نهادن به سنت هاى تقليدى جامعه ى گمراه خويش بركنار نكرد؟...

هان اين: اين آخرين دختر كه مى آيد بركت و فراوانى را در ركاب خود مى آورد...

بدان سان كه پيش از اين، تولد پدرش نيز بركت و مژده اى بود كه قريش را از جنگ خانمان برانداز قبيله اى رهايى بخشيد. جنگى كه مى توانست مرگ و ويرانى را در همه جا پراكنده كند...

فرخنده اى از پشت فرخنده اى... و ستاره اى نيكبخت از ستاره اى نيكبخت به دنيا مى آيد... و در اين باور جاى هيچ سخنى نيست...

هركس در اين باره خيالى براى خود دارد...

هركس در اين باره تعبيرى دارد. تعبيرى كه احساسش به او الهام مى كند...

هركس در اين باره چيزى را راز سرنوشت الهى را درمى يابد، رازى كه ايمانش آن را براى وى آشكار مى كند. رازى كه از پس پرده ى غيب ناشناخته، همه ى مردم و همه چيز و همه كار را به جنب و جوش درمى آورد... و كسى كه بخواهد اين خيال يا تعبير و دريافت را انكار كند، بى شك بايد ويژگى هاى وراثتى و انتقال خوى هاى باطن و سرشت هاى خدادادى و همچنين انتقال نشانه هاى ظاهر و شباهت هاى چهره را از هر پدر و مادرى به هر پسر و دخترى انكار كند...

اما حق، حقى كه شك در آن نيست. و اقعيت امر، واقعيتى كه از چشم ها و خردها پنهان نمى ماند... و نمونه هايى كه تقدير الهى نشان مى دهد، و در سراسر روزگار، روز به روز، سال به سال، براى مردم آشكارا مجسم مى سازد.

همه با آوازى بلند- آوازى كه بر هر شك و ترديدى چيره مى گردد- به سخن مى آيند و براى جهانيان آشكار مى سازند كه اين دختر تازه به دنيا آمده به حق از پشت پدر خويش است. در صورت و سيما تصويرى است از اصل... در خوى و خصلت قديسه اى است دست پرورده ى پيامبرى الهى...

از اندام نازكش شفافيت مى باريد...

گويى كه پيكرش از نور بود...

به ماننده ى ستاره اى روشن بود...

قلب پاك و روشن وى بر پيشانيش پديدار بود...

چهره اش به روشنايى چاشتگاهى بود كه از لابلاى آن رنگى صورتى از شفق شامگاهى مى تابيد...

ابروانش كمانى بود...

چشمانش برق مى زد... درشتى آنها دو چشمه ى روشن را نمايان مى ساخت و سياهى آنها بر ژرفا و پهناى آن دو چشمه مى افزود. سياهيى كه همرنگ شبى ديجور و بى ستاره و ابرى بود...

مژگان برگشته ى نيزه آسايش از درشتى و انبوهى بر گونه هاى لطيف و نرمش سايه افكنده بود. مژگانى كه گويى سايه هايى هستند زيبا كه قلم نقاشى چيره دست آنها را كشيده و برق نگاهى كه از ميان پلكهايش مى تاب بر كشيدگى آنها افزوده است...

بينيش بلند بود و خوش تراش...

موهاى انبوه و سياه و فروهشته اش به تاريكى شب، روانى آب و نرمى نسيم بود...

نفس هايش همچون عبير خوشبوى بود...

آنگاه كه پدرش در وى مى نگريست گويى كه خود را در آيينه مى نگرد...

او در خون، سيما، رنگ، زيبايى هاى چهره و اندام، در كليات و جزئيات پاره اى از پدر خود بود...

او از همه بيشتر به پدر همانندى داشت، زيرا پدر او را به وجود آورده بود، و پدر نيز از همه بيشتر به دختر همانند بود بدانگونه كه گويى دختر مادر وى است، مادرى كه او را زاييده است!...

دختر درست به ماننده ى كودكى پدر بود...

دختر به سان پدر و پدر به سان دختر بود...

شباهت ميان آنان براى پدر تصورى خيالى نبود. تصورى كه پژواكى از احساس عاطفى او نسبت به آن دختر تازه رسيده باشد، بلكه بيان راستينى بود بر زبان حال كه نه تنها با تمام حواس دريافت مى شد بلكه از هر نگاه تند و آنى پنهان نمى ماند و از ديد موشكافانه ى هر تيزبينى دور نمى شد...

تنها پدر نبود كه اين شباهت را مى ديد. شباهتى كه تا حد يگانگى و يكسانى پيش مى رفت...

