ورت دخترى نورانى تجسم يافته بود. دخترى كه گويى يكى از حوريان بهشت است...

شايد از اين پس پروانه وار گرد شمع وجودش به گردش درآيد آن چنانكه گويى پيرامون چشمه اى از نور به گردش در خواهد آمد...

شايد به زودى از وجود آن دختر براى وى احساسى از شادمانى دست دهد كه سرتاسر دنيايش را پر كند...

شايد به زودى آوازش را نغمه آميز سازد و با واژه هايى شيرين براى او كودكانه سخن گويد و نرم نرمك بازى كند تا آواى خنده ى خوش آهنگ او را بشنود و لبخند سفيد و تابان او را ببيند...

شايد به زودى شادمانى وى از آن دختر، چشم اندازهايش را با رنگهاى خود آذين بخشد...

از گشادگى چهره و شادابى گونه ها و برق نگاه هاى على پيدا بود كه از آن دختر تازه رسيده، بسيار دلشاد، سرمست و خرسند است. و جاى شگفتى نيست كه دل على از آمدن آن دختر، يكسره پر از شادمانى باشد و فرخندگى و سرافرازى...

آيا آن دختر به زودى تناهيى او را از ميان نخواهد برد؟...

آيا به زودى انيس خلوتهاى او نخواهد شد؟...

آيا به زودى روزگار كودكى او را پر از خوشبختى نخواهد كرد؟... و پيش از همه ى اينها و برتر از همه ى اينها، آيا آن دختر با شباهت تام و كاملى كه با پدر خود دارد به زودى براى على، محمد را در هر لحظه از روز و شب، چه برود و چه بيايد، چه حاضر باشد و چه پنهان، يار دمساز و همدم و همراه نخواهد كرد؟...

به راستى كه خوشبختى محمد از آمدن آن دختر- خوشبختيى كه هرگز همانند آن را نديده بود- به على نيز راه جسته بود...

دل او را از گرماى خود پر كرده بود...

چهره اش را از شادى خود شاداب كرده بود...

دنيايش را از روشنى خود خوش آيند كرده بود...

گذشته ها خرمن خرمن زير ويرانه هاى روزگاران پيشين فروخفته است... و خاطرات ديروزهاى نه چندان دور از دريچه هاى گذشته ى نزديك، بر ديدگاه هاى روزگار كنونى نظر مى افكند... و نشانه هاى گذراى امروز به نرمى و آرامى در رگ آينده روان مى شود...

اينها همه آن ماده ى اوليه اى است كه قلم هنرمند و چيره دست تقدير، با آن در روشنترين رنگها، آن تابلوى شاهكارى را رسم كرده كه بر ديباچه ى پاكش پنج حرف مى درخشد، پنج حرفى كه آن دختر تازه به دنيا آمده را با آن نام گذارى كردند...

از نژاد اين خانواده تاكنون سه فاطمه سر برآورده اند...

«فاطمه» دختر عمرو...

پس از او «فاطمه» دختر زائده... و پس از او «فاطمه» دختر اسد...

اين سه فاطمه پس از چند نسل، پدر در پدر به لؤى پسر غالب مى رسند و در نسل هاى دورتر همه از پشت اسماعيل پسر ابراهيم خليل مى باشند...

سه شاخه از يك رود...

سه فاطمه از يك سرچشمه ى غنى و بخشنده...

سه زن به سان آتش بر فراز سه قله ى بلند...

از ميان زنان روزگار خود مادر فضيلت بودند و كمال...

پاكدامن بودند و پاك نهاد...

در ميان همتايان خود، در نام و نشان، در سرشت و صفت برجسته بودند...

خردها و چشم ها در برجستگى آنان شك و خطا به خود راه نمى داد...

هان اين فاطمه، چهارمين فاطمه بود...

هان! او «زهرا» بود...

نخستين فاطمه، دختر عمرو، مادر عبداللَّه نياى اين دختر تازه رسيده بود...

دومين فاطمه، دختر زائده، مادر خديجه و مادربزرگ اين دختر بود...

سومين فاطمه، دختر اسد، مادر همدم و همبازى روزگار كودكى وى- على پسر ابوطالب- بود... آنكه همواره آرزو داشت كسى انيس زندگانيش باشد، تا اينكه ستاره ى بختش اين آرزو را براى او برآورده ساخت.

هيچكس از مردم، در روز تولد آن دختر سياه چشم انكار نمى كرد كه آن سه فاطمه آينه هايى بودند كه نام اين آخرين فاطمه بر روى صفحه هاى درخشان و صيقلى يافته ى آنها منعكس شده بود...

