ذات العماد فرسوده شد؟...

چه سودى دارايى قارون به قارون بخشيد؟...

چه كسى كسرى را شكست داد؟...

چه كسى بر قيصر چيرگى يافت؟...

آرى! بايد باور داشت كه ارجمندى و بزرگوارى از خداست و بس... و هستى انسان به ايمان است...

به روشنى روان است...

به اراده ى قلب است...

به پاكى نهاد است...

به چيرگى بر وسوسه هاى دل ها و خواهش هاى تنها است...

آن ساعت كه محمد ميان قوم خود الفت و همدلى برقرار ساخت- در آن روز ديدنى، در كنار كعبه، در خانه ى خدا- ترس آنان را به امن و آسايش، دشمنى را به برادرى، گسستگى را به هم بستگى، جدايى را به يك پارچگى، جنگ را به آشتى و نيستى را به هستى بدل كرد. وى در 