بلكه همه ى اعضاء خانواده اين همانندى شگفت انگيز را به چشم مى ديدند...

أم ايمن- دايه ى محمد- اين شباهت را در همان لحظه ى تولد نوزاد ديد...

زيد- خدمتكار محمد- اين شباهت را به ديده ى يقين نگريست...

خديجه چشم و دل بدو سپرد، همسر محبوبش را در آن دختر نوزاد ديد و شادمانى و سربلندى وى افزون شد...

اين شباهت چشم گير و بيش از اندازه، از ديد «على» آن كودك كم سال- پسر خوانده ى محمد و خديجه- نيز دور نمانده بود...

بلكه چندان شگفتى على را برانگيخته بود كه گاهى به پسرعمش نگاه مى كرد و گاه به آن دختر نوزاد، و لحظه اى چشم از آن دو برنمى داشت. گويى كه به آنان مى نگريست و شباهت ميان آن دو را تيزبينانه بررسى مى كرد و در پرسشى حيرت آور غرقه مى شد...

آيا آسايش مى يافت از اينكه در چهره ى آن دختر، بزرگوارى پدرش محمد را مى ديد. بزرگ مردى كه روشنى بخش دل و جانش بود. پرورنده و پشتيبانش بود. سرپرستيش را پذيرفته بود تا پاره اى از سنگينى بار زندگى را از دوش پدرش- ابوطالب- برگيرد؟...

يا آن دختر را آرزويى بزرگ و دوست داشتنى مى دانست كه دست تقدير او را براى وى از جهان نهان بيرون آورده بود، زيرا همواره دل و جان و روان على آرزومند كسى بود كه بيايد و ابر تنهايى را از آسمان دل او پراكنده سازد و او را از تنهايى به درآورد و روزگار تهى كودكيش را پر كند؟...

يا شايد انگيزه ى كشش او به آن دختر تازه رسيده اين بود كه چيزى از مادر عزيزش- فاطمه دختر اسد- را در او مى ديد، زيرا اين دو فاطمه در نام شريك بودند اگر چه در نشان با هم فرق داشتند...

با همه ى پختگى زودرسى كه در على از پيشانى گشاده و درخشان وى، در چشمانش كه از هوشيارى پرتو مى زد، در خطوط چهره ى نيرومند و آشكارش، در رخسار تابناك و شكوهمندش، نمايان بود- باز بى تناسب نمى نمود كه- سرشت كودكى وى از نهانگاه خود پديدار شود و با افكار و احساساتى كودكانه- همانند افكار همسالانش- در ذهن او راه جويد... و چرا كه نه. على آن روز هنوز جز چند گام از درب خانه ى زندگيش پيش نرفته بود. اندى سال بيش نداشت...

آيا شگفت مى نمود كه از هنگام آمدنش در خانه ى پسر عم خود دوست داشته باشد همبازى پسر يا دخترى پيدا كند و اين خواسته براى وى به صورت يك آرزوى قلبى و رؤياى شبانه درآيد؟...

آيا على كه دلباخته ى مادر خويش است- مادرى كه على ازو به حسب ضرورتى لازم و هرچه نزديكتر به تسليم و رضا جدا شد- سزاوار نيست از بسيارى بى قرارى و آرزومندى خيال كند مادر را همواره در هر نشان زيبا مى بيند و در هر آواز زيبا مى شنود؟...

چه بسيار در خوى هاى پسنديده و سرشت هاى ستوده ى پسر عمش نمادى از قهرمانى مى يافت كه همانند آن را در ديگر بزرگانى كه مى شناخت، نمى ديد.

هيچكس را نمى يافت كه در اندكى از خلق و خوى به پاى پسر عمش برسد، و از همين روى او را هرچه تمام تر گرامى مى داشت و با عشقى بى همانند بدو عشق مى ورزيد، عشقى كه احساس مى كرد- با تمام نيروى ادراك خود- در آن فنا مى شود...

اگر على در اين مأواى خود ارزنده ترين كردار پدرانه را در محمد و دلسوزانه ترين رفتار مادرانه را در خديجه ديده بود، پس مناسب مى نمود كه خيالات نوخاسته اش او را در جهان همسالانش به پرواز درآورد و در جستجوى رفيقانى باشد كه با عمر اندك او مناسب تر و با قلب شاداب او نزديكتر باشند...

هان على اكنون اين چنين بود... و هان آن دختر اينك براى او پيدا شده بود...

از پس پرده ى غيب به او روى آورده بود...

خواب شفافش اكنون به 