ود را به سوى آسمان بالا برده بود...

جهان در هر دشت و دره اى پيش چشمان آمنه با نورى سرشار مى درخشيد...

نورى كه نور ديگر به ياريش مى شتافت و پسين سوى آن، نور بود و پيشين سوى آن نور...

قدرت خداوندگارى نشانه هايى از آمدن آن نوزاد آشكار مى ساخت. نوزادى كه از ميان زمينيان و آسمانيان ستوده و برگزيده بود...

جهان بر خود مى لرزيد و به رعشه درآمده بود...

بناى كعبه مى جنبيد...

بت ها در خانه ى كعبه از جايگاه خود بر روى فرومى افتاد و سرنگون مى شد...

در آن سوى «أمّ القرى»، پيرامون آن و در ميان بخش هايش، دست خداوندى روان شد تا پاره اى نواميس طبيعت را دگرگونه سازد...

معجزه ها و شگفتى هاى تازه از اينجا و آنجا، از دور و نزديك پياپى نمايان مى شد و هريك نشانى بود به دنبال نشانى ديگر از آن نوزاد فرخنده...

در شهر «يثرب»:

صدها ميل دورتر از مكه...

در همان لحظه ى ميلاد، اما دور و بسيار دور از آن زادگاه...

دانشمندى يهودى از مردم يثرب كه كتابهاى پيشينيان را خوانده و فراگرفته بود، از جاى جست. بر روى دژى بلند رفت و با آوازى كمك خواهانه و غمگنانه فرياد برآورد:

«اى قوم يهود!... اى قوم يهود!...» قوم يهود با شتاب و هراس به سوى او دويدند. به او گفتند:

«واى بر تو!... براى چه فرياد برمى آورى؟...» با چشمانى هراسان و گلويى خرخركنان و سرى بر روى سينه افتاده پاسخ داد:

«امشب ستاره ى احمد درخشيدن گرفت...» همچنين در مكه:

در انجمن هاى قريش...

در همان لحظه ى تولد...

مردى ديگر از هم كيشان آن يهودى... مردى كه گويى شبح و همزاد او بود...

درست همانند او از جاى جست...

همانند او شتابان پيش آمد...

در ميان مردم فرياد برآورد:

«امشب پيامبر اين امت به دنيا آمد... اى مردم قريش او از شماست...» آنگاه در ميان آنان گشت مى زد و از گروه گروهشان مى پرسيد:

«آيا ديشب نوزادى براى شما به دنيا آمد؟...» به او گفتند: آرى «براى عبداللَّه پسر عبدالمطلب پسرى به دنيا آمد...» گويى كه آن يهودى در دم جن زده شد...

له له زنان زبان از دهان بيرون آورد...

قلبش به ماننده ى زمينى زلزله خيز تپيد...

چشمانش از بى تابى در چشم خانه گرديد، گويى مرگ را داس بر كف مى ديد كه پيش مى آمد تا سبزه زار زندگيش را درو كند...

خطوط چهره اش از كينه پرموج شد...

دهانش خشم را مزه مزه كرد...

آنگاه بى هوش به خاك افتاد...

چون به هوش آمد به برخى از چهره ها نگاه كرد.

ديد از پيامى كه به آنان داده شادمان شده اند. به ماننده ى مارى سمى و خشمگين دميد و فرياد برآورد:

«هان به خدا سوگند اين كودك آن چنان سلطه اى بر شما خواهد يافت كه خبر آن از خور به باختر خواهد رسيد...» آنگاه سخن خود را با زمزمه اى اندوهبار بدانگونه كه گويى با خود سخن مى گويد- ادامه داد كه:

«سوگند به خدا پيامبرى از ميان بنى اسرائيل بيرون رفت». شگفت انگيز اينكه آن يهودى حق را مى دانست اما خود را به نادانى مى زد...

آيا از كتابهايش درنيافته بود كه شناخت وى از آن نوزاد شناختى درست است؟...

آيا او و قوم يهودش باور نداشتند كتابى روشنگر از نزد پروردگارش بر دست اين بنده ى برگزيده مى آيد كه براى جهانيان راهنمايى و روشنايى است؟...

آيا مى توانند آن را انكار كنند در حالى كه (آن كتاب در كتاب پيشينيان آمده است) (الشعراء، 196).

(آيا آگاهى دانشمندان بنى اسرائيل از آن كتاب نشانى براى آنان نيست) (الشعراء، 197).

