ن او نيست تا او را برخلاف ميلش به ترش رويى كردن وادار سازد و از شادمانى و سرمستى كه نشانه ى تندرستى و لازمه ى طراوت جسم و شادابى عمر است، بيزار كند...

كاستيى در تن او نيست تا او را مجبور به رفتارى سازد كه گويى تاب و توان جنب و جوش را ندارد و به آرامش و سستى گرايش دارد...

ليكن آنان نمى دانستند...

بد ارزيابى كردند...

گوشه گيرى او از بازى هاى پر سر و صدا، ناشى از ناتوانى جسمانى نبود...

كناره جويى او از شادمانى و سرمستى، ناشى از نارسايى روانى نبود...

سكوت پر شكوه او كه بيشتر اوقات بدان پناه مى برد و با ترش رويى و گرفتگى چهره همراه مى شد، نشانه ى بيزارى او از خنده و شادى نبود...

هرگز...

فاطمه آرامش را برگزيده بود چون آرامش، سنگينى است و وقار...

آرامش آسايش است و آسودگى...

آرامش منزلگاه شناخت است...

آرامش بستر انديشه است...

آيا جز به آسودگى تن، روان آسايش مى گيرد و ذهن باز مى شود؟... و جز به آرامش اندام، خاطر آرامش مى يابد؟...

آيا اين نشانه ها در زهراء طبيعى بود...

يا آنها را فراگرفته بود و از خود وانمود مى ساخت...

بلكه هم طبيعى بود و هم فراگرفته بود...

اين دو امر در آن دختر با هم برخورد مى كنند...

خدا فاطمه را از جار و جنجال و بازى هاى بيهوده و پر سر و صدا و هياهوى كودكانه معصوم گردانيد...

معصوم گردانيد زيرا او آماده شده بود براى رسيدن به كمال...

زيرا هسته ى اين كمال از پدرش در خون او وارد شده بود...

زيرا زندگى او در آغوش پدر موجب شده بود كه همه ى سرشت هاى او را جزو سرشت خود سازد...

فاطمه هم از روى سرشت و هم از راه آموزش، آفريده شده بود كه از تباهى ها و بيهودگى ها پاك باشد...

شايسته است از هر رويدادى كه بتواند به اندازه ى يك موى از پايگاه والاى او را كاهش دهد، سر باززند...

سزاوار است با رفتار انسانى خود تا برترين خوى هاى درخشان اوج گيرد. خوى هايى كه او را به قله ى بزرگوارى ها مى نشاند...

فاطمه اينچنين رفتار مى كند. اگر چه رفتار او در آغاز زندگيش با خوى و عادت بشرى، مغاير باشد. زندگانيى كه هنوز در آغاز آن است و از سفر زندگى دنيايى خود به اندازه ى عمر شكوفه ها پشت سر نگذاشته است...

آيا فاطمه براى سربلندى وقف شده است؟...

يا براى رسيدن به سربلندى مجبور است؟...

خير، بلكه وى از روى ميل و اختيار براى دست يافتن به بزرگوارى و سربلندى مى كوشد...

مى كوشد چون انديشه اش از عمرش بزرگتر است. چون نيروى نفسانى او گسترده تر از نيروى اندك جسمانى اوست.

مى كوشد تا به فردايى بزرگ و پر ماجرا چشم اندازد. فردايى كه پيش آمدهاى آن را اگر چه با چشم سر نمى بيند با چشم احساس درمى يابد...

مى كوشد تا با رنج و سختى برخورد كند... با شكيبايى زندگى كند... شناخت را ره توشه ى خود سازد... در روبرو شدن با كارهاى دشوار و ايستادگى در برابر رويدادهاى تكان دهنده، كارآزموده شود...

زيرا نشانه ها از پيش آمدهايى بزرگ آگاهى مى دهد... و گذرگاه در پيش روى او سخت دشوار است... و راه، دور و دراز... و رنج هاى نارسيده ى نزديك، بيابانى است ناهموار، سنگلاخ است و خارستان، انبوهى از تاريكى پيرامون آن را گرفته كه چشم ها را تيره مى كند و گذشتن از آن براى روندگان بسيار عذاب آور است...

اما آن دختر خردسال گرامى از خود نورافشانى مى كند...

زيرا او نورانى تابناك دارد...

زيرا او دريافتى روشن دارد...

زيرا او تنديسى است از ايمان...

در دل تاريكى ها مى نگرد...

با نگاه روشنگر خود دوردست ها را مى بيند...

با قلب الهام پذيرش به كنه اسرار پى مى برد...

