 و توجه قرار گرفت...

هر جا كه رفت دل ها و چشم ها به سوى او پيشى گرفت...

هر جا كه بود، عزت و سرافرازى در آنجا بود...

تپيدن هاى قلب، نيايش بود...

نگاه ها، لبخندها بود...

سخن، ترانه ى گنجشكان و نغمه ى كبوتران بود...

آواها سرودها بود...

شمايلش به اسلام دعوت مى كرد...

از نشانه هاى چهره اش فريبايى و افسونى الاهى مى باريد كه چشم ها و هوش ها و جان ها را به سوى خود مى كشانيد...

در چشمان درشت و سياهش روشنى و برقى بود به سان روشنى چشمه ى دست نخورده اى كه تاكنون هيچ كس در آب آن وارد نشده است...

بالاى پيشانى شكوهمندش آرامش و وقار موج مى زد...

در چهره ى تابناكش گرمى مهربانى نمايان بود...

گوى شكوفه اى است تازه دميده كه از غنچه اى جوان بيرون آمده...

شكوفه اى نرم، خوش رنگ، با برگهايى نمناك...

گويى تر و تازگى و خرمى خود را از نوبهار دريافت كرده است...

گويى در شبى تابستانى، بى ابر، پر ستاره و خوش هوا، از شبنم نسيم سيراب شده است...

به ماننده ى خيال سبكبال بود...

به سان قطره ى باران شفاف بود...

همچون سايه، نرم و لطيف بود...

به گونه ى رشته هاى نور، زيبا و خوش اندام بود...

هرگاه كه چشم بيننده اى بر او مى افتاد، نگاه خود را زود از او پنهان مى ساخت زيرا به همان اندازه كه از چهره ى او مهربانى مى باريد، شكوه و بزرگ منشى نيز مى درخشيد...

در نرم خويى او فروتنى با سنگينى و متانت همراه بود...

به همانگونه كه مهر و محبت در دل ها برمى انگيخت، حشمت و احترام نيز مى افزود...

رفتار و كردار او با روزهاى عمرش هماهنگى نداشت...

به حساب سال ها دختر بچه اى پنج ساله بود... به حساب سنگينى و متانت بانويى پنجاه ساله...

گاه گاه دو ابرويش چنان درهم گره مى خوردند كه گويى از بسيارى انديشه و بينش هرگز از هم جدا نخواهند شد...

گاه گاه در پيشانيش چين مى افتاد و پر از شيارها و خطهايى ژرف مى شد كه همانند خال نشانه هايى از سختى روزگار خودنمايى مى كرد.

گاه گاه با خود در سكوت فرومى رفت، گويى كه از انگيزه هاى دوران شاداب كودكى، خود را فراموشى مى دهد...

آنگاه در فراموشى چندان غور مى كرد كه پندارى از همه چيز براى انديشيدن بريده است...

آنگاه در انديشه چندان فرومى رفت كه گويى از جهان مردمان بيرون آمده و با روان و ذهن خود در جهان هايى دوردست، در رازهاى پنهان فردا و در نمايه هاى غيب نهان، فرورفته است...

گويى كه زندگى كودكان را نمى شناخت...

از بازى هاى پوچ كودكانه به دور بود...

از خردسالان كناره مى گرفت...

از بيهوده گويى و سخن گزافه دورى مى جست...

سخن، كوتاه مى گفت...

بيشتر در خاموشى به سر مى برد...

به اندازه جنب و جوش مى كرد...

آنگاه كه بازى مى كرد، بى سر و صدا بود...

آنگاه كه راه مى رفت، نرم و هموار گام برمى داشت...

آنگاه كه سخن مى گفت، آوازش طنين گوش خراش نداشت...

آنگاه كه مى خنديد، لبخند مى زد...

آنان كه گمان مى كردند اينگونه رفتار او به كاستى هاى مادرزادى و كمبودهاى جسمانى وى برمى گردد...

يا از كمبود نيروهاى حياتى وى مايه مى گيرد...

يا به كمبودهاى روانى او در سنجش با كودكان هم سن و سالش- كه بنابر عادت خود ميل به جنب و جوش كودكانه و بيرون از اندازه دارند- وابسته است...

همه در باور خود از فاطمه بهانه ى آماده اى داشتند كه مشهوداتشان آن را تأييد مى كرد، اگر چه آنان به راستى از شناخت حقيقت به خطا رفته بودند...

فاطمه به راستى لاغراندام بود...

كالبدى باريك و نازك داشت...

كم گوشت بود...

او چندان لاغر بود كه سست و ناتوان مى نمود...

