 آن، مركبى نورانى شد و نگاه هاى آمنه را تا دوردستهاى دور برد...

مرزها را شكافت..

ديوار زمان را شكست...

فاصله ها را در يك چشم برهم زدن درنورديد...

كاخ هاى بصراى شام را پيش ديدگانش روشن ساخت... تا فراسوها و فراپيش ها پر كشيد... تا ديروز: ديروز دور و نزديك. تا فردا: فرداى نزديك و دور...

تا حكمت پروردگارى. حكمتى كه حكم كرده بود تا اين فرزند بيايد و پيامبر موعود باشد... تا آن حقيقتى كه براى عبدالمطلب در تأويل و رؤيايش روشن شده بود و مى گفت:

«از پشت تو فرزندى بيرون مى آيد كه مردم خاور و باختر پيروان او مى شوند و سرنشينان آسمان ها و زمين او را ستايش مى كنند». تا دعاى ابراهيم، ابراهيمى كه صدها سال پيش روزى كه با اسماعيل زير بناى خانه ى كعبه را بالا آورد نزد پروردگارش دعا كرد و گفت:

(اى پرودگار ما! در ميان ايشان پيامبرى از خودشان بفرست تا نشانه هايت را بر آنان بخواند و كتاب و حكمت به آنان بياموزد و آنان را پاك سازد. به راستى كه تو گرامى و دانايى) (بقره، 129). تا بشارت عيسى پسر مريم كه به قوم خود گفت:

(به راستى كه من پيامبر خدا به سوى شما مى باشم. تصديق مى كنم از تورات آنچه را كه پيش روى من است و بشارت مى دهم به رسولى كه پس از من مى آيد و نامش احمد است) (صف، 6).

آيا اين پيامبر- درود بر او- دو سال پس از بعثت، كنه خود را براى مردم آشكار نساخت و نفرمود: «من دعاى ابراهيم، من بشارت برادرم عيسى هستم»؟...

آرى آشكار ساخت و روشن فرمود...

هان مادرش آمنه- آنگاه كه او را باردار بود- خوابى ديد كه با خواب نيايش- آن پير باوقار- كاملا هم معنى و همسان بود...

سروشى فرخنده حقيقت آن جنين را در خواب بر دل و الهام كرد...

آن پيام بزرگ را به او رسانيد كه:

«به راستى تو سرور همه ى مردمان را در شكم دارى...» و با اين پيام بت ها نگونسار شدند...

چه نيكبختى دل آن بانوى فرزانه را پر كرد؟ نيكبختى بزرگى كه در كرانه هاى جهان هستى گنجايش نمى يافت...

چه مژگانيى او را در خود فروبرد آنگاه كه دريافت از سوى خدا برگزيده شده تا جايگاهى پاك باشد براى پرورش آن بنده ى برگزيده...

چه شادمانيى او را با دو بال اميد و آرزو در آسمان آينده پرواز داد.

براى آن فرزند ستوده در زمين و آسمان ها، روزهاى پيش از زايمان را- به ثانيه و دقيقه- شمارش مى كرد...

آن بانوى با فضيلت همه ى اين حالات را احساس مى كرد و تنها چيزى كه بدان دست مى يافت خيالى بود از همسرش- زيور جوانان- عبداللَّه كه در لابلاى اين احساسات به چشم او درمى آمد...

اى كاش تا به امروز زنده مى ماند!...

اى كاش نمى رفت و تصويرى در صفحه ى خاطره ها نمى شد!...

اى كاش سرنوشت او را مهلت مى داد تا با اين فرزند سه تن مى شدند...

دريغا كه آن همسر با اين بانو زمان كوتاهى پيش نزيست، زمانى كه از چند روز بيشتر تجاوز نكرد و به ماه ها نرسيد...

رفت با شتابى همچون عمر زودگذر گل ها...

درگذشت، غريب و دور از بانوى خود...

چه بسا آن بانو آنگاه كه از كنگره ى خاطره بر پيكر همسر خود در لحظه اى كه درون خاك «يثرب» جاى گرفت، اشك مى ريخت، چشمانش به تاريكى گراييد و ابرى از بخار حسرت، روشنايى آنها را فروپوشانيد.

چه بسا سايه هايى از شكستگى با چهره ى گشاده و شادابش درآميخت...

چه بسا قطرات اشكى كه بر گونه هاى تابناكش سرازير شد لبخند شادى را با اندوه قلب غمين وى در هم ساخت...

چه بسا حافظه اش خاطراتى از چند ماه پيش زير زبان وى جارى ساخت و به صورت اشكهايى گويا روان كرد تا با آنها بر همسر محبوبش مرثيه سرايى كند...

