ن بخشيد چنانكه گويى نسيم پگاه است در روزى بهارى و نمناك...

درك و دريافتى تيز و بيش از اندازه داد...

روحيه اى گسترده بخشيد تا بتواند هيجان و نگرانى هر رويداد ناشناخته اى را در خود جاى دهد...

نهاد او را از كاوش و آينده نگرى سرشار كرد...

توان دريافت بسيارى از چيزهاى مجرد و مطلق را به او داد، به همان اندازه كه توان ديدن و شناختن پديده هاى حسى و ديدنى را به او ارزانى فرمود...

آرى ويژگى هاى شناخته شده از اين دست در وى كم نبود... و گواهى هاى بى شمارى براى آنها در دست بود...

مردمان روزگارش او را چنين توصيف كرده اند كه پاك بود و نيكوكار. در پاكسازى نهاد خود سخت رشك مى ورزيد...

از گفتار و كردار ناپسند دورى مى جست...

از زشتى هاى كفر و بى عفتى و هرزگى- كه جامعه ى وى با آنها در زير بال و پر شيطان مى زيست- بركنار بود...

با دل و انديشه از باورها و عادتها و آيين هاى ناپسند روزگار خود بسيار به دور بود، باورها و عادت هايى كه بخش بزرگى از سرشت هاى آن جامعه ى غوغايى را تشكيل داده بود، و مردم به آن باورها و عادت ها سخت پايبند بودند و از هرگونه رفتار و كردار پسنديده و خوى هاى ارزنده و باورهاى ستوده و والا روى گردان...

آن گروه را چه پيش آمده بود كه نمى فهميدند؟...

آيا پرده ى نادانى بر روى چشمانشان كشيده شده بود؟...

آيا گوش هايشان سنگين شده بود؟...

گويى كه آن همه ناروايى ها و زشتى ها را در عرف خود عين عزت و سرفرازى مى ديدند...

گويى كه سر نهادن در اين كج راه هاى پستى براى آنان افتخارى بزرگ بود و دست برداشتن از آنها ننگى گران!...

گويى كه گردن نهادن به آن تباهى ها را براى خود پاسخى حتمى مى دانستند در برابر فرمانى مقدس كه راهى براى رهايى از آنها نمى شناختند!...

اما ابوالحارث: شيبه ى حمد، عبدالمطلب بر اين روش رفتار نمى كرد...

همانطور كه ناشايست ها را رها ساخت، شايست ها را برگزيد...

بلكه مردم را نيز به رها كردن زشتى ها و گرفتن خوبى ها فراخواند و در اين آيين و شيوه تنها نماند...

از بى عفتى و فسق و فجور روى گردان بود و مردم را نيز نهى كرد...

به شرابخوارگى دامن نيالود و مردم را نيز از آلوده شدن به آن بيم داد...

از ازدواج با محارم سر باز زد و مردم را نيز بازداشت...

زنده به گور كردن دختران را محكوم كرد و مردم را نيز به خوددارى از اين كار فرمان داد...

برهنه طواف كردن را تحريم كرد...

دست دزد را بريد تا هم كيفر باشد و هم براى ديگران عبرت...

نذرهايش را پرداخت و مردم را به پرداختن نذرهاى خود برانگيخت...

از ستم و بيداد دست برداشت و مردم را نيز به رها كردن ستم فراخواند. وى مى گفت:

«هيچ ستمگرى از اين جهان نمى رود مگر آنگاه كه خدا از روى انتقام گيرد». اگر به او مى گفتند: ستمگرى درگذشت پيش از آنكه سزاى ستم خود را ببيند، با الهام از بينش روشن خود پاسخ مى داد:

«به خدا سوگند در پس خانه ى اين جهانى خانه ى ديگرى است كه در آنجا نيكوكار و تبهكار به سزاى كار خود خواهند رسيد...».

گويى كه با اينگونه انديشه و بينشى كه داشت، خدا برخى از آيين اسلام را در دل او افكنده بود. آيينى كه اندكى بعد نوه ى گراميش، آن پيامبر برگزيده ى خدا، براى مردم به ارمغان آورد...

آيا شگفت آور است كه پروردگارش اين كرامت را به او ارزانى فرمايد، به او كه پاك بود و بزرگوار و گرامى؟...

«عبدالمطلب» اين چنين بود...

ديگر از ويژگى هايى كه براى او گفته اند و مردم مى دانند اين بود كه وى همواره با نيكبختى يار بود. خواب هايش راست بود... بينشى روشن داشت... ديرى نمانده بود كه الهامات غيبى بر دلش وارد آيد... و چرا كه نه. در حالى كه او شبهاى دراز از كار اين جهان بريده و در غار حرا به نيايش پرداخته بود؟...

