يد: تعجب از اين افرادى كه در حكم ميراث پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- با ما مخالفند، ولى در مقام بحث در ساير مطالب هنگامى كه طرف بحث آنها در مقام تخصيص قرآن يا حديث عام به خبر واحد متمسك مى شود، او را رد و تكذيب مى نمايند، اگر چه آن خبر از نظر حديث بسيار محكم باشد، ولى در مورد مسئله ارث پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- خود آنها به خبر واحد متمسك مى شوند و كتاب خدا را با خبر واحد نسخ مى كنند. چه بايد كرد؟ طبيعت انسان اين است كه همواره در مقام اثبات دلخواه خود است و هر چه با هوا و هوس و خواسته ى او موافقت كند تصديق مى كند» (پايان سخنان جاحظ) خواننده ى گرامى بيانات جاحظ را در كلام ابن ابى الحديد ملاحظ فرموديد و اينكه ايشان مى گويد: در عواى فاطمه- سلام الله عليها- و دستگاه حكومت بايد به قرآن رجوع كرد، كلام بسيار لطيف و به جاست، زيرا كه خداوند فرموده است: «و ما اختلفتم فيه من شيى ء فحكمه الى الله» [ سوره شورى، آيه 10.] در هر چه اختلاف كرديد نسبت به دريافت حكم آن به (كتاب) خدا مراجعه كنيد.

قرآن بهترين حاكم و دادگر و لطيف ترين و نورانى ترين گفتار و ميمز حق از باطل است. قرآن يگانه دستور الهى است كه در احكام عمومى و خصوصى خود ارث را اثبات كرده كه انبياء ارث مى گذارند و فرمود: «ورث سليمان داود» [ سوره نمل، آيه 16.] سليمان از داود ارث برد. و نيز فرمود: «يرثنى و يرث من آل يعقوب» [ سوره ى مريم، آيه 6.] وارث من و وارث آل يعقوب باشد، آيه مى گويد: انبياء ارث مى گذارند و مقصود از ارث هم ارث مال است، ولى حديث خليفه مى گويد، انبياء جميعا ارث نمى گذارند و اينكه بگويى يحيى از زكريا ارث مى برد و او را از باقى انبياء تخصيص بزنيم اين درست نيست، زيرا: اولا، در بين انبياء نسبت به مسئله ارث مزيت و امتياز خاصى نيست كه يكى از آنها و يا چند نفرشان ارث ببرند و ديگران ارث نبرند. ثانيا، بين حديث ابوبكر: «نحن معاشر الانبياء لانورث» انبياء جميعا ارث نمى گذارند، و احكام كلى آيات، تعاكس و تعارض است، «و كل ما عارض الكتاب الكريم فهو ساقط» [ عن النبى- صلى الله عليه و آله و سلم- ما خالف كتاب الله فاضربو به عرض الجدار او فدعوه... هر چيزى كه مخالف كتاب خدا بود به ديوار بزنيد و يا رها كنيد «اصول كافى، ج 1، ص 55 و باب: فضل العلم، الاخذ بالسنه».] هر چيزى كه مخالف كتاب بود ساقط است و ارزش ندارد.

ابن ابى الحديد مى گويد: «و الارث فى آيه بمعنى ارث المال لانه هو الذى ينتقل حقيقه من الموروث الى الوارث، و اما العلم والنبوه فلا ينتقلان انتقالا حقيقتا» [ شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 241.] ارث در آيه ى شريفه، ارث مال است، زيرا كه آنچه حقيقتا و واقعا از مورث به وارث منتقل مى شود مال است، ولى علم و دانش نبوت انتقال حقيقى و واقعى نمى تواند داشته باشد.

علاوه بر اين آيات و گفتارها همان طورى كه گذشت، على- عليه السلام- در نامه اى كه به عثمان بن حنيف نوشته است: «آرى از تمام آنچه كه آسمان بر آن سايه افكنده است فقط فدك در دست ما بود كه عده اى نسبت به آن بخل ورزيدند و عده ديگر هم از حق خود نسبت به آن گذشتند» اين بيانات على- عليه السلام- را در آن زمان هيچ كس انكار نكرد، نيامدند بگويند كه فدك مال شما نيست چون ابوبكر حديث نقل كرده كه پيامبران ارث نمى گذارند.