چه بسا لبهايش با واژه هايى از آن مرثيه پچ پچ كنان با او نهانى سخن مى گفت بدانگونه كه آواى نوحه سرايى و سوگوارى وى به گوش هايش نمى رسيد...

آنگاه كه نزديك بود بار گران اندوه سينه اش را بشكافد...

اين واژه ها بر تارهاى قلب داغدارش به سخنى ضربه مى نواخت:

«بر كران شهر مكه جوانى پاك از فرزندان هاشم درون خاك خفته است. ميان ابرهاى پاره پاره، درون گورخانه آرميده است اجل او را به سوى خود فراخواند، و او لبيك سر داد بلى مرگ نيك مردانى چون فرزندان هاشم را ميان مردمان آسوده نگذاشت. شامگاهان كه مركب چوبين او را بر دوش مى كشيدند گروه دوستان و يارانش آن را در انبوه مردمان دست و دست مى بردند پيش آمد ناگوار مرگ بر ا و او كه بخشنده بود و مهربان ناگهان يورش آورد».

لبخند زندگى همه ى مكه را در خود فروگرفته بود...

از بركت وجود آن جنين كه در شكم مادر آرميده بود، خشكسالى و تنگدستى و فشار زندگى، در آن سال از شهر حرام رخت بربست...

آذرخش درخشيد، تندر غريو زد، ابرها انبوه و درهم فشرده شد...

باران، آهنگين و نغمه خوان از آسمان فرود آمد...

خشكى به نرمى گراييد...

قحطى ناپديد شد...

شادابى و سرزندگى فرارسيد...

زمين سبز شد...

گياه روييد...

شكوفه دميد...

خوشه دانه بست...

شاخه ها زير بار گران ميوه خشم شد...

ليكن آمنه از بار جنينى كه در شكم داشت هيچ احساس سنگينى و رنج نكرد...

سبكبار بود به گونه ى نسيم...

آنچنان بود كه دوشيزگان...

چون هنگام زايمان فرارسيد، ستاره ى مشترى- پيام رسان خجستگى- پديدار شد. در كرانه ى آسمان درخشيد، برق مى زد و پرتوافشانى مى كرد.

آنچنان تابندگى و درخششى داشت كه تاكنون همانند آن را كس نديده بود...

پرتوافشانى مى كرد بدان سان كه گويى توده ى بزرگى است از الماس... مى درخشيد بدانگونه كه گويى شعله اى است از آتش...

نزديك بود برق آن چشم ها را بربايد...

در اين هنگام راز شب در دل بامداد پنهان بود... و راز بامداد در سپيده دمان ذوب شده بود... و سپيده دمان در شبنم خود بر كناره ى رودها شناكنان پيش مى آمد...

لحظه اى بيش نپاييد كه شادمانى سر تا پاى عبدالمطلب را فراگرفت...

احساس مى كرد با انگشتانش آسمان را لمس مى كند...

بر گردشگاه خورشيد بالا رفته و از مدار ماه درگذشته است...

دست سرنوشت گردنبندى از مرواريد بر گردن او افكنده كه دانه هايش همه ستاره است...

دستانش را از ستارگان پر كرده است...

جهان گنج هاى خود را زير گام هايش گسترده است...

در اين هنگام با آوايى سرشار از شادمانى و عشق و مهر بانگ برآورد:

«امشب، همراه با سپيده دم، نوزادى براى من به دنيا آمد...» چه بزرگوار نوزادى!...

گل ها و ريحان ها بوى خوش خود را بر زمين پراكنده ساخت...

نسيم ترانه سر داد...

پرندگان به آوازخوانى پرداختند...

شاخه ها و جوانه ها با موسيقاى آنها به رقص درآمدند... و از بالاى آنها و اينها فرشتگان زبان به «لا اله الا اللَّه» گشودند...

پريان كل كشيدند...

در آن روز فرخنده از روزهاى بهارى...

در ماه ربيع...

با نخستين درخشش نور مهر...

با نخستين ترانه ى گنجشكان...

«نور» ولادت يافت...

آن مژده آور آمرزش، آن بيم رسان عقوبت فرارسيد...

از پيكر مادر جدا شد تا آن شود كه بايد بشود... تا دل ها و خردها را نورانى سازد... تا جهانيان را راهنمايى كند...

آنگاه كه از مادر جدا شد و بر زمين رسيد و نخستين نفس هاى زندگانى اين جهانى خود را آغاز كرد، آمنه به او نگريست. او را ديد كه به سجده درآمده است...

به سان كسى كه به لابه و زارى افتاده، انگشتان سبابه ى 