ادى هاى مردم گنجايش داشت، همچنانكه براى همه ى اندوه هاى آنان...

شادى او سرودى دلنشين بود كه همراه با تارهاى گيتار آسمان آواز سر مى داد...

احساسات قلبى قومش همراه با تپش هاى خود از موسيقاى آن سرود به رقص درآمد...

در آن روز خجسته، آن ساعت كه از خانه ى خدا به خانه ى كوچك خود برگشت و بنابر عادت صبحگاهى و شامگاهيش زبان به ستايش پروردگار گشوده بود، سپاس و ستايش خود را افزونتر ساخت، زيرا خداى بلندمرتبه او را راهنمايى فرموده بود تا بار ديگر امنيت را به شهر آرميده ى مكه برگرداند...

لطف خدا در حق او چندان بزرگ بود كه در ستايش نمى گنجيد...

خداى پاك به او توفيقى داده بود كه از حد و مرز ستايش بيرون بود...

توفيق داده بود كه گام هاى خود را بر زمين استوار سازد و براى قوم خود از غرقه شدن در درياى تباهى وسيله ى نجات باشد...

آيا جز يك واژه بود كه چون از لبهاى وى بيرون آمد، رهايى را به دنبال آورد؟ آيا جز يك پرتو عنايت خداوندى بود كه درست در لحظه اى حساس واژه اى حكمت آميز و دادگرانه از رازهاى رحمت پروردگارى بر سر زبان او نهاد؟ و اژه اى كه حكمت عقلانى هيچ يك از جهانيان به حد آن راه يافت و داورى هيچ كسى به پايه ى آن نرسيد؟ و به دنبال آن خطر رخت بربست...

دل ها شاد شد...

چشم ها از شادمانى روشنى يافت...

آسايش فرارسيد...

شهر حرام آسودگى يافت...

فرزندان مكه كه در آن روز بزرگ زندگى مى كردند، به احساس و دريافتى دست يافتند كه در راستى آن شك به خود راه ندادند. دريافتى كه به آنان با تأكيد مى گفت امن و آسايشى كه براى آنان بازگشت، همه از فرخندگى آن داور جوان بود... و هيچ تعجبى ندارد...

زيرا عربها امتى هستند كه چيزى را به فال بد مى گيرند و چيزى را به فال نيك...

در باور آنان بدى همواره در گرو بخت گجسته است...

در باور آنان نيكى همواره در گرو بخت خجسته است... و محمد تا آنجا كه بسيارى از مردم مى ديدند و ياد داشتند، مژده آور نيكى بود و نكوفالى...

همنشين نيكبختى و خجستگى...

با ستاره اى فرخنده فال...

ستوده نام...

خجسته سخن...

از آنگاه كه او را مى شناختند در سرتاسر زندگى با فرخندگى مى رفت و با فرخندگى مى آمد.

آيا كسى در ميان مردم قريش بود كه نيكوفالى او را درنيابد و فضيلت او را باور نكند؟ آرى همه آنگاه باور كردند كه او حجر اسود را با دست راست خود بر جايگاهش نهاد، و شكافتگى ميان مردم را پيوند داد، پراكندگيشان را وحدت بخشيد و آنان را يكدست و يكدل گردانيد، چنانكه گويى آنان را با انس و الفت يكباره در آن رداى نو و سفيد شامى فروريخت و گرد هم آورد؟...

آيا كسى در ميان مردم قريش بود كه با نشان نيكبختى از چهره ى تابناكش كه هنوز كودك بود و در گهواره، در آن روز كه سپاه اصحاب فيل از هم گسستند و بى هيچ كشت و كشتارى بر خاك مكه پراكنده فروافتادند، آشنا نشده باشد؟...

خير...

بلكه در ميان مردم قريش كسانى بودند كه مى ديدند اين خجستگى، چهره ى سرنشينان خانه ى كوچكش را نيز تابناك مى سازد، زيرا آنان هم با نوزاد مژده آورى همراه بودند كه سيمايش آرامش را به ديگران الهام مى كرد و هم با نشانه هايى الهى آشنايى داشتند كه بيانگر والاجاهى وى، نزد خدا بود...

گويى كه خدا مى خواست فرخندگى را- بدان سان كه به او ارزانى داشته- به آنان نيز ارزانى فرمايد. آنان كه آن روز در زندگى ويژه و محدود وى مشاركت داشتند...

