ويز كاوش، نگرش و بينش بود...پيام بزرگ

از آن پس روزها از رازها پرده برداشت...

آن دختر خردسال و نورانى، پنج ساله يا كمى بيشتر از آن بود كه آن پيام بزرگ را شناخت...

آن پيام، يك واژه بود... و اژه اى از سوى خدا... و اژه اى كه بر پدرش در غار فرود آمد...

«جبرئيل» آن را براى وى آورد...

آن واژه اين بود: «بخوان»...

«بخوان»...

«بخوان»...

(بخوان به نام پروردگارت كه آفريد. انسان را از خون بسته آفريد.

بخوان، پروردگارت كريمتر است. او نوشتن با قلم را ياد داد. به انسان آنچه را نمى دانست آموخت...) (علق، 1- 5).

بدان سان كه سنگى در آبى راكد افكنده شود، بركه ى زندگى با اين واژه به موج زدن افتاد...

آب آرام آن پس از تباهى روشن و پاكيزه شد...

پس از ماندگى و گنديدگى به جنب و جوش درآمد...

تكان خورد، گسترش يافت و روان شد...

به سان گرداب ها به گردش افتاد...

حلقه ها پديدار ساخت. حلقه اى در كنار حلقه اى. حلقه اى در پس حلقه اى... حلقه ها را به دنبال حلقه ها به گردش درآورد...

رگ بى جان هستى بار ديگر به تپش افتاد...

زيرا آن واژه، معرفت بود. شناخت بود... و معرفت، زندگانى است... و دعوت به زندگى، فرمانى است از سوى خدا...

از همان لحظه ها زهرا درك كرد كه هر آنچه پيرامون اوست، فردا چيزى ديگر خواهد شد...

گويى كه حركت هر اندامى... پرش هر نگاهى... طنين هر آوازى... نگاه هر چشمى... جنبش هر مژه اى... پر كشيدن هر خاطرى... تپش هر قلبى در نهان آن دختر خردسال زمزمه سر مى دهد كه: «اى آرامش بدرود!»...

اكنون هر نشانه و هر پديده ى شنيدنى و ديدنى زبانى گويا و رسا دارد...

حتى خاموشى خود نيز از دگرگونى سخن مى گويد...

حتى تاخت و تاز احساسات از تغيير اوضاع پيام مى دهد...

زيرا آن پدر محبوب همان پيامبر موعود است...

اوست كه مشعل هاى نور حق را برمى دارد تا تاريكى هاى نادانى را نابود سازد...

فاطمه امروز ديگر حدس نمى زند... گمان نمى كند...

آنچه را در پس پرده ى غيب ها نهفته است، از دور نمى نگرد...

با خيال بلندپرواز روانه نمى شود...

با احساس شتابنده رهسپار نمى شود...

بلكه او اينك آن امر روشن را به روشنى سپيده دم و بيرون از پرده ى راز پنهان، از روى يقين مى بيند...

اين امر در پگاه يكى از روزهاى رمضان رخ داد...

در آن هنگام پدرش از غار برگشته بود...

برخلاف عادت هميشگى در آن ساعت بسيار زود از آغاز روز، خلوت خود را رها ساخته بود...

برخلاف هميشه به چشم مى آمد...

با رنگى پريده، قلبى تپان، نگاهى نگران، گامى نااستوار و اندامى لرزان فرارسيده بود...

زيرا وحيى آسمانى در كوه، ناگهان بر وى آمده بود، وحيى كه هرگز به فكرش نمى رسيد اينگونه ناگهانى بيايد و اين چنين باشد...

از همين روى هستى او را مى لرزيد...

استواريش سست شده بود...

آرامشش آشفته شده بود...

انديشه اش ناآرام شده بود...

شعورش كه همواره از آسودگى و امنيت پا برجا بود، اكنون از ميان هر ذره اى كه در آن است، درز پيدا مى كند و به تباهى مى رود بدان سان كه آب از لابلاى انگشتان درز پيدا مى كند و روان مى شود...

آيا آنچه را كه محمد شنيده و ديده راست است؟...

يا وهم هايى است گمراه كننده؟...

يا هذيانى است كه از دهان مردى تب دار بيرون مى آيد، اگر چه نشانى از تب يا شدت بيمارى در وى نيست...

يا بازى شيطان است؟...

به هر حال آرامش روانى از محمد رخت بربست بدان سان كه پريشانى و بى قرارى پيكرش را به بازى گرفت... و نگرانيش، فكر بى كران را بر او چيره ساخت...

محمد در شگفت زدگى ژرفى غرقه شده بود...

