... خود را از آتش دوزخ رهايى دهيد، شما را با چيزى از خدا بى نياز نمى سازم. من براى شما در برابر عذاب سخت، بيم دهنده اى آشكارم...» ليكن آن واژه ى توحيدى كه محمد آنان را به آن فرامى خواند براى خود در ميان آنان گوشى شنوا و خردى روشن و قلبى آگاه نيافت...

تيره بختى بر آنان چيره شد، و دست به دامن گمراهى شدند...

با رحمتى كه از خداوند فرود آمده بود به مسخرگى برخورد كردند...

روان شدند و با هم مى گفتند:

«نوه ى عبدالمطلب مى پندارد با آسمان سخن مى گويد!...» حتى خويشاوندان نزديكش به دعوت او پاسخ ندادند...

محمد از آن پس دو بار آنان را گرد آورد و آنان هر دو بار او را تنها رها كردند...

پاره اى از سخنان وى با آنان اين بود:

«به راستى كه راهنما و پيشرو با مردم خود دروغ نمى گويد... سوگند به خدا كه من اگر با همه ى مردم دروغ گويم با شما دروغ نخواهم گفت، و اگر همه ى مردم را فريب دهم شما را فريب نخواهم داد... به خدايى كه جز او خدايى نيست من فرستاده ى خدا به سوى شما هستم خصوصا و به سوى همه ى مردم عموماً...» وى با تأكيد گفت:

«به خدا سوگند كه شما مى ميريد بدان سان كه مى خوابيد، و برانگيخته مى شويد بدانگونه كه از خواب برمى خيزيد، و براى كارهايى كه كرده ايد بازخواست مى شويد و براى نيك و بد كارهاى خود پاداش مى يابيد!...» سپس مژده داد و بيم داد كه:

«به راستى بهشت جاودانه است و دوزخ نيز...» آنگاه آنان را سوگند داد و براى آنان بهترين پاداش را آرزو كرد و گفت:

«اى خاندان عبدالمطلب... جوانى را نمى شناسم كه براى قوم خود چيزى ارزنده تر از آن بياورد كه من براى شما آورده ام... من براى شما كار اين جهان و آن جهان را آورده ام...» محمد از آنان پرسيد كدامشان براى گسترش پيام خدا او را يارى خواهد كرد...

اما آنان پاسخى ندادند...

از محمد يارى گردانيدند...

زبان هايشان- با اينكه همه از مردمان باهوش و راى بودند- از پاسخ دادن به آن دعوت هدايتگر گنگ شد، مگر پسرى نوجوان كه پروردگارش مى خواست او را در تيزهوشى و پاك دلى و روشن روانى نمونه و ضرب المثل گرداند...

على تنها كسى بود كه به پيامبر پاسخ داد و گفت:

«من اى پيامبر خدا...» على سه بار تأكيد كرد كه وى پذيرنده ى دعوت او و يار و پشتيبان وى خواهد بود... و محمد سه بار او را به سكوت فرمان داد تا زمينه را براى آن بزرگان تهى سازد...

ليكن آنان خاموشى و ترشرويى خود را ادامه دادند... خاموشى آنان سرزنش بود و ترشروييشان از روى دروغ شمارى سخن محمد...

آنگاه عمويش ابولهب از زبان حال آنان به سخن آمد، گويى كه سخنان ابليس را بازگو مى كند...

با همه ى خودستايى شرك آميزى كه در او بود، بر خود لرزيد و خشمگنانه بر روى برادرزاده اش فرياد برآورد كه:

«هيچ كس را نديدم كه براى برادران و قومش چيزى بياورد بدتر از آنچه تو براى آنان آوردى...» و خواست تا او را با سنگ بزند...

دستانش زيان ديد!...

بار ديگر- آنگاه كه كژدم شرك بر قلبش نيش مى زد- بر سر خاندان خود فرياد كشيد و آنان را عليه آن دعوت الهى و دعوتگر آسمانى گرد آورد و گفت:

«سوگند به خدا كه اين زشت است و شرم آور... از كار محمد جلوگيرى كنيد...» و ى همچنان در اشتباه و گزافه گويى خود زياده روى مى كرد...

