...

حقيقت احساسش را درك نكرده بودند...

به پاكى روانش راه نجسته بودند...

اوج انديشه ى آنان اين بود كه مى گفتند: محمد مى خواهد از در تلافى درآيد و نيكويى هاى آن بانو را پاداش دهد...

آنچه محمد از او گرفته بود ناگزير بايد اكنون به او ببخشد، آنچه به او داده شده بايد بازپس دهد...

آنان خوبى هاى فاطمه دختر اسد را به محمد- آنگاه كه از او پرستارى و نگهدارى مى كرد- هنوز به ياد داشتند و گمان مى كردند محمد با گذاردن نام آن بانو بر دختر خود، به نيكويى هاى وى پاسخ داده است...

آنان خوبى هاى عمويش ابوطالب را- آنگاه كه پرورش و سرپرستيش را گردن نهاده بود- مى شناختند و گمان مى كردند محمد در برابر آن نيكويى ها، پرورش و سرپرستى پسرش على را گردن نهاده است...

اين كارها در نظر آنان دينى بود كه بايد ادا شود...

درهمى در برابر درهمى...

مثقالى در برابر مثقالى...

هان اگر آنان آگاه بودند، درمى يافتند كه عواطف ارزنده ى انسانى غير از آن چيزى است كه گمان مى كنند، و بسيار بالاتر از هر پندارى است كه در انديشه ى آنان درمى آيد...

عواطف انسانى خريد و فروش نمى شود...

به ماننده ى كالا نرخ گذارى نمى شود...

به سان پارچه به طول و به عرض اندازه گيرى نمى شود...

به گونه ى بار و بنه با ترازو سنجيده نمى شود...

اى كاش آنان سرشت پاك محمد را به روشنى مى ديدند!... تا كان پايان ناپذير خوى ها و منش هاى والاى او را مى شناختند...

درمى يافتند كه شناخت و وفادارى او برتر از اين دست گمان هايى است كه در سر دارند...

او عشق مى ورزد براى عشق... براى فنا شدن در خدا...

او عمل مى كند براى عمل و براى عشق به عمل... براى عبادت خدا...

او خوى ها و منش هاى پسنديده را دم به دم به كار مى گيرد بدان سان كه هوا را تنفس مى كند...ديدارى براى جاودانگى

در خانه ى كوچكى از خانه هاى قريش...

خانه اى كه پيرامون بيت حرام را با بزرگوارى و والاجاهى ساكنان خود فراگفته بود... و چند پله از گذرگاه پايين تر بود... و يكى از كرانه هاى آن بر فضائى فراخ مشرف بود. فضائى كه آن را به عنوان تالارى براى پذيرايى مهمانان ساخته بودند...

آنجا... آن دو خردسال با هم ديدار كردند...

ديدارى كه همانند نداشت...

ديدارى كه از روى برخوردى گذرا پيش نيامده بود، خود به خود رخ نداده بود...

ديدارى كه از روى اجبار و فرمانبردارى دست نداده بود...

ديدارى كه براى آن آمادگى و مقدماتى فراهم نيامده بود، پيش بينى ناشده بود...

ديدارى كه از روى خويشاوندى نبود و بر اصل و ريشه و روابط خانوادگى به وجود نيامده بود...

ديدارى كه از روى كودكى و در پى عروسك و عروسك بازى يا سرگرمى و اسباب بازى- بدان سان كه در دنياى كودكان متداول است- نبود...

هرگز، ديدار آنان از اين دست و از آن دست نبود...

آن ديدار زاييده ى برخوردى پيش بينى ناشده نبود كه در لحظه اى ناگهانى فرصت بروز پيدا كند، بدانگونه كه گويى آذرخشى چشم رباست كه از برخورد دو پاره ابر گريزپاى ناگهان پديد مى آيد، يك چشم برهم زدن پرتوافشانى مى كند، از آن پس بى درنگ در تاريكى شبى زمستانى ناپديد مى شود...

آن ديدار ضرورتى اجتناب ناپذير نبود كه از روزها پيش به وسيله ى خانواده اى- كه سرپرستى آن دو خردسال را بر عهده داشت- برنامه ريزى شود تا از روى حسابى دقيق، پيش آيد...

آن ديدار نهالى از خون و رحم نبود كه به سان دو انگشت اشاره و ميانى، به هم بپيوندد، بلكه آن دو، دو شاخه ى تر و تازه بودند كه گويى يك شاخه اند از تنه ى آن درخت بلند و پربرگى كه شكوفه داده، ميوه ى نيكو برآورده، ريشه در ژرفاى خاك دوانيده، ساقه استوار كرده و دو شاخه ى خود را به آسمان رسانيده است، و با دو شاخه ى شاداب خود دم به دم بر طراوت و بالندگى خود مى افزايد...

