ز نسيم هاى ايمان، انديشه ى او را به خود متوجه ساخت و گام هايش را به سوى كعبه هدايت كرد...

با آرامش و نرمى حلقه ى در كعبه ى گرامى را گرفت. چشم به آسمان دوخت و حلقه بر در زد...

همراه با كوبش هاى پياپى و آهنگين در، از خداى بارى يارى مى خواست و مى گفت:

«خدايا اين بنده ى ناچيز از حلال خود پاسدارى مى كند، تو نيز از حلال خود پاسدارى كن. اى خدا هرگز مباد كه حيله و ترفند آنان بر چاره سازى تو چيره آيد. آنان لشكريان شهرهاى خود را با فيل بدينجا كشانيده اند تا خاندان تو را به اسارت برند. اگر آنان را با قبله ى ما آزاد گذارى بر تو پوشيده نيست كه چه ها خواهند كرد».

آنگاه به زارى و لابه ى خود ادامه داد و گفت:

«پروردگارا... جز تو براى دور كردن اين دشمن اميدى ندارم.

پروردگارا... حمايت خود را از آنان برگير. به راستى كه دشمن اين خانه دشمن توست. آنان را از ويران كردن آستانه ات بازدار...» چون از سرشت پاك و ضمير روشن دست به دعا برآورد، دعايش مستجاب شد...

فرمان خدا بر آن سركشان ديوانه تحقق يافت...

آيا خداى پاك آنان را آزاد مى گذارد تا به حرم امن او دسترسى يابند؟...

آيا آنان را رها مى كند تا در شهر پاك مكه تباهى بار آورند. آيا شهرى را جايگاه برخورد جنگ افزارها و افكندن نيزه ها مى كند كه آن كودك يتيم در آن زندگى مى كند. يتيمى كه پروردگارش برگزيد تا براى جهانيان هدايت و رحمت باشد؟...

يك لحظه يا چند لحظه كوتاه نگذشت كه سپاه فيل سواران نابود شد...

دست سرنوشت به يكبارگى آنان را از ميان برداشت...

داس مرگ آنها را درو كرد...

زندگى از آنان رخت بربست...

در يك چشم بر هم زدن مرده بر زمين افتادند بى آنكه حتى سرانگشت كسى آنان را از پيش روى بازدارد...

فرمان خدا بر آنان وارد آمد...

نه نيزه و تير و شمشير بلكه تنها يك واژه آنان را هلاك كرد...

آن واژه كه بر آنان مرگ آفريد واژه ى «كُنْ: باش» بود...

بى جان و بى جنبش بر روى خاك آن شهر پاك پراكنده افتادند...

نه گورى و نه آرامگاهى...

در خون خود غسل كردند...

بادهاى شن برانگيز كفن هاى آنان شد...

ناخوشى بومى و مسرى گوركن آنان بود...

فضاى آزاد، قبرهاى آنان بود...

مرگ از راه ناممكن بر آنان وارد آمد...

لشكرى ناشناس: پرندگان ابابيل، آنان را زير سنگباران خود له كرد...

جنگ افزارى ناشناس: سجيل (سنگ گل) آنان را پاره پاره كرد... و آنان به سان دانه هاى خرمن درو شده تكه تكه شدند...

به گونه ى گياه خشك...

به ماننده ى كاه كوبيده...

به سان برگ جويده...

نه آسمان بر آنان گريست و نه زمين، و نه به آنان مهلت گريز داده شد...

ابرهه ى اشرم خواست كعبه را ويران كند، ليكن خدا آن مى خواست كه شد...

مكه رهايى يافت...

خدا از كعبه پاسدارى كرد...

از بيت حرام نگاهدارى كرد، تا محمد كه آن روز نخستين نسيم هاى زندگى را تنفس مى كرد، پيش آيد و همانند دو نياى بزرگوارش ابراهيم و اسماعيل، كعبه را پاك سازد (براى طواف كنندگان، اعتكاف كنندگان، ركوع كنندگان و سجودكنندگان) (سوره بقره، آيه ى 125).

نيرويى بزرگ و روحانى، آن احساسات و انديشه هاى برتر را در دل شيخ قريش افكند...

قدرتى خارق العاده و آسمانى، راه و روش او را ترسيم كرد و گام هايش را استوار ساخت...

بينشى روشن او را به رهايى از دست سپاه فيل- پيش از آنكه رهايى يابد- آگاهى داد...

آنگاه كه او دعاى خود را سر داد، به ماننده ى كسى بود كه با زبان قضا و قدر سخن مى گويد...

به ماننده ى كسى بود كه از الهام دم مى زند...