اگر خواهرش صفيه دختر عبدالمطلب او را از آن كار زشت سرزنش نمى كرد، در بيدادگرى خود به اوج سرسختى مى رسيد...

صفيه او را به باد ناسزا گرفت و گفت:

«اى برادر، آيا خوار كردن برادرزاده برايت خوشايند خواهد بود؟...» آيا ابولهب هم پيمان شيطان بود؟...

به راستى كه او خود شيطان بود...

او هرچه بود، نمونه ى سياه دل كسانى بود كه دين خدا را نمى پذيرفتند...

او پيشتاز مكيان در بدگويى و بيدادگرى بود...

آيا ديگر كسى از آن قوم با محمد به نرمى و آرامى رفتار مى كند در حالى كه همه مى بينند عمويش چگونه بر وى سختگيرى مى كند و بيداد روا مى دارد؟ بلكه آن عموى گمراه براى مردم هر دو لنگه ى درِ بدكارى و ناسزاگويى را گشود و بر سر آنان فرياد كشيد كه: بياييد و بدين در درآييد!...

مردم به او گوش فرادادند...

سايه به سايه ى او روان شدند...

همانند دامنه هاى پيراهنش به او درآويختند...

دوش به دوش او با فشار به آن در ناخوشى زده وارد شدند... و آنگاه از آن گذشتند...

همسر ابولهب همه جا در فرستادن صف هاى كينه كه به سان مارها فش فش كنان پيش مى رفتند و بر گذر باد سوزان به خود مى پيچيدند، پيشتازترين آن كافران بود، زنى كه همواره افعى آسا به سوى فرستاده ى خدا براى جان گزايى مى خزيد...

اگر اندوه بر دل هاى همه نيش فرومى برد، اندوه فاطمه چه اندوه گرانى است كه احساس مى كند همواره قلبش را شكاف مى دهد، زيرا او گاه گاه مى بيند و مى شنود آن قوم چگونه به روش هاى گوناگون پدرش را آزار مى دهند و ناسزا مى گويند؟...

آنان از روى خودستايى و فخرفروشى در ستم كردن به وى پيشى مى جستند. با دست و زبان دشمنى مى ورزيدند و ناسزا مى گفتند...

بلكه در خشم و بيداد بدانجا رسيده بودند كه آسودگى خيال و آسايش زندگى و رهايى از بند غم و رنج خود را در كشتن وى مى ديدند...

با پيروى از هواى نفس و كج روى از راه راست، وفادارى و مردانگى را- كه ويژه ى عرب بود- زير پا نهادند...

خوى هاى ارزنده را ناديده گرفتند...

پيوند خويشاوندى را گسستند...

حقوق همسايگى را ناچيز شمردند...

فاطمه در شگفت بود كه آيا با پدرش پيكار مى كند چون او مى خواهد آنان را از گمراهى بيرون آورد؟...

مى خواهد تاريكى ها را پراكنده كند؟...

مى گويد: «پروردگار من خداست»؟...

آيا پروردگار يكتا براى پرستش شايسته تر از آن بت ها نيست كه خود آنها را همانند عروسكهاى كودكان، با دست خويش ساخته اند؟...

آيا براى قريش يار و دوستشان «حصين» بهترين نشانه نبود. «حصين» كه او را از همه بهتر يافتند و نزد محمد فرستادند تا او را از دعوتش بازدارد؟...

آنان حصين را زبان آورترين خود مى دانستند...

او خردمند بود و برخوردار از حجت و استدلال، و در پرستش بت ها استوار و پابرجا...

مردم او را سخت گرامى مى داشتند و بسيار ارج مى نهادند...

نزد وى آمدند و از جوان عبدالمطلب كه «با آسمان سخن مى گفت» گلايه و شكايت كردند...

به او گفتند:

«اى