وانت در برابر پيام صلح و اسلام سر كرنش فرود آوريد. پيامى كه به زودى از سوى باختر همراه با موج دجله و جريان آب خليج فراخواهد رسيد...

آب درياچه فرومى رود و زمينى خشك و بى آب و علف مى شود تا جهانيان بدانند مردمانى از سرزمين هاى خشك و بى آب، مردمانى جايگزين در شنزارهاى «بيابانى بى كشته و گياه» مردمانى ساكن در همسايگى كعبه، به يارى پروردگار، و به نيروى ايمان بر مردمانى چيرگى خواهند يافت كه زير درختان پر ميوه و سايه گستر آرميده اند...

اين چشمه ى خجسته كه علائم ظهور را روان مى سازد، خشك نمى شود...

در سرتاسر روزگار، پياپى روان مى شود...

مژدها و نشانه ها پيش از ميلاد و پس از آن، و در همه ى برهه هاى زندگى آن كودك كه پيامبر موعود خواهد بود، پى درپى آشكار مى شود، مژده اى همراه با مژده ى ديگر، نشانه اى همراه با نشانه ى ديگر تا قرآن كه نشانه ى پايانى است...

رها كن اخبارى را كه در كتابهاى پيشينيان نگاشته شده...

رها كن الهام هايى را كه در سينه هاى نيكوكاران پرهيزگار راه يافته...

رها كن دريافت هايى را كه كاهنان قيافه شناس بدان راه جسته اند...

رها كن سخنانى را كه كشيشان در پرستشگاه هاى خود دهان به دهان مى گردانند...

رها كن همه ى اين هايى را كه در آسمان غيب به گردش درمى آيد تا به جهان ماده برسد... تا جهان ديدنى ها و شنيدنى ها... تا جايگاهى كه چشم ها آن را به عيان ببيند و گوش ها بشنود...

آيا ديده نشد كه عبدالمطلب نذر كرد پسر گرامى خود عبداللَّه- آن گل خوشبوى قريش- را براى بت ها قربانى كند، و پسر در برابر شترانى كه پدر به تاوان خون او پرداخت چگونه از نابودى رهايى يافت؟...

آرى... رهايى يافت تا چند ماه ديگر زندگانيش دوام يابد. با آمنه ازدواج كند. آنگاه به سوى سرنوشت محتوم خود روانه شود...

آيا در انجمن ها، در خانه ها و در محفل هاى شب نشينى اين خبر بر سر زبان ها نيفتاده بود كه زنانى زيباروى همچون رقيه دختر نوفل، فاطمه دختر مر و ليلى عدويه، آن جوان پاكدامن را نزد خود دعوت كردند و او از آنان روى برتافت بدان سان كه يوسف درستكار و راستين گفتار از همسر عزيز مصر روى گردانيد... و گفت:

«حرام را نشانه هايى در پى است زشت و ناپسند. و حلال را خود به شرح و بيان چه نياز جوانمردى را كه دينش نگاه دار است و آبر و با خواسته ى بانوان چگونه خواهد بود؟».

آرى... عبداللَّه بدين سان رفتار مى كرد تا فرزندش- آن پيامبر موعود- پاك به جهان بيايد و پاكى باشد از پاكان...

آيا مردم نمى دانستند كه آن فرزند از پشت ذبيحى آمده كه او نيز از پشت ذبيح ديگرى است و از همين روى «ابن الذبيحين: فرزند دو ذبيح» كنيه يافته است؟...

آرى... اينچنين كنيه يافت تا كنيه اش به اسماعيل اشاره كند. و رسالتى كه براى آن برگزيده شده، صفت دين حنيف نياى بزرگش- ابراهيم خليل- را بر دوش بكشد.

گويند: مادر عثمان بن ابى العاص از زنانى بود كه در هنگام تولد اين كودك حضور داشت.

آن بانو لحظه ى ميلاد را آنگاه كه نوزاد از مادر جدا شد چنين توصيف مى كند:

«در شب ولادت پيامبر حاضر بودم، خانه انباشته از نور بود و نور.

من به ستارگان مى نگريستم كه نزديك مى آمدند تا آنجا كه مى گفتم هم اكنون بر روى سرم فرومى نشينند!...» گويند: آمنه آن نور را ديد كه پيرامونش را تا دوردست ها روشن ساخته بود. به زنانى مى نگريست كه تا آن لحظه چهره هايى به تابندگى چهره هاى آنان نديده بود.

آن زنان از جهان خاكى نبودند. از حوريان درشت چشم بهشت بودند كه در ساعت زايمان، آمنه را يارى مى دادند...