به ماننده ى كسى بود كه فرجام كارها را بر روى لوحه ى غيب مى بيند... و چرا كه نه؟ آيا فرخندگى آن كودك كه برگزيده خداست، پشتيبان او نيست. آيا بر نيكبختى او نيكبختى ها و نيكبختى ها نمى افزايد؟...

آرى و جاى هيچ شگفتى نيست!...

آيا چيزى از كرامت نوه در نيا يافت نمى شود؟...

آيا نيا همانند خيالى در آينه ى وجود نوه پيدا نمى آيد؟...

آيا ميوه ى پاك و خوش گوار، پاكى هسته را تأكيد نمى كند؟... و راثت، قانونى دارد كه خود را با روند زندگى در نسل هاى آينده بازمى يابد... و نشانه هاى برجسته ى پدران در فرزندان نمايان مى شود...

بى شك نشانه هاى شايسته ى نفسانى از پير هاشميان همراه با ويژگى هاى جسمانى او نيز در فرزندانش راه مى يابد...

آيا با اين همه، بهره اى از نشانه هاى شايسته ى آن پير در دو زاده ى وى: فاطمه و على نخواهد بود؟...

آرى! بلكه خداوند افزون بر آن نشانه هاى شايسته، از طريق پيامبر گرامى بر گستره ى فضل آن دو فضل ها افزود...

آن دو عزيز نيروهاى جسمانى خود را- كه نهادها با آن شكل مى پذيرد- از نياى باوقار خويش گرفتند...

آموزش و پرورش را نيز از هم زيستى با پيامبر گرامى دريافت كردند...

اينك زهرا زن نمونه است... و على نيز مرد نمونه... و شايسته است كه نمونه باشند...

زيرا فيض پروردگارى به زودى آن دو را در نعمتهاى فراوان و بى پايان خود فروخواهد برد...

بزرگوارى آن دو نزد خدا به زودى به سر زبان نشانه ها و شناسه ها روان خواهد شد...

آن دو گرامى به زودى گام به گام و دوش به دوش در راه زندگى روان خواهند شد و بر زمين زندگى، تخم نور خواهند افشاند...

اما آن دختر خردسال و گرامى به زودى نبض تپنده ى قلب محمد خواهد شد... و پناهگاه عشقش...

دژ استوارى براى فرمان رسالتش...

مأواى رازهايش...

اخگرى از نورانيت هاله ى تابناكش. هاله اى كه با نيكبختى بر دنيا پرتوافشان است...

اما آن پسر خوانده ى خردسال محمد نيز به زودى محرم راز و همدم صميمى او خواهد شد... و وصى او...

در راه خدا تكيه گاه او...

يار جنگ و صلح او...

خزانه ى حكمت او...

درب شهر دانش او... و بهترين پيرو- در سرتاسر روزگار- براى بهترين پيشوا. پيشوايى كه بشر از آنگاه كه زمين گسترده شد و آسمان ها برافراشته، بهتر از او نمى شناسد...به ماننده ى مرواريدى پنهان

به ماننده ى مرواريدى پنهان كه صدف، غلاف سخت خود را بر روى آن استوار مى سازد تا آسيب و گزند بى پرواى دريا آن را به بازى نگيرد...

به سان دانه ى گندمى كه خوشه ى طلاييش دور آن مى پيچد و آن را نگاه مى دارد تا از هم گشوده نشود و با وزش بادى خروشان و سركش پراكنده نگردد...

به گونه ى گلى سايه پرور كه در گلدانى گرانبها زير سقف ها و پشت ديوارها پرورش مى يابد تا شاخه هاى نازك و خوش نمايش از دگرگونى هاى جوى نگاهدارى شود، و از دست تغيير فصل هاى بى باد و پر باد، سرد و گرم، خشك و پرباران، صاف روشن و تيره ى پر گرد و غبار مصون بماند...

به ماننده ى آن مرواريد، آن دانه ى گندم و آن گل، زهرا پرورش يافت...

پيرامونش يكسره آرامش بود و نرمى...

پاكى بود و امنيت...

همواره سخنش به ماننده ى زمزمه ى نسيم به گوش مى رسيد... و جودش به سان ابرهاى نرم و لطيف حس مى شد...

به گونه ى منظره ى افق در سپيده دمان روزى دل انگيز، به چشم مى آمد...

در خانه ى كوچكش، كنار حرم خدا، با آرامش و آسايش خوى گرفت...

در آغوش پدر و مادر بزرگوارش: محمد و خديجه، با عشق و مهر زيست و از سربلندى و كمال سيراب شد...

از همسخنى و همنشينى شيرين و دل انگيز همسال دوران كودكيش على دلشاد شد...

از سوى اهل بيت و وابستگان و همسايگان مورد حمايت