 حقش را مطالبه كند، مى‏تواند. و اين دستور در آن محيط چه تأثير عميقى داشت؟!

كوتاه سخن اينكه اسلام حق بزرگى بر زنان جهان دارد، زيرا آن‏ها را از چنگال ظلم ظالمان تاريخ نجات داد، به شرط آنكه دستورات اسلام در اين زمينه مو به مو به كار گرفته شود.

1. پسران پسران ما، پسران ما مى‏باشند - و پسران دختران ما، پسران مردان دور از ما هستند. 
2. سوره طلاق، آيه‏6: پس اگر براى شما [به فرزندانتان‏] شير دهند و اجر آنان را به آن‏ها بپردازند. 
عمر فاطمه به رنج ها نه به سال ها

عمر فاطمه به رنج ها سنجيده شده نه به سال ها...

مژگانش از اشك خشك نشد...

اندوه در درونش لانه كرد و جاى گرفت...

لرزش و تپش بر قلبش چيره شد...

هواى پيرامونش، اندوه شد...

نشانه هاى چهره اش، خشم و خاموشى بود...

زندگى در دهانش مزه اى تلخ داشت...

نگرانى، هواى او بود...

هراس، خوراك او بود...

ترس از رويدادى ناشناخته با نخستين پرتو بامدادى در دل او مى افتاد و با نخستين نشانه ى شامگاهى بار ديگر در دل او برمى گشت...

همواره تصوير خود را در هول و هراس فرداى آينده مى ديد بدان سان كه گويى در آينه مى نگرد...

ترس بر جان پدرش، محور احساس او بود... و دست آويز انديشه ى او... و فرياد حقيقت، و تصوير خيال او...

فاطمه براى پدر از قوم وى احساس امنيت نمى كرد...

از زخم زبان ها و دل آزارى هاى آنان در هراس بود...

از رفتارى كه آشكار مى كردند و دسيسه هايى كه پنهان مى ساختند، ترس داشت...

به خطر آنان در رفتارهاى آشكار و كارهاى پنهانشان پى مى برد...

آنان همگى با پدرش خويشاوندى نزديك داشتند و هم خون بودند. او و آنان شاخه هايى بودند رسته از يك ريشه، ريشه اى كه به ابراهيم مى رسيد. آنان همان كسانى بودند كه با افتخار، به گناه پيشى مى جستند و در زير گام هاى او خار مى افشاندند... را هى را كه در آن ايشان را به ايمان رهبرى مى كرد با تخته سنگهاى سر تيز و ناهموار و تيغ آسا مى بستند. نتيجه سنگهايى تافته و گداخته كه گويى از كوه عذاب بريده شده اند...

بر سر دعوتش آنچنان جنگى گسترده برپا كردند كه هيچ آوردگاهى از آتش آن بى بهره نماند و هيچ آواى آهسته اى خاموش نشد...

ترس فاطمه براى پدرش از آن نبود كه دشمنانش نيرومند بودند. اراده ى آهنين داشتند. گستاخ و بى باك بودند و حيلت ساز و زيرك...

خير...

زيرا اينگونه جنگ افزارهاى آنان كند و از كار افتاده بود...

آنان با اين معيارها و با هر معيار ديگرى توان رويارويى با محمد را در نبردگاه هاى عشق و ايمان نداشتند...

فاطمه پدر خود را از همه بيشتر مى شناخت... و محمد نيز خود را از همه بيشتر مى شناخت و مى دانست در چه جايى برابر آنان گام خود را بر زمين نهد و كى انگشت خود را در پيش روى آنان به تحقير بجنباند...

زيرا محمد از همه ى آنان پردلتر، نيرومندتر، در زمين زدن دشمن سختتر، در اراده آهنين تر، تيزهوشتر، زيركتر و در چاره جويى چيره دست تر بود...

ليكن ترس فاطمه براى پدر خود از آن بود كه دشمنانش تندخوى، بسيار سرسخت، تنگ نظر و در اوج سركشى و نافرمانى، خيره سر بودند...

ترس فاطمه براى پدر خود از ناسپاسى و كفر آنان بود كه مبادا راهش را براى هدايت مردم دشوار سازند...

ترس فاطمه براى پدر خود از سخت گيرى آنان بود كه مبادا در ناسازگارى و دشمنى با او زياده روى كنند...

فاطمه درك مى كرد كه آنان تا چه اندازه كلمه ى حق را ناديده مى گيرند و سخن راست را پشت گوش مى اندازند و با درك و آگاهى از آفرينش و سرشت پاك خود روى مى گردانند و به كج روى و خيره سرى و گمراهى روى مى آورند...