آنگاه كه مردم قريش از بزرگ خود- عبدالمطلب- درباره ى پسر عبداللَّه مى پرسيدند:

«اى ابوالحارث... براى چه او را محمد ناميده اى؟ اين نام از نام هاى پدرانت نيست...» بزرگوارانه لبخند مى زد. از خوابى كه ديده بود در ذهن خود يارى مى جست... پاسخ مى داد:

«خواستم تا خداوند در آسمان و مردمان در زمين او را ستايش كنند...» بيم ها و بشارت ها پياپى فرامى رسد...

ايوان كسرى بر خود مى لرزد...

ستون هايش مى جنبد...

ديوارهايش درهم كوبيده مى شود...

برخى از كنگره هايش فرومى ريزد...

بنيانش شكاف برمى دارد...

آن كاخ آسمان خراش با آوازى هولناك بر خود مى شكافد. آوازش بر كرانه هاى سرزمين ايران طنين مى اندازد، گويى كه سينه اش فرياد هراس انگيزى سر مى دهد كه گوياى درد و رنج درونى خود است...

آيا اين نشانه ها از نابودى فرمانروايى ساسانيان آگاهى مى دهد؟...

آيا در اين روزها رؤياها تحقق خواهد يافت؟...

آيا خوابها با واقعيتها برابر خواهد شد؟...

آيا تعبير «سطيح» آن كاهن كهنسال از خواب كسرى و از خواب «موبد موبدان» بزرگ آتشبانان، راست خواهد بود؟...

كسرى شبى خواب ديد ايوانش به لرزه درآمد و شكاف برداشت، هراسى سخت از اين خواب در دل وى پيدا شد.

موبد موبدان نيز خواب ديد شترانى سرسخت و در پى آن اسبانى نيرومند از دجله گذشتند، بر سرتاسر گستره ى امپراطورى ايران به ماننده ى مور و ملخ پراكنده شدند...

كسرى و موبدان موبد هر دو از خواب خود در شگفت بودند...

اندوهى بزرگ بر دل آنان سنگينى مى كرد...

ليكن آن خوابها براى سطيح- آن كاهن كهنسال- كه دويست سال زيسته بود، پيچيده و بغرنج نبود و از آنها شگفت زده نشد... و ى در تعبير خود گفت: فرمانروايى خسروان ساسانى به پايان خواهد رسيد.

باد نخوت آنان زير گام هاى آن سواران نابود خواهد شد. سوارانى كه به زودى از دره ها و شنزارهاى آن سرزمين خشك و بى آب و علف فراخواهند رسيد...

آنگاه كه محمد به دنيا آمد آتشهاى مقدس زردشتيان در آتشكده هايشان خاموش شد... آتش هايى كه از هزار سال پيش به دست آنان برافروخته و شعله ور مانده و تا به آن روز هرگز خاموش نشده بود...

اين يك نشانه...

آيا اين نشانه نمى توانست زنگ خطرى باشد براى كسى كه گواه آن است و مى خواهد گوش و چشم و دل بدان بسپارد؟...

پس از آن نيز آب درياچه ى «ساوه» در زمين فرورفت و خشك شد...

اين نيز نشانه يى ديگر...

آيا اين نشانه نمى توانست يادآوريى باشد تا شايد با آن جان و خرد از خواب غفلت به درآيد و فهم ها و عقل ها به جنب و جوش افتد؟...

آيا در آن روز آتش هاى زرتشتيان از اندوه شكاف برداشتن ايوان كسرى خاموش شد؟ آيا تشنگى بر آتش چندان فشار آورد كه همه ى آب درياچه را بلعيد؟...

آيا آب در بستر خود سرمازده شد، از همين روى در زمين فرورفت تا در آنجا با آن آتش ها خود را گرم كند؟...

آيا سخن شاعر درباره ى آتش هاى زرتشتيان و درياچه ى ساوه صدق يافت كه گفت:
تو گويى كز آتش ز اندوه سخت 	  	در آب روان شعله افتاده است
و يا اندر آتش ز آب روان 	  	رطوبت ز شعله بريده امان

به هر حال تنها تصادف و اتفاق نبود كه اين دو رويداد را برانگيخت تا روان شوند و به خودى خود در يك زمان اين چنين با هم برخورد كنند...

بلكه دست تدبير بلند الهى اين دو پيش آمد را روان ساخت...

بلكه تصادف و اتفاق را نيز قانونى مقدر رقم مى زند كه هيچ هوشمندى به راز آن راه نمى يابد...

بلكه اين دو رويداد نشانى است از حقيقتى كه فرداى نزديك از آن پرده برخواهد داشت...

شكم روزگار براى جهانيان تا پگاه فردايى روشن آبستن نور است و درخشندگى...

آتش خاموش مى شود تا به آن دعوتگرى پاسخ گويد كه به او فرمود:

اى آتش! آرام باش و بى خطر. اى آتش! خود و پير