و جان...

دو بال پرنده اى كه در فضاى آن خانه ى آرميده ى آباد پر و بال مى زند و پيرامون آن بنيان پاك، آن رمز مقدس طواف مى كند...

آنان با فرخندگى و پاكى و شكوه همراه بودند...

آيا چيزى نزد خداوند والاتر و پاكتر از حجر اسود هست؟ آيا چيزى ارزشمندتر و گرامى تر از بيت حرام هست؟...

آيا چيزى خجسته تر و امن تر از خانه ى بلند كعبه هست؟...

خير، هرگز...

در اين خانه جان ها، هراس ها را از خود فرومى افكند...

دل ها به سوى پروردگار پرواز مى كند. گناه ها آمرزيده مى شود...

مردم با نيت هاى پاك و چشمان فروتن خود به سوى آن روى مى آورند. روى آوردنى كه نشان رمزى است از روى آوردن آنان به عرش خداى يكتاى توانا...ولادت على

به راستى كه ولادت على سرنوشتى است از پيش تعيين شده...

حركتى است غيبى كه كوشش انديشه از درك آن ناتوان است... را زى است پنهان كه روزگار پس از مدت زمانى آن را آشكار مى سازد...

سرنوشت فاطمه ى زهرا اين بود كه درست در همان روزى پا به جهان بگذارد كه پدرش حجر اسود را در ديوار كعبه جاى داد و با آن كار حكمت آميز شراره ى جنگ را ميان قوم خود پيش از آن كه زبانه كشد و از آنان دمار برآورد، خاموش كرد...

آيا تولد آن دختر همچون نشانه اى از خير و بركت به چشم نمى آيد؟...

پيشاهنگ فرخندگى و آسايش نيست؟...

نشان نسيمى پاك از لطف پروردگارى نيست؟...

مژده ى بخششى از پروردگار نيست كه به مردم دوستى ارزانى كرد و جان ها را در روشنى خود فروبرد و تخم صلح را در مكه پراكنده ساخت؟...

سرنوشت على پسر ابوطالب نيز اين بود كه درست همانند حال آن دختر خردسال، به دنيا آمدنش به خانه ى درخشان كعبه وابستگى داشته باشد...

هان! مادرش- فاطمه دختر اسد- پيرامون بيت حرام طواف مى كند...

نزديك است پايش بلغزد و فروافتد، زيرا جنينى در شكم او سنگينى مى كند. در ميان پهلوهايش به جنب و جوش مى افتد. گويى براى بيرون آمدن به سوى نور و هوا تكاپو مى كند...

درد زايمان ناگهان او را مى گيرد. از پيش چشم مردم پشت پرده هاى كعبه پنهان مى شود... فرزند خود را به دنيا مى آورد...

اين تولد در كنار حجر اسود رخ مى دهد...

اگر در آن روزگار اشاره اى لازم بود تا با آن پاكى جان و روشنى روان آن نوزاد براى جهانيان آشكار شود، به راستى كه آن اشاره به دنيا آمدن وى در پاكترين جايگاه ها بود، جايگاهى كه بدان سرافراز شد، به گونه اى كه ديگر همالان پاكش هرگز به آن اندازه سرافراز نشده بودند...

اين خود نشانه اى است...

بلكه دو نشانه است كه در خلال اندى سال به آن دو هاشمى: فاطمه و على اختصاص يافته است...

آن دو نشانه اشاره اى است آشكارتر از هرگونه صراحت...

تلميحى است رساتر از هرگونه تصريح...

دو نشانه اند خطاناپذير كه به دو سرنوشت اشاره مى كنند. دو سرنوشتى كه به هم مى رسند و پيوند مى خورند...

تولد آن دختر نوزاد و آن پسر خردسال به حرم شريف وابستگى مى يابد... و اندك اندك آن دو سرنوشت از راز خود پرده برمى دارند...

آنها نزد مردم دو سرنوشت بزرگند... بزرگترين، سرنوشتها آنگاه كه پرده هاى راز برداشته و درهاى غيب پيش چشم مردم، در اين جهان، گشوده شود...

آنها براى خدا دو سرنوشت گرامى اند... گرامى ترين سرنوشت ها آنگاه كه خدا براى صاحبان سرنوشت، سرنوشت تعيين فرمايد... و در اين گفتار جاى هيچ گزافى نيست...

زيرا ميوه، نوع درخت را نشان مى دهد... و تنه ها از شاخه ها آگاهى مى دهد...

چون درخت داراى ريشه هاى پابرجا شد... بر ساقه ى خود استوار مى شود... شاخه هايش بلند مى شود...

برگ هايش سبز مى شود...

