ود را به سوى آسمان بالا برد و دعا كرد و از پروردگارش خواست كه ابرهاى بى باران را از آنان دور كند و ابرهاى پرباران را به سوى آنان روانه كند...

از آسمان خواست تا ببارد...

از آنگاه كه محمد پسر عبداللَّه به دنيا آمده بود، آن پير بزرگوار در نجواها و نيايش هاى خود او را پيش مى افكند زيرا به پايگاه بلند وى نزد خدا ايمان داشت...

عبدالمطلب دست از دعا و زارى برنداشت تا خدا خواسته ى وى را عطا فرمود...

(ابرها را توده و فشرده ساخت، آنها را درهم كرد، انبوه گردانيد، تا آنجا كه مى ديدى باران به فراوانى از لابلاى آنها بيرون مى آيد) (سوره ى نور، آيه ى 43).

مردم از آمدن باران بسيار شادمان شدند (اگر چه پيش از باريدن باران، در نوميدى به سر مى بردند) (سوره ى روم، آيه 49).

زمين زنده و سرسبز شد...

كشتزارها روييدن گرفت...

پستان دام ها پر شير شد...

روزى و فراخ سالى، دور و نزديك را فراگرفت...

به راستى كه آن پير بزرگوار بيش از اندازه از پنهانى ها و ناشناخته ها آگاهى مى يافت...

دريافت هايش از نهانى ها، غير منتظره بود و مخالف با آنچه تاكنون ديده شده...

اسطوره ى اسطوره ها بود...

آنگاه كه سپاه حبشه بر مكه يورش آورد، بينش روشن وى به او آرامش خاطر بخشيد و او را يارى داد...
برخلاف همه ى قومش، آسوده دل بود و بى پروا...

ايمان، امنيت و آرامش او را مى افزود...

در آن روزگار يمن در تصرف حبشيان بود...

مهتر آنان ابرهه ى اشرم در يمن كليساى «قليس» را بنا نهاد...

كليسايى بزرگ و باشكوه و آراسته...

در گوشه و كنار جزيرةالعرب پيكان و پيام رسانان فرستاد كه قبله ى ما اين كليسا است. براى كسانى كه مى خواهند به قلمرو آسان راه جويند، قبله اى است بهتر و ماندگارتر...

ابرهه انتظار داشت مردم عرب به حج آن كليسا روى آورند و از حج كعبه كه ستون هايش را ابراهيم و اسماعيل برپا كرده بودند، روى گردانند...

انتظارش به طول انجاميد...

آرزويش ناكام ماند...

به دعوت او كسى پاسخ نگفت...

هيچ نشان خيرى از آن پرستشگاه تازه ساخته، كسى را به سوى خود مايل نساخت و نكشانيد...

ناگزير ابرهه به ويران كردن كعبه تصميم گرفت تا براى مردم عرب به جز پرستشگاه «قليس» زيارتگاهى نماند... و ى در اين كار پافشارى كرد...

با سپاهى انبوه و بى شمار و با ساز و برگ و باروبنه از جنوب، به حجاز پيش تاخت...

لشگركشى وى به آسانى يك سفر تفريحى مى نمود و سربازانش به سان ياران همسفر، شادكام پيش مى رفتند...

بيم هيچگونه دشوارى و رنجى نبود...

از سختى جنگ ملالى نداشت...

بلكه برخى از تازيان را نيز يافت كه او را يارى رسانيدند و در راه رسيدن به هدفش راهنمايى كردند...

به حومه ى مكه رسيد...

براى انجام هدفش مصمم شد. نيروهاى خود را بر پشت فيل پيش فرستاد...

مردم كارهاى شگفت آور او را به گوش يكديگر مى رسانيدند...

زبان ها آنچه را كه چشم ها ديده بود براى هم بازگو مى كردند...

ابرهه و سپاهش به سان گردبادى پيش مى آمدند...

او هراسى بود كه مردم همانند آن را هرگز نديده بودند...

او سرنوشتى شوم و ناگهانى بود...

ترس همه جاى مكه را فراگرفته بود...

چشم ها از نگرانى و پريشانى پر شده بود...

سينه ها از ترس موج مى زد...

قلبها به گلوگاه ها مى رسيد آنگاه پيش گامها فرومى افتاد...

آيا مردم مكه توان ايستادن در برابر اين لشكر بى كران را دارند؟...

آيا توان روبه رو شدن با شمشيرهاى آهيخته ى اين جنگجويان را دارند؟...

آيا پيش از اين، فيل- آن جانور گزندآور را- ديده ايد. جانورى كه فرمانده ى غارتگران آن را براى جنگ و كشتار برگزيده و سوار شده است؟...

