آن هنگام يكى از مسيرهاى خجسته ى خود را در راه رسيدن به خدا مى پيمود...

خارهاى بدمنشى را بركند...

ريشه هاى درخت تاريكى را يكى پس از ديگرى بريد...

سرزمين انسانيت را براى افشاندن تخم نيكى آماده ساخت...

كوشيد تا ساختمان زندگى بشر را بر پايه هايى نوين و استوار بازسازى كند...

كمر بسته بود تا حقيقت خداى يكتا و حق هميشه جاويدان را براى مردم با تأييد به اثبات رساند... و چه بسيار اين كار او را به خود مشغول كرد!...

چه بسيار نهاد وى را به كار گرفت...

چه بسيار بر آرامش و جنبش، تپش و كشش، خرد و دل، و حس و عاطفه ى او دست انداخت...

آيا با هر بار رفتن ها و آمدن هاى وى- چه در تنهايى، چه با شنزار، چه با ستاره، چه با ابر و چه با هر چيز ناشناخته ى ديگر- همه ى حواسش را برنمى انگيخت و انديشه هاى پراكنده اش را فراهم نمى آورد تا شبانه روز دروازه ى غيب پنهان را بكوبد؟...

آيا در آغاز ژرف انديشى هايش- آنگاه كه در غار حراء نزديك مكه ى امّ القرى- به نيايش مى پرداخت، نمى كوشيد تا دريابد چگونه مى توان آن دره ى فراخ را كه نادانى هاى بشرى كنده و تباهى روان ها و كورى درون ها ژرف گردانيده، پر كرد، دره اى كه ميان خدا و انسان، ميان انسان و انسان برزخى گرديده كه نمى توان از آن عبور كرد؟...

آيا در تنهايى هاى سرشار از روحانيتش به انديشه كاوى و درك واقعيت نمى پرداخت، آيا سر بر زانوى تأمل نمى نهاد و آرزو نمى كرد كه پيشانى بند خودستايى از روى چشمان انسانيت برداشته شود، پيشانى بندى كه نور رستگارى را از ديده ى بشر پنهان ساخته و چشم دل ها را از ديدن حكمت هستى فروپوشانيده است؟...

آيا با روانش كه در ملكوت پروردگار چرخ زنان پرواز مى كرد، اوج نمى گرفت تا مردم را از بار گران جهان مادى رهايى بخشد و بندهاى ماده پرستى را از پاى آنان بگسلد. جهان ماديى كه انسان را بر زمين ميخ كوب كرده، او را در باتلاق خود به بند كشانيده، نيروى او را از پرواز به سوى آسمان ها گرفته است؟...

آرى، او اين چنين بود...

سرنوشت رقم خورده بود كه هوش روشنش به حقيقت مطلق پروردگارى راه جويد تا خود نيز بشريت را بدان سوى راهنما باشد...

او با نفس خود، افكار جامعه، انبوه آيين هاى پوسيده ى گذشته، تحجر دل ها و عقل ها پيكار مى كرد تا راه را به سوى ايمان باز كند...

در اين راه كار و كوشش مى كرد تا باشد و بماند، زيرا بدون كار و كوشش هستى قوام نمى يابد...

بى شك اينگونه كار و كوشش، آن را كه با نيتى پاك به كار پردازد، خسته و مانده نمى كند... و راه براى كسى كه مى خواهد در آن گام نهد- هر كه باشد، در هر جا، و هر زمان- پنهان نمى ماند... را ه براى كسى كه بخواهد در ان رهسپار شود دور نخواهد بود...

هر صاحب بينشى اين راه را خواهد يافت...

آن آفرينشى كه خدا همه ى مردم را بر آن آفريده، خود گذرگاهى است به سوى حضرتش، كوتاه، هموار و آسان...

خدا- از روى مهرورزى به آفريدگانش- از آنگاه كه آنان را آفريد، بارها و بارها اين راه راست و كوتاه را به آنان يادآورى مى فرمود...

خداى پاك اميد مى بخشيد و بيم مى داد...

مژدگانى مى داد و به پرهيز از ناشايست وامى داشت...

به سوى خود فرامى خواند و فرمان صادر مى كرد...

سرزنش مى كرد و شكنجه مى داد...

اما آيا بيم دادن ها بسنده بود؟...

دل هاى تيره و ناآگاه، راهى را كه خدا يادآورى فرموده بود فراموش كردند...

از فرمان خدا سر پيچيدند...

شكنجه را از ياد بردند...

از راه نور كناره گرفتند...

به سان خفاشان و جغدان و حشره ها زندگى در تاريكى را برگزيدند...