اينها همه نشانه هايى است الهى!...

نشانه هايى ديدنى و شنيدنى كه از دور و نزديك به والاجاهى آن كودك اشاره مى كند...

هان چه بسيار رويداد اصحاب فيل در سرآغاز زندگانى اين جهانى آن كودك، آن كودك خردسال و خجسته، خود مژده اى برتر از همه ى مژده هاى رسالت بزرگ او باشد...

پس از گذشت چند ماهى از زندگى او- چند ماهى كه از يكسال تجاوز نمى كرد و شايد به يك سال مى رسيد- پيوسته معجزات و پيش آمدهاى شگفتى آورى كه خردها را سرگردان مى ساخت، در ركاب وى روان مى شد...

«شيماء» آن دخترك كم سال- خواهر رضاعى وى- نشانه اى از او مى بيند كه اگر چه با خرد كودكانه ى خود، از راه انديشه به كنه آن نشانه پى نمى برد اما احساس فطريش حقيقت آن را به او الهام مى كند...

«شيماء» هرچه تمام تر شيفته ى آن كودك بود، همچنانكه هر دختر كم سالى همانند شيماء برحسب عادت شيفته و دلباخته ى پسربچه اى خردسال و دوست داشتنى مى شود...

شيماء به آن كودك افتخار مى كرد چه افتخارى...

همواره از عشق خود نسبت به او سخن مى گفت و بر خود مى باليد و ترانه سر مى داد:

«اين است و اين برادرم. نزاده او را مادرم. نبوده از نسل عمو و پدرم. بزرگش كن خدايا! چو مردانى كه كردى، بزرگ و سروبالا». گاهى او را مى رقصانيد و با حركات موزونش شعرهاى زير را مى خواند...
«خداوندا محمد را نگه دار 	  	محمد را براى ما نگه دار
ببينم نوجوانى شاد گشته 	  	ببينم سرورى آزاد گشته
خدايا دشمنانش با حسودان 	  	به يك ره بر زمين وارونه گردان
ببخشايش سرافرازى و عزت 	  	كه ماند جاودانه تا قيامت».

يك بار شيماء محمد را با خود به بيابان برد. با او بازى مى كرد و براى او آواز مى خواند. بازى و آوازخوانى او را در خود غرق كرده بود تا آنجا كه ظهر شد و گرماى نيمروز بر آنان نيرو گرفت. ناگهان آن دخترك مادرش- حليمه ى سعديه- را بالاى سر خود ديد كه محمد را از ميان دو دستش ربود و به سينه ى خود چسبانيد تا شايد او را از گرماى سوزان آفتاب نگاه دارد.

آنگاه خشمگينانه بر دخترش شيماء فرياد زد:

«واى بر تو!... در اين گرماى كشنده اينجا؟...» دخترك اعتراض آميز به حليمه- كه بر جان محمد بيمناك شده بود- پاسخ داد:

«مادر جان... هيچ گرمايى به برادرم نرسيد...» دخترك به لكه ى خاكسترى رنگى كه در آسمان شناور بود با انگشت اشاره كرد و به سخن خود ادامه داد:

«اين پاره ابر را ديدم كه همواره بر سر او سايه افكنده بود...

آنگاه كه محمد مى ايستاد آن ابر نيز مى ايستاد و آنگاه كه مى رفت آن ابر نيز با او روان مى شد...» و آنچه آن دخترك كم سال گفت راست بود...

خرسندى و آرامش نهاد حليمه را پر كرد. آن كودك شيرخواره را در آغوش كشيد و براى او دعا كرد:

«از گزند هر خطرى براى پسرم به خدا پناه مى برم...» حليمه كودك را با خود آورد و جهان يكسره در چشمان پرتوافشانش نور بود و عشق بود و اميد...

خدا در كار جهان تدبير مى پردازد... و روزگار روان مى شود...

نشانه ها و مژده ها در سرتاسر زندگى اين كودك پياپى مى رسد، براى جهانيان گاهى به اشاره و گاهى آشكارا روشن مى سازد كه او همان مژده رسان آمرزش است و بيم دهنده ى عذاب...ستاره ى زهرا

در آن روز بزرگ كه محمد با داورى آگاهانه ى خود قريش را از شر جنگ درون قبيله اى رهايى بخشيد، جنگى كه نزديك بود از همه ى درها بر آنان يورش آورد- شادمانى از دل همه ى مردمان قريش لبريز شد، اما شادمانى در دل محمد از همه بيشتر بود چرا كه قلبش از همه ى قلبها بزرگتر بود...

قلب او يكسره عشق بود... و عشق او نيز براى همه ى ش