زير كج روى خوى و خيم آنان شده بود... و گمراهى، آغاز و پايان آنان... و خيره سرى و سرسختى، سرشت و نهاد آنان...

او مى دانست سرسختى هاى بزه انگيز، پافشاريى است بر تبهكارى...

آفت انديشيدن است...

نابود كردن دل ها و خردها است...

در آن سوى همه ى اينها ميراث بزرگى از نادانى و فوج بى كرانى از گمراهى كه ريشه در ژرفاى گذشته هاى دورشان دارد، آنان را در سراسيمگى خود ماندگار ساخته است، و در كشيدنشان به سوى ابرى از تاريك بينى كوتاهى نمى كند، تا آنجا كه معانى نزد آنان درهم آميخته، انديشه ها پراكنده و معيارهاى مقدر نابسامان مى شود...

روزها در پى روزها گذشت...

به ماننده ى لاك پشت به كندى روان شد...

با گام هايى سنگين و نزديك به هم پيش رفت. گام هايى كه گويى آنها را از درون شن زار روزگار بيرون مى كشد...

به شمار عدد، سه سال گذشته است...

اما با سنجش احساس، روزگارى دراز پر از نگرانى ها و گمان ها...

زيرا جو جان ها از بوى فردايى ناشناخته پر شده است...

انتظار، نگرانى گسترده و بى كرانى پيش آورده است...

پيش آمدها به دهان دره افتاده، دراز مى كشد و مى آرامد...

جنب و جوش به ركود مى گرايد... و در يك لحظه ى ناگهانى حال دگرگون مى شود...

ديو نافرمان «دعوت» از بند، رهايى مى يابد!...

هنوز سه سال از آغاز دوران نبوت سپرى نشده بود كه روح الامين بر محمد فرود آمد و پيام آورد تا محمد دين را آشكار سازد...

پيامبر دين را آشكار ساخت...

به دنبال آن خردها و سينه ها به لرزش افتاد...

انقلابى واژگون كننده رخ داد...

در آن شب ها و روزهاى گذشته كه سه سال از زندگى بشر را با خود سپرى ساخت، گروه اندك مؤمنان نيايش خود را از چشم مشركان پنهان مى كردند...

گاهى به تنهايى در پشت ديوار خانه هايشان عبادت مى كردند...

گاهى دسته جمعى در كاروانسرايى در دار ارقم...

گاهى پراكنده و گاهى گروهى، بيرون مكه در شكاف كوه ها...

همواره احتياط و تقيه مى كردند تا كسى آنان را نبيند يا نيايش آنان را در درگاه پروردگار نشنود...

اما خدا اينك به آنان فرمان داده بود كه خود را از نهانگاه هاى خود آشكار سازند...

مسلمانان دسته جمعى به راه افتادند و دين خود را آشكار كردند...

آشكار ساختن دعوت اين رويداد در پگاه روزى آغاز شد كه دوران پنهان كارى به پايان رسيد...

در چاشتگاه يكى از روزها...

در ساعتى كه روشنايى روز پرتوافشانى مى كرد...

در لحظه اى كه از درخشش جان ها و آزادى انديشه ها و برابرى آدم ها- با همه ى اختلاف طبقاتى و نژادى حاكم بر آنان- آگهى مى داد، محمد بر كوه صفا بالا رفت و مردم را ندا داد...

«اى بامداد فرخنده ى من!...» مردم مكه شگفت زده از اينجا و از آنجا به آن ندا گوش سپردند و منتظر ماندند...

آواز محمد بلند و خوش طنين بود و يكسره بيم دهنده...

بار ديگر بانگ برآورد:

«بركت به شما ارزانى شد!...» مردم راه افتادند و از يكديگر پرسيدند:

«اين كيست كه بانگ برآورد؟...» در اين هنگام محمد مى گويد:

«منم من، آن بيم دهنده ى آشكار...» سخنگوى آن مردم مى گويد:

«اين محمد است كه بر كوه صفا فرياد برمى آورد».

مردم گرد آمدند و انبوهى كردند تا آنجا كه بر محمد فشار آوردند...

آنگاه از او شنيدند كه گروه گروه و خانه خانه آنان را فرامى خواند و مى گفت:

«اگر به شما آگاهى دهم كه گروهى از دامنه ى اين كوه بيرون مى آيند تا بر شما غارت آورند، مرا تكذيب خواهيد كرد؟...» بى ترديد پاسخ دادند:

«نه... به خدا سوگند ياد نداريم كه دروغ گفته باشى».

محمد گفت:

«اى مردم قري