آيا با دين حنيف ابراهيم خداپرستى مى كرد؟...

يا بدان سان كه سرنوشت پاكش به او الهام مى كرد، در بزرگى آفريدگار و خوارى آفريدگان مى انديشيد؟...

يا با روان و خرد خود پرتوى از نور حقيقت يكتا و خداى يگانه را جستجو مى كرد. نورى كه در آن روزگار از ميان تاريكى جهل گسترده بر دل هاى بشر برمى جست. نورى كه گويى آذرخشى است كه از لابلاى ابرى انبوه برمى جهد؟... و ى در پى پاسخى بود براى احساسى پيچيده و دشوار تا بر قلبش آرامشى فرود آورد و از پرستش بت ها و پيكره هاى سنگين سر باززند و خداوند هستى بخش و مرگ آفرين را از نمادهاى مادى برى داند، نمادهايى كه دگرگون مى شوند و نيستى مى پذيرند... و ى مى خواهد از اين احساس و دريافت پيش رود تا آنجا كه با باورهاى جامعه ى بت پرستش مبارزه كند و بنابر اخبار به دست آمده- در سال هاى پايانى زندگيش- از بت پرستى دورى جويد...

گامى راهنما باشد به سوى هدايت...

سرمشقى تازه براى هركس از قومش كه بخواهد از آن پيروى كند...

آن پير بزرگوار هاشمى به تمام صفات نيكو آراسته بود، وى همانگونه بود كه كردار پسنديده و خوى هاى ستوده اش نشان مى داد و گفته هاى مردم روزگارش نيز بدان اشاره داشت. او بزرگوار بود و فرخنده...

در قدرت پروردگار باورى استوار داشت بدان سان كه در برابر پيش آمدهاى ناگوار و دشوارى هاى روزگار به لرزه درنمى آمد...

در كارها با دو چشم نگرش و بينش نظر مى افكند... تا ژرفاى ناشناخته ها رخنه مى كرد...

نشانه هاى رويدادهاى ناگوار را از پيش درمى يافت...

بى ترس و هراسى جانكاه در برابر بلاها مى ايستاد...

با شكيبايى و آرامش...

با باورى استوار...

با ايمانى مطمئن...

با روحيه اى گسترده كه هجوم خطرها در آن بى اثر بود...

چه بسيار مواردى كه مردم آنها را درج نكرده اند، و او در آنها بى آنكه از روش هاى بشرى و مادى بهره گيرد، با سختى ها روبه رو شد و برخورد كرد...

چه بسيار براى درگير شدن با دشوارى ها از نيروهاى غيبى يارى جست و ايمان كامل داشت كه آن نيروهاى غيبى با توانى هرچه تمامتر بلاها و خطرها را از وى دور خواهند كرد...

چه بسيار جنگ افزارش در برابر محنت ها و رنج ها، قلبى پاك بود و دستانى كه به سوى آسمان بالا مى برد و واژه هايى كه از روى تضرع و زارى بر زبان مى راند...

با دلى پاك دعا مى كرد و به خجستگى پاسخ مى يافت...

درخواست مى كرد و پذيرفته مى شد...

يارى مى جست و يارى مى شد...

گويى كه خدا خواسته بود او را با نيروهايى معجزه آسا يارى دهد...

پرندگان ابابيل

در آن سال هاى گرسنگى و تنگى كه قحطى بر مردم فشار آورده بود، در آن سالها كه نه كشتى بود و نه دامى، مردم به سوى عبدالمطلب شتافتند تا شايد او بلاى خشكسالى و قحطى را از آنان دور كند...

مى پندارى چه كرد تا آفت مرگ را از آنان دور سازد؟...

از خانه بيرون نرفت تا از كسى براى آنان توشه دريافت كند...

از همسايگان نزديك مرز و بوم خود براى دور ساختن بلاى قحطى يارى نخواست...

در زمين خدا رهسپار نشد تا از اينجا و آنجا روزيى اندك يا بسيار فراهم آورد، زيرا گرسنگى بى امان مردمش به او فرصت سفر كردن و برگشتن نمى داد...

بر روى كوه ثبير بالا رفت، آنجا كه ابراهيم بالا رفت و براى به انجام رساندن فرمان پروردگارش، پيشانى پسر خود- و نياى آنان اسماعيل- را بر زمين نهاد تا قربان كند...

چشم ها و دستهاى 