«در روزگارى لاغر و تكيده بود كه مردم فربهى و تنومندى زن را نشان تندرستى و زيبايى وى مى دانستند...

آيا شگفت انگيز است كه دل آن مردم نسبت به زهرا پر از ترجم و مهربانى باشد، مردمى كه مى پنداشتند زهرا سست بنيه است؟...

پيكرش چندان لاغر است كه به باريكى و شكنندگى مى زند؟...

چهره اش چندان سفيد است كه گويى رنگ پريده و پژمرده است؟...

آوايش چندان سست است كه گويى مى خواهد در گلو خفه شود؟...

آرى آنان در گمان خود هيچ راه چاره اى نداشتند...

اما در پس آنچه خيال مى كردند، عشق بود و عشق...

عشقى كه گمان هاى گزافه و حدس هاى هرزه در برابر آن سر در گم مى شد...

ترس از سستى بنيان فاطمه، و هم وهم انديشان بود...

ترحم و مهربانى نسبت به فاطمه، ترس درونى مردم مهربان بود...

دلسوزى نسبت به فاطمه، نگرانى مردم نوميد و ناشكيبا بود...

مردم او را همچون اسطوره بزرگ مى داشتند و برترى مى نهادند...

از خودگذشتگى را در راه او واجب مى دانستند... تا مرز جان پرواى جان او را داشتند...

عشق احساسى جدا از احساسات ديگر نيست...

عاطفه اى سطحى نيست كه به تنهايى پيدايش يابد و عنصرى يگانه داشته باشد...

عشق نه تنها قلب را به خود مشغول مى سازد بلكه انديشه و روان و خيال را نيز به كار مى گيرد...

عشق عاطفه اى است ژرف، انبوه، تو در تو، لا بر لا، با كرانه هاى بى شمار، داراى طول ها و عرض ها، كرانه ها و ژرفاها...

عشق، عاشق را وادار مى كند كه در يك آن نظيرها و ضدها را با هم باور بدارد...

چيزهايى را با چشم خيال به او نشان مى دهد كه با چشم واقع ديده نمى شود...

به همان اندازه كه در عاشق شيفتگى برمى انگيزد، ترس نيز برمى انگيزد...

در دل عاشق دلباختگى بار مى آورد همچنان كه دلسوزى نيز بار مى آورد...

دلسوزى از مهرورزى است... و مهرورزى زاده ى نگرانى... و نگرانى در باطن، هراس است و به ظاهر پريشانيى است روانى ميان اميد و نااميدى.

نگرانى گذرگاهى است دو سويه كه يك سوى آن تاريك است و هراس انگيز. گويى كه با تاريكى خود مى خواهد بر روشنايى يورش آورد. و يك سوى ديگر آن روشن است و دل انگيز كه نيكبختى و خجستگى را به دنبال مى آورد، اگر چه آن سوى روشنش نيز در فردايى به سر مى برد كه در غيب هاى پنهان فرورفته است...

پس كى خورشيد در چشمان دلسوزى با صبح آرزو درخشيدن خواهد گرفت؟...

براى چه آن قد و قامت لاغر- با اينكه بيش از يك گل از هزاران گل عمر او نشكفته- با نيروى زندگى و شادابى خود، غوغا نمى كند...

چگونه نمايان خواهد شد آن پوست كه گويى هرگز با رنگى خوش نخواهد درخشيد...

چگونه نمايان خواهد شد آن گونه ها كه گويى هرگز شكوفا نخواهد شد...

چگونه نمايان خواهد شد آن لبها كه گويى هرگز نخواهد جنبيد و از هم نخواهد گشود و بر هم نخواهد نشست و به ماننده ى پر زدن دو بال پرنده باز و بسته نخواهد شد تا واژه هايى بر روى آن ها روان شود؟...

آيا لبخندها بر روى لب ها پر و بال خواهد زد؟...

آيا خنده ها طنين انداز خواهد شد؟...

اگر آنان كه از صورت ظاهر فاطمه در هراس بودند، به درون او پى مى بردند حقيقت آنچه را كه درك نكرده بودند، درمى يافتند...

مى دانستند لاغرى او از بيمارى نيست...

باور مى كردند خاموشى او از بى زبانى نيست...

درمى يافتند دورى او از سر و صدا و شوخى و بازى و جار و جنجال- كه عادتاً در بندبند خردسالان آشوب برپا مى كند و از نشانه هاى دوران فريباى كودكى است- بدان سان نيست كه مى پندارند...

نتيجه ى كمبود نيروهاى فطرى و طبيعى او نيست...

زاييده ى كج نهادى او نيست...

كاهشى در رو