اين درخت گشن چه بسيار شاخه ها برآورده است وليكن همانند اين دو شاخه ى به هم پيوسته هرگز نداشته است!...

آن ديدار، دلنوازى پاك و كودكانه اى نبود كه آن دو را بر سر بازى و خنده گرد آورد، بدانگونه كه از روى عادت، خردسالانى همانند آن دو را گرد مى آورد...

هرگز... يدار مقدر آن دو يكى از اينگونه ديدارها نبود...

به تنهايى همه ى اينگونه ديدارها نيز نبود...

بلكه ديدارى بود براى جاودانگى...

ديدار آغاز بود و پايان...

ديدار راه بود و مقصد...

ديدار رهسپار شدن بود و به هدف رسيدن...

نشانه هاى خويشاوندى كه با چشم هاى تيزبين ديده مى شود...

نمودهاى پيوند خانوادگى كه با ذهن هاى هوشيار دريافت مى شود...

انگيزه هاى همدلى و دمسازى كه با احساسات دقيق به روشنى نمايان مى شود...

همه و همه با ديگر نشانه هاى وابستگى ميان آن دو خردسال چيزى جز نمادهايى مادى و انسانى نبود.

نمادهايى كه هر چشم و گوش تيز آنها را درمى يابد...

انديشه ى ضمير، حدس و گمان آنها را به زبان نجوا بازگو مى كند...

نمادهايى كه يك پوسته ى نازك بيش نيستند. پوسته اى كه نمى تواند گوهر حقيقت را درون خود پنهان سازد...

از پس آن ديدار انس آميز، ديدارى قدسى پديدار شد...

از پس آن تيرگى مادى روشنى معنوى پيدا آمد...

برخى روان ها با هم سازش نمى كنند و از هم جدا مى شوند، برخى سازش مى كنند و پيوند مى يابند... آن روان ها كه از هم دورى مى گيرند، با هم ناسازگارى دارند، و آن روان ها كه به سوى هم كشش مى يابند، پاكند و با هم سازگارى دارند...

از آنگاه كه دست سرنوشت، در آن روز جمعه از ماه جمادى الاخر، تولد فاطمه را رقم زد، براى مردم قريش به سان مژده آورى خجسته و پربركت بود...

مژده آورى كه درگيرى آنان را بر سر گذاشتن حجر اسود در ديوار كعبه از ميان برداشت و يكدستى و همبستگى را بر جاى ستيزه جويى و گسستگى نشاند...

آرى از همان لحظه ى ميلاد فاطمه آغاز پيوند و سازگارى روحى ميان او و همسال دوران كودكيش على پديدار شد. على كه يار هم خون او بود. با او تحت يك سرپرستى و در يك جايگاه به سر مى برد.

اين پيوند روحى براى همه آشكار بود...

براى همه ى نهادهاى پاكى كه پرده ى تاريكى بر آنها زنگار نيفكنده بود...

براى همه ى بينش هاى روشنى كه ابر تيره ى نادانى آنها را در خود فرونبرده بود...

براى همه ى دل هاى آگاهى كه تپش آنها درهاى قدرت خداوندى را مى كوبد تا با خداى خود همدم و همراز شود...

آرى، براى همه ى آنها ديدن رازهاى پنهان فردا كه هنوز در پرتو روز هويدا نشده، از پس پرده هاى مادى زمان حال، آسان بود...

از فراسوى آنچه آشكار و نمايان است، ديدن آنچه پنهان است و به زودى پديدار خواهد شد، آسان خواهد بود.

با روشنى روان ها آنچه را كه با روشنى چشم ها ديده نمى شود، مى توان ديد... و در اين باور جاى هيچ ترديدى نيست...

ادعا نيست... دروغ نيست...

آن دو خردسال با روان هاى روشن خود يكديگر را ديدار كردند پيش از آنكه با پيكرهاى خود ديدار آشكار داشته باشند. پيكرهايى كه حواس، آنها را درمى يابد...

آن ديدار در مسجد حرام بود. نخستين خانه اى كه براى مردم برپا شد...

در كعبه ى درخشان...

در كنار حجر اسود فرخنده...

در پاكترين جايگاه هاى پاك...

گويى كه آن دو خردسال دو اخگر روشنند كه از سرچشمه ى نور بيرون جسته اند...

دو فرشته گرامى...

د