زيبا و دل آويز مى شود... شكوفه هايش نمايان مى شود...

گل هايش شكوفا مى شود...

ميوه هايش رسيده مى شود...

آب گواراى جويبار با آب سرچشمه ى خود- اگر هم تفاوت و اختلافى داشته باشد- تفاوتى است بسيار ناچيز...

فرداى مردم از نشانه هاى گذشته و از آثار اكنونشان تهى نيست...

همه ى اين نشانه ها- ناگزير- در آينده ى نزديك و دور مردم روان مى شود، به ماننده ى روان شدن خون در رگها...

نشانه هاى پيشينيان به يك بارگى در نشانه هاى آيندگان ناپديد نمى شود...

چگونه كسى در آن دو همبازى خردسال، در آن كاشانه، در همسايگى خانه ى خدا، افزون بر نشانه هاى ظاهرى جسمانى- از اين سو و از آن سو- شباهت هاى معنوى و موروثى پدران و نياكان را ناديده مى گيرد؟...

در نشانه هاى جسمانى و ظاهرى اعتمادى نيست...

نشانه هاى ظاهرى پوستهايى بيش نيست...

بلكه رنگى بيش نيست...

اما نشانه هاى روحانى و معنوى در سرتاسر روزگار ماندگار است...

گوهرهاست و مغزها...

برخى از آنها يا همه ى آنها به سان خون در رگهاى نسل هاى آينده روان مى شود...

از شكم ها و پشت ها به زادگان راه مى يابد...

از نياكان به پدران...

از پدران به پسران، تا به نوادگان و نبيرگان و نديدگان...

معمولاً... از راه وراثت...

بيشتر... از راه آموزش...

گاه گاه... از راه تقليد و پيروى...

نزديكترين مورد از موارد شباهت ميان فاطمه و على، به نياى آنان «عبدالمطلب» برمى گردد. آن بزرگ قريش. آن سيد هاشمى...

اگر چهره ى آن دو خردسال از نور بزرگوارى مى درخشد، آن نور از آن پير خداشناس و مهربان به آنان راه جسته است...

آيا كسى مى تواند باور نداشته باشد كه خداوند از فضل خود به «ابوالحارث» فضيلتى بخشيد كه به هيچ يك از همالان وى نبخشيد؟...

چه كسى نمى داند كه دل او پر از روشنى و پاكى و احساساتى رقيق و لطيف بود؟ چه كسانى از قومش پى به ذوق پاك و سرشار وى نبرده بودند...

ذوقى كه پاكى آن او را با همه ى خوى ها و سرشت هاى والا و ارزنده آراسته ساخته بود...

گويى همه ى اين نيكويى ها كه پروردگار به او ارزانى فرمود، سرآغازى بودند كه از وجود وى- در راه رسيدن به خدا- به پسينيانش نيز راه پيدا كردند...

گويى آنها علت هايى بودند سازگار با موازين خردها و باورها... و سوسه ى گمان هاى بيهوده و آزارنده را از خود دور ساز و بدان آنها علت هايى بودند كه با تأكيد مى گفتند: هر نتيجه اى مقدمه اى دارد و هر معلولى علتى. و آن نيكبختى مورد انتظار در محمد خردسال ميوه ى پاكى بود از تخمه ى پاكى كه در كشتزار هستى نياكان وى كشت شده بود، و به خودى خود و به بيهودگى بار نيامده بود...

گويى آنها اشاره اى بودند از سرنوشتى والاجاه كه از لابلاى نشانه هاى نيكوى آن پير باوقار نمايان مى شد و مى گفت: آن همه نيكويى ها و فضيلت ها كه در اوست در نوه ى برگزيده اش نيز نهفته است. نوه اى كه برگزيده شده تا رسالت پروردگارش را به جهانيان برساند. رسالتى كه جهانيان را به راهى راست رهنمونى خواهد كرد و بشريت را از پرتگاه گمراهى و تاريكى بيرون خواهد كشيد...

گويى آنها پرتوى بودند كه سرشت هاى تابناك آن كودك نيك نژاد را آشكارا مى ساخت و خوى هاى پسنديده ى او را نمودار مى كرد. خوى هايى كه خداى پاك آنها را به يكبارگى در نطفه اى گرامى نهاد و آن را چنين توصيف فرمود: (به راستى كه تو بر سرشتى بزرگ آراسته اى) (سوره قلم، آيه ى 4).

يكى از آن فضيلت ها كه خدا به نياى بزرگوار محمد ارزانى فرمود اين بود كه قلبى پاك و بزرگ و هوشى روشن و درخشان ويژه ى او ساخت...

روانى پاك و روش