ليكن سينه ى خديجه، آن همسر دلسوز، همچون سينه ى مادرى مهربان او را با عشق و مهر و نوازش، پذيرا شد...

او را به ماننده ى كودكى از شير گرفته تكان داد تا آرام گيرد...

او را غرق مهر و محبّت خود ساخت...

دل محمد را در پرتو نرمخويى و مهرورزى هاى خود نرم و آسوده ساخت...

بى تابى او را با آرامش دور كرد...

در سراسيمگى و لرزش اندامش با آسودگى و آسايش نفوذ كرد...

آنگاه كه محمد از بى قرارى به خود آمد، و فكر و تنش آرام گرفت، خديجه با شادمانى و لبخند به او گفت:

«اى عموزاده!» مژده باد تو را... و استوار باش. سوگند به خدايى كه جان خديجه در دست اوست، من اميد مى دهم كه تو پيامبر اين امت باشى...

«به خدا سوگند كه پروردگار هرگز تو را رسوا نمى كند...

«به راستى كه تو پيوند خويشاوندى را نگاه مى دارى...

«سخن به راستى مى گويى...

«بار همه ى سختى ها را بر دوش مى كشى...

«بى كسان را به سوى خود فرامى خوانى...

«مهمان نوازى ها مى كنى...

«و براى پيش آمدهاى ناگوار در راه حق يارى مى رسانى...

خديجه به تنهايى مژده دهنده ى محمد نبود...

پسر عم خديجه، آن كاهن پاكدامن، ورقه پسر نوفل، روانى روشن داشت كه به او توان آينده نگرى و پيش بينى مى داد...

آنگاه كه خديجه نزد او رفت تا راز چيزى را كه همسرش آن شب در غار ديده و شنيده بود از او جويا شود، ورقه درنگى كوتاه كرد تا در دانش خود كاوش كند- زيرا او از اسرار كتابهاى آسمانى پيشينيان آگاهى داشت- آنگاه به نيايش و ستايش پرداخت كه:

«پاك باد كردگار جهان!...

«ستوده باد آفريدگار هستى!...» سپس پاسخ داد:

«سوگند به خدايى كه جان ورقه در دست اوست، اى خديجه اگر با من راست گفته باشى، همان وحى بزرگى كه بر موسى و عيسى آمد، اكنون بر محمد آمده است...» اين بار ورقه با تأكيد گفت:

«به راستى كه محمد پيامبر اين امت است اى خديجه به او بگو استوار باشد و پابرجا». و رقه سخن تأكيدآميز خود را چند بار بازگو كرد...

چون محمد شب را به روز آورد و به روش همه روزه براى طواف كعبه شتافت، با آن پارساى دانشمند برخورد كرد... و رقه با گام هايى آرام كه گويى با شرمندگى راه مى رود، به سوى محمد روى آورد...

به او نزديك شد و ژرف در او نگريست...

با آوازى نرم و آهسته به او گفت:

«اى برادرزاده... مرا از آنچه ديدى و شنيدى آگاه ساز...» محمد او را از آنچه در غار پيش آمده بود آگاه كرد...

آن پارساى پرهيزگار- كه سوى چشمش در فضا سرگردان بود، به محمد گفت:

«به راستى كه تو پيامبر اين امت هستى... و آن وحى بزرگى كه بر موسى آمد، اينك بر تو آمده است. اما اين امت تو را دروغزن خواهند خواند و آزار خواهند داد و با تو پيكار خواهند كرد و بيرونت خواهند راند...» محمد از او پرسيد:

«آيا اينان مرا بيرون خواهند راند؟...» آن پير پارسا پاسخ داد:

«آرى. زيرا آنچه را كه تو آوردى اگر هر مردى ديگر نيز بياورد با او دشمنى خواهد شد. و اگر من آن روز را دريابم خدا را چنان يارى خواهم داد كه او خود مى داند و بس...» و رقه راست گفت:

ديرى نپاييد كه جبرئيل، آن دعوتگر آسمان، از فراسوى جهان ماده و حس نزد محمد بازگشت و براى او از خدا پيام آورد كه:

(اى گليم بر خود چيده. برخيز و بيم ده. و پروردگارت را به بزرگى ياد كن. و جامه ات را پاك كن. و از پليدى دورى كن. و بخشش مكن براى اين كه بيشتر بخواهى. و براى پروردگارت شكيبا باش) (مدثر، 1- 7).

به راستى كه اين سخن، ديگر فرمان بود و رسالت...

محمد با شنيدن اين فرمان تكبير گفت...

فرخنده فال شد و شادمانى كرد...

آرامش و امنيت يافت...

آسايش و آسودگى پيدا كرد...

آنگاه فرمانى را كه در