بنابراين فرمايش على- عليه السلام- در ابطال حديث ابوبكر و اينكه انبياء ارث مى گذارند و وارث آنها فرزندان شان مى باشد و ما ترك آنها مال وارث هست نه صدقه، بهترين دليل و مدرك بعد از آيات قرآن مى باشد، و اگر فرمايش على- عليه السلام- درست نبود، بايد مردم عليه او اعتراض و اشكال مى كردند، و براى اينكه ابوبكر گفته است فدك مال همه ى مسلمين است و همه ى مردم در آن شريك هستند و سهم دارند.

اينكه مردم به فرموده ى على- عليه السلام- اعتراض نكردند و عكس العمل نشان ندادند، پيداست كه فدك مال فاطمه- سلام الله عليها- بوده است و وارث پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- نيز دخترش زهرا- سلام الله عليها- بوده و پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- در ارث با پيامبران ديگر فرق نمى كند كه متاسفانه انصار دختر پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- را در ادعاى حقش تنها گذاشتند، ولى برعكس عايشه را در كارهايش كه بر خلاف سفارشات پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- بود كمك و يارى كردند.

خواننده ى گرامى در مقام مقايسه بين فاطمه- سلام الله عليها- و عايشه مبنى بر اينكه مسلمانان و صحابه ى پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- دختر او را تنها گذاشتند، ولى به عايشه كمك كردند و برايش لشكر مجهز آماده نمودند. (اگر چه اين مقايسه به عقيده اين جانب درست نيست) ولى براى اثبات حق و حقانيت مظلوم و ستمديده و باطل بون ظالم و ستمگر بايد يك سرى موازنه هايى انجام شود. و اينكه از نظر مقايسه ى فاطمه- سلام الله عليها- با عايشه و تنها ماندن او فقط به سخنان جاحظ بسنده شد ديگر فضائل كوثر خدا بيان نشد، به دو جهت بود:

اولا تمام فضائل بانوى دو جهان از ولادت تا زمان رحلت پدر بزرگوارش در جلد اول همين كتاب آمده است و لذا از يادآورى فضائل مائده آسمانى پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- و ناموس دهر در اين فصل خوددارى شد.

ثانيا فاطمه- سلام الله عليها- همانند خورشيد بلكه بالاتر از خورشيد مى باشد، براى اينكه خورشيد در مقابل نور او خجل بوده و در پشت ابرها و شفق پنهان مى شود و او (فاطمه- سلام الله عليها-) همانند خورشيد مى درخشد و به جهانيان نور مى دهد و هيچ كسى نمى تواند نور الهى او را انكار كند، مگر انسانهاى كور و نابينا و كسانى كه همانند خفاش در تاريكيها عادت كرده و از نور خورشيد محروم باشد.فصل نوزدهم

خشم از دستگاه حكومت تا شهادت

اكثر دانشمندان اهل سنت گفته اند كه ابوبكر يگانه گوهر تابناك پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- فاطمه- سلام الله عليها- را خشمگين ساخت و به او آزار رساند، به گونه اى كه وى از ابوبكر و عمر براى هميشه اعراض نمود. اخبار و روايات در اين موضوع متواتر است و رنجش و ناراحتى آن حضرت از ابوبكر و عمر به اندازه اى بود كه وصيت كرد كه جنازه ى او را شبانه دفن كنند و غير از على- عليه السلام- كسى ديگر بر او نماز نخواند. وى بر اين مطلب تصريح فرمود و از على- عليه السلام- در اجراى وصيت خود پيمان گرفت. اين وصيت البته بعد از عيادت آن دو نفر از وى بود. جريان استيذان و عيادت اين بود كه ابوبكر و عمر خواستند كه به عيادت فاطمه- سلام الله عليها- بروند و او اجازه نمى داد، آنها نزد على- عليه السلام- رفتند و از وى تعهد گرفتند كه از فاطمه- سلام الله عليها- براى آنها اجازه ى عيادت بگيرد و در نتيجه با وساطت على- عليه السلام- به عيادت زهرا- سلام الله عليها- رفتند، ولى در هنگام ورود آن دو نفر به اطاقى كه بستر بيمارى پهن شده بود، به محض اينكه چشم فاطمه- سلام الله عليها- به آنها افتاد صورت مباركش را برگرداند و با آنها سخن نگفت.

بعد از آن كه دو نفر از منزل خارج شدند، زهرا- سلام الله عليها- به همسرش عرض كر