با روان روشنش ناشناخته ها را درمى يابد...

هان فاطمه اين است. از ناشايست ها پاك است. در شكوه آرامش خود جاودان است...

آرامش، خاموشى را در پى مى آورد... و خاموشى به خوب گوش دادن مى انجامد... و خوب گوش دادن، خوب ياد گرفتن را ممكن مى سازد... و خوب ياد گرفتن، گنجايش انديشه را به دنبال مى آورد... و گنجايش انديشه، كرانه ها را براى سنجش و بينش مى گشايد...

فاطمه خاموش شد تا گوش دهد...

گوش داد تا خوب ياد بگيرد... و چون ياد گرفت، به آنچه گوش و چشم و خردش دريافت، روى آورد تا آنها را در پرتو انديشه شناسايى كند، و در چنين هنگامى بود كه نگاه چشمانش خيره و سرگردان نمايان مى شد و پيشانيش پرچين و گره خورده به چشم مى آمد... و چنان مى نمود كه فكر و ذهنش رها شده و به فراسوى جهان پديده ها و ديدنى ها كوچ كرده است...

چرا فاطمه با آرامش همدم نباشد؟...

چرا با آرامش همراه و همسفر نشود؟...

چرا با آرامش زندگى نكند؟ آرامشى كه مايه ى زندگى همه ى آن كسانى است كه در دنياى كوچكش با وى همزيستى دارند...

فاطمه مى داند كه چگونه پدرش آرامش را براى خود به عنوان دوستى جداناشدنى برگزيده است...

از آنگاه كه چشمانش پيرامون وى باز شده، تنهايى پدرش شب هاى بلند، در غار حرا از پيش چشم او پنهان نبوده است...

از خلوت گزينى پدرش در اطاق خود پس از برگشتن به خانه و رهايى از كارهاى انبوه و پررنج روزانه، ناآگاه نبوده است...

او به خوبى درمى يافت كه مادرش تا چه اندازه مى كوشد و موقعيت هايى فراهم آورد تا آن خلوت ها براى همسرش دست دهد...

خلوت ها براى امرى كه محمد به خاطر آن بيشتر شب هايش را در كوه سپرى مى كرد...

براى امرى كه به خاطر آن در غار يا در خانه از دنياى مردم مى بريد...

براى امرى كه به خاطرش گوشه نشينى را برگزيد...

آيا فاطمه با گمان خود به راز اين اعتكاف پى برده بود؟...

آيا نشانه هاى آن را با حواس روشن خود دريافته بود؟...

يا صفحه هايى از معانى رسا در چهره ى پدرش براى او نمايان شده بود...

زيرا سيما، عبارت هاست و نشانه هاى چهره، واژه ها و رخساره ها، حرف ها...

بلكه باور فاطمه بر حدس و گمان چيره آمده بود...

اگر چه فاطمه هنوز راهى به سوى ادراك نيافته بود اما اكنون به خوبى احساس كرده بود كه كار پدر، كارى است دشوار، بزرگ و پرشكوه...

چه بسيار دشوار...

چه بسيار بزرگ...

چه بسيار پرشكوه...

اينك روزها از رازها پرده برداشته است...

محمد همه وقت- جز زمانى كوتاه- از پرداختن به جهان مردمان كناره گرفته و نگاه انديشمندانه و روشنگر خود را به اين جهان بى كران دوخته است كه چگونه ساخته شده، از كجا آمده، و به كجا مى رود...

در ظاهر و باطن پديده هاى آفرينش، در روند جهان هستى تا مرز ناشناخته هاى نزديك به محال، مى انديشد...

از دور به آن قدرت والاى آسمانى مى نگرد كه بر هر حركت و سكون در جهان هستى سلطه دارد. سرنوشت همه ى پديده هاى جاندار و بى جان بر دست اوست... با قوانين استوارش كار هر ديدنى و ناديدنى را در جهان ماه و روح، سامان مى بخشد. همه چيز را با تدبير خود اداره مى كند، چه آن چيزهايى كه احساس و خرد و چشم مى تواند كنه آنها را دريابد و چه آن چيزهايى كه احساس و خرد و چشم از آنها ناآگاه است...

آن «حقيقت واحده ى» ازلى و ابدى تنها گذرگاه محمد بود كه او را بدانچه مى خواست، مى رسانيد...

نخستين محور بلكه تنها محورى بود كه محمد در هنگام انديشه و ژرف نگرى پيرامون آن مى گرديد...

انگيزه ى گشت و گذار روحانى و عقلانى و احساسى وى در ملكوت بود...

دست آ