ليكن بيشتر مردم در آن روز بر اين باور بودند كه دختر اسد از ميان آن سه فاطمه روشن ترين آينه بود كه اين فاطمه ى نوزاد در آن پيدا شده بود... و سزاوار بود كه اين باور از روى يقين در خاطرها جولان كند... و جاى شگفتى نداشت كه اين انديشه در ذهن ها راه جويد و پيدا شود...

آيا از خاطر كسى رفته بود كه همسر ابوطالب براى محمد مادر دوم بود.

محمدى كه كودك بود و شش ساله و هنوز پا به دوران نوجوانى ننهاده بود كه خورشيد مادرش آمنه غروب كرد و از آسمان دنياى او پنهان شد؟...

هنوز اين رويداد از خاطرها دور نشده...

هنوز اين پيش آمد به فراموشى نگراييده...

فاطمه دختر اسد، مادر على، همان بانويى است كه محمد پسر عبداللَّه را پرستارى كرد و از آنگاه كه عم محمد- ابوطالب- سرپرستيش را گردن نهاد، فاطمه محمد را در آغوش پر از مهر خود پناه داد و دلسوزتر از مادر از او پذيرايى كرد، و به او بيشتر از فرزند خود عشق ورزيد- فرزندى كه خود زاده بود، شير داده بود، شبهاى دراز بر بالين او بيدار مانده بود- با كوشش و شكيبايى و اميد از محمد نگاه دارى كرد، تا آنگاه كه جوان شد و سرشار از زندگى و برخوردار از زندگى...

براى او مادر بود، مادرى كه با همه ى خميدگى قامت يكسره عشق بود...

مادرى كه با همه ى از پاافتادگى يكسره مهربانى بود...

مادرى كه با همه ى از خودگذشتگى يكسره دلسوزى بود...

چه بسيار محمد اين بانوى بزرگوار را گرامى مى داشت...

چه بسيار به او مهر مى ورزيد و علاقه داشت و ساعات خوش خود را در كنار او مى گذرانيد... و اين بانو نيز همواره با او و براى او بود. گويى كه در گرامى داشت محمد با همسر بزرگوارش به مسابقه پرداخته بود...

آن بانو و عموى محمد- كه سرپرستش بود- قلبهاى بزرگ خود را از عشق او پر ساخته بودند...

اين دو همسر همواره او را بر فرزندان واقعى خود مقدم مى داشتند، فرزندانى كه در عرف مردم و بنا بر آيين مادرى و سنت پدرى، مقدم داشتن آنان بر هركس و هرچيز ديگر واجب است...

هان اينك محمد همواره احساسات والاى خود را نسبت به اين بانو در دل تعبير و تفسير مى كند. آنگاه همه ى آنها را به «فاطمه ى» كوچك خود منتقل مى سازد...

گويى كه خود را جزئى از زندگانى آن بانو مى بيند، يا او را تداوم زندگى گذشته ى خود مى پندارد!...

گويى كه محمد دوست دارد او را در سينه ى خود جاى دهد!...

گويى كه او نيمه ى دل محمّد است!...

آيا غير از آن بانو كسى ديگر به جز دخت گرامى محمد مى توانست نيمه دل او باشد؟...

هيچ كس نمى دانست آيا محمد- به عنوان يك پدر- با اين نامگذارى، دختر نوزاد خود را بزرگ گردانيده است- يا- به عنوان يك پسر- آن بانوى بزرگوار را گرامى داشته است؟...

اگر چه ديدار او با دختر اسد دير به دير رخ مى داد...

اگر چه خانه ى وى از خانه ى او دور افتاده بود...

اگر چه خانواده ى كوچكش بيشترين هم و غم او را به خود ويژه ساخته بود...

اما همواره سيماى اين مادر دوم پيش چشمش آشكار بود...

ياد او را بر زبان داشت...

هستى او پاره اى از هستى وى بود...

عشق او در ضميرش موج مى زد...

هر دو آرزومند ديدار هم بودند...

محمد از آن جهت اين دختر كوچك را برترى مى نهاد كه در بزرگوارى پيش از همه به آن بانو همانند بود...

كسانى كه مى پنداشتند احساس محمد نسبت به آن بانو تنها از روى حق شناسى و قدردانى او برمى جوشد، به واقع در تأويل و تحليل خود خطا كرده بودند...

قدر او را به شايستگى نشناخته بودند...

ژرفاى انديشه ى او را به خوبى درنيافته بودند