ناآگاهى را براى خود گوارا شمردند...

ستمگر شدند...

خدا را فراموش كردند...

آنگاه كه «امين» چهارده قرن پيش، در آن روز از ماه جمادى، از مردمانى كه او را درباره ى حجر اسود به داورى خوانده بودند، جدا شد بى گمان در ميان آن مردم سه گروه به چشم مى خورد: يك گروه آنانى بودند كه- با نگاهى آنى و نورانى و حسى شفاف و سرشتى پاك- آن شخصيتى را در وجود او ديدند كه خدا براى راهنمايى بشر به راه ايمان وعده داده بود...

گروه دوم آنانى بودند كه نشانه هاى ظهورش را- كه با انگشت ثابت و خطاناپذير خود به سوى او اشاره داشت- فراموش كردند، نشانه هايى كه- از كمى پيش از ميلاد وى به اين سو- در خلال پاره اى پديده هاى طبيعى و پيش آمدهاى شگفت انگيز، پياپى بر جهان و جهانيان نمايان مى شد...

گروه سوم آنانى بودند كه از ميدان گمان و پيش بينى و حدس و احساس گذشته به دائره ى يقين و باور رسيده بودند، زيرا آنان خوانده و شنيده و دريافته بودند كه در روزگار انتظار به سر مى برند...

سر تا پاى پيكرشان را غريزه هاى نفسانى و نيروهاى روحانى براى ايمان آوردن به وعده ى خداوندى فراگرفته بود و هيچ ترديدى براى آمدن پيامبر موعود در باورشان راه نمى يافت...

هان اين بود هدف از آن نشانه ها...

هان اين بود آن ره نمايه ها كه به سان كوه هاى برافراشته بود...

هان اين بود كه آن اشاره ها...

هان اين بود آن شگفتى ها و معجزه ها و پيش گويى ها...

هان اين بود آيات الهى...

چه بسيار و چه بسيار از آيات!...

چه بسيار بشارت هايى كه طلايه دار لشكر روزگار بود و بر رويدادها و پيش آمدها سبقت مى گرفت و بر برهه هاى زمان و گردش هاى دوران پيشى مى جست تا جهانيان را از آمدن اين پيامبر از فراسوى غيب آگاهى دهد...

لحظه به لحظه درخشش اين برق الهى از ميان ابرپاره ها، كرانه هاى جهان را روشن مى كرد...

گاه به گاه آواز سر مى داد، به سان حج گزارى كه بانگ لبيك سر مى دهد تا فرمان خدا را استجابت كرده باشد...

بارها و بارها، پياپى از آمدن او آگاهى مى داد، در همه ى مراحل زندگى با وى همراهى داشت، مرحله اى پس از مرحله اى... از مرحله ى نطفگى... جنينى... نوزادى... شيرخوارگى... از شير گرفتگى... كودكى... بچگى... پسربچگى... نوجوانى... تا آنگاه كه جوانى نيرومند و استوار اندام شد...خواب عبدالمطلب:

از آنگاه كه محمد در شكم مادر جنينى بود شكل ناگرفته، دست سرنوشت در خوابى كه نيايش عبدالمطلب ديد، به والاجاهى او اشاره كرد...

چون سپيده دميد آن پير خواست تا خوابش را تعبير كند...

نزد زنى كاهن و پيش گوى، تيزبين و فرزانه رفت تا شايد تعبير آن خواب، پاره اى از بار اندوهى را كه بر دوشش سنگينى مى كرد، كاهش دهد، اندوهى كه بر چين و چروك چهره ى كهنسالش چين ها افزود...

عبدالمطلب خواب خود را براى آن زن بازگو كرد...

گفت:

«در اطاق خود خوابيده بودم، خوابى ديدم كه تن مرا لرزاند...

«ديدم زنجيرى از پشت من بيرون آمد...

«يك سر در آسمان داشت و يك سر در زمين و يك سر در خاور و يك سر در باختر...

«سپس ديدم آن زنجير به صورت درختى درآمد...

«بر هر برگى از آن، نورى بود كه هرگز نورى روشنتر از آن نديده بودم...

«مردمان خاور و باختر را ديدم كه به آن درخت دست مى آويختند...

«من نيز دست يازيدم تا بهره اى از آن برگيرم اما نتوانستم بدان دست برسانم...

«لرزان و هراسان از خواب جستم...» عبدالمطلب له له زنان سخن مى گفت: و اژه هايش موج مى زد...

آوايش از ترس لرزان بود...

نگاه هايش خسته و نگران بود...

زن فال بين گوش مى داد، اما گويى كه در خُلسه 