ليكن پير قريش هرگز مانند ديگران نترسيد...

از غارت هراس نيافت...

آن پيش آمد ناگوار كه ظاهراً به زودى فرامى رسيد، تن او را نلرزانيد...

با قلبى آرام و چهره اى باشكوه به سوى أشرم پيش رفت تا لشكر و نيروهاى او را ارزيابى كند...

آن فرمانده كه به توانمندى نيروهاى خود دلگرم بود به او گفت:

«من براى ويران كردن كعبه آمده ام. اگر در برابر من ايستادگى نكنيد در ويران كردن آن زياده روى نمى كنم... و اگر ايستادگى كنيد بر شما نيز خواهم تاخت... اينك چه مى بينى؟...» پير قريش از اين تهديد نهراسيد. با آرامى پاسخ داد...

«اى پادشاه! من مى گويم: شترانى را كه از من گرفته اى بازپس ده...» پادشاه فيل سوار از پاسخ درماند... سراسيمه با واژه هايى مسخره آميز و آوازى خفت بار گفت:

«نخست كه تو را ديدم از تو در شگفت شدم، اما چون سخن گفتى تو را ناچيز يافتم... آيا درباره ى صد شترت كه گرفته ام با من سخن مى گويى و خانه اى را كه دين تو و دين پدران توست، رها مى سازى. من مى گويم براى ويرن كردن كعبه آمده ام و تو در اين باره با من سخن نمى گويى؟...

مسخره كردن ابرهه چيزى از آرامش پير بنى هاشم نكاست بلكه به آسودگى خاطر او نيز افزود... به نرمى گفت:

«من خداوند شتران خويشم و از آنها دفاع مى كنم. خانه را نيز خانه خدايى است كه از آن دفاع و نگاهدارى مى كند...».

ابرهه سخت در خشم شد و از روى خودخواهى فرياد برآورد:

«او نمى تواند مرا بازدارد...» عبدالمطلب با بى اعتنايى گفت:

«اين تو و اين هم خانه ى كعبه!...» آنگاه با شتران خود برگشت...

موضع گيرى آن پير نسبت به دشمنش، از روى آزورزى براى چنگ انداختن بر دارايى هاى خود نبود...

از روى ترس از شكوه و نيرومندى دشمن نبود...

از روى شكست خوردگى و دلسردى نبود...

از روى طفره رفتن و بى توجهى به فرجام كار و فراموشى نبود...

همانند موضع گيرى آن روز بنى اسرائيل نبود كه چون موسى به آنان فرمان داد: «به سرزمين مقدس درآييد» آنان در پاسخ به او گفتند: (تو همراه با پروردگارت برو و با آنان پيكار كن. ما اينجا خواهيم نشست!...) (مائده، آيه ى 24).

آرى... نه يكى از آنها بود و نه همه ى آنها...

آيا عبدالمطلب آزمند بود؟... آزورزى كجا و عبدالمطلب كجا؟ عبدالمطلب همان بود كه چون شترانش را از ابرهه بازپس ستاند، همه ى آنها را براى هديه كردن به خانه ى كعبه پيش فرستاد...

آيا عبدالمطلب ترسو بود؟ آيا هراس مى تواند در دل مردى راه يابد كه با شير نر در لانه اش به سخت ترين وجه روبرو مى شود...

آيا عبدالمطلب تن به شكست و دلسردى داد؟ عبدالمطلبى كه پرچم جنگ برمى افرازد و جوانان قومش را گرد مى آورد و با ساز و برگ و تجهيزات در منى اردو مى زند؟...

آيا غيرت عبدالمطلب اجازه مى داد كه از فرجام وخيم اين رويداد طفره رود و بدان بى توجه باشد، در حالى كه وى همه ى زنان و كودكان و پيران فرتوت و ناتوان را بر ستيغ كوه ها و فراز گردنه ها مى فرستد تا از بيم اسارت در امان بمانند؟...

هرگز...

بلكه موضع گيرى عبدالمطلب نسبت به ابرهه ى اشرم پژواكى بود از احساسى راستين. احساس رويدادى بزرگ كه به زودى پيش خواهد آمد...

در آن دم كه آن لشكر بى كران نخستين گام خود را بر زمين مكه نهاد... و سياهى سپاه انبوه در روشنايى روز پراكنده شد... و فيل به راه افتاد تا سوار خود را به سوى آن خانه ى ديرينه پيش برد...

عبدالمطلب بر همه ى رزمندگان خود پيشى گرفت و به سوى حرم خدا شتافت.

قلبش يكسره فروتنى بود...

چشمانش اشك مى باريد...

نسيمى پاك 