گويى كه خداى پاك در نظر داشت پيرامون او را از نشانه هاى فرخنده فالى پر سازد، آنچنان فرخندگيى كه براى راه و روش مردى نرمخوى، با گذشت و اميدوار شايسته باشد، مردى كه به مژده دادن موظف است. بيزارى و كينه توزى را دور مى كند. به آرزوها مى انديشد. به شكوفا شدن زندگى چشم دوخته است...

جاى هيچ سخنى نيست كه او خجستگى را دوست دارد و از بدفالى بيزار است...

همه ى آنانى كه با او در جامعه ى كوچك و خانه و كارش ارتباط داشتند، از آغاز كودكى، تا اوج نوجوانى و از آغاز جوانى تا كمال مردانگى وى، از نشانه هاى فرخندگى و مژده هاى نيكبختى برخوردار بودند...

همه فرخنده نام و فرخ سرشت...

هم نيك فال و نيكبخت...

همه به سان پرتوهايى از تابش ستاره ى وجود او. ستاره اى كه روشنايى مى افشاند و درخشندگى مى نمود...

«آمنه» دختر وهب او را به دنيا آورد، و آن نوزاد به مفهوم «أَمْن» و آسايش از نام فرخنده ى مادر چشم دوخته بود...

«ثُوَيْبَه» دختر عمّش- ابولهب- چند روزى به او شير داد.

شير او در دهان نوزاد با معنى «ثواب» و پاداش نيك روان مى شد...

«حليمه ى سعديه» دايه ى وى نگهداريش را گردن نهاد. واژه هاى «حلم» و شكيبايى همراه با «سعد» و نيكبختى در نام آن بانو از ديدار آن كودك خرسند بودند و مايه مى گرفتند...

«بركة أمّ أيمن» پرستاريش كرد. واژه ى «بركت» در نام آن بانو دليل راه آن كودك شد و واژه ى «يمن» يكى از برجستگى هايى بود كه خدا ويژه ى او ساخته بود...

در نام «ميسره»- پيشكار خديجه- كه در آن سفر تجارتى با وى همراهى داشت، اشاره اى بود به «يُسر» و آسانى و گشايش در كارها...

در نام خدمتكارش «زيد» نشانه اى بود از افزايش و فراوانى در روزى ها و نعمتها... و اينها همه نشانه ها بود و مژده ها...

گروهى از مردم در آن روز كه حجر اسود را با دست پربركتش در جاى خود نهاد و اختلافات را از ميان قريش برداشت، همبستگى را جايگزين گسستگى ساخت، نشانى ديگر از خجستگى براى او به چشم ديدند. نشانى از خجستگى در مهمانى تازه وارد كه همان روز نزد وى فرود آمد...

دخترى نوزاد...

دخترى كه بر شمار آن خانواده ى نيكبخت افزون شد...

در آن اطاق دلباز، روبروى در خانه، آنجا كه خوابگاه آن دو همسر گرامى بود، مادر دختر خود را به دنيا آورد...

چه بسيار خديجه از ديدار او شادمان شد...

چندان شادمان شد كه پيش از اين نوزادان ديگرش تا به آن اندازه شادمان نشده بود...

شايد شادمانى بيش از اندازه ى خديجه در اين بود كه در چهره ى تابناك آن دختر سيماى دوست داشتنى پدر را مى ديد...

چه بسيار محمد از ديدار او شادمان شد...

شايد شادمانى محمد از آن بود كه در همان ساعت در دلش افتاد آن دختر به زودى مادر خاندان پاك وى خواهد شد...

عرب ها امتى هستند كه مرد بى پسر را «ابتر» مى خوانند...

آنان زاده شدن دختران را ناخوش دارند...

ترجيح مى دهند دختران خود را به گور پيش كش كنند اما به دست داماد نسپرند...

(چون به يكى از آنان خبر تولد دخترى داده شود سيه روى مى شود و خشم مى گيرد و خود را از قوم خويش براى خبر بدى كه به او داده شده، پنهان مى كند تا بينديشد كه آيا آن دختر را با خوارى نگه دارد يا در خاك پنهان سازد) (النحل، 58- 59).

اگر آن دو همسر گرامى پس از سه دختر، آرزوى پسرى داشتند، آرزويى طبيعى بود، ليكن زودگذر. آن آرزو چيزى از عشق بى كران آن دو را نسبت به نوزاد تازه رسيده كم نمى كرد، عشق بى كرانى كه همانند آن عشقى نيافته بودند. آن آرزو چيزى از ايمان استوارشان را نمى كاست، ايمان به اين كه كمال خير در همان چيزى است كه خدا اراده فرمايد...

آيا خدا دل آن دو همسر را از زنگار جاهليت پاك نساخت؟...

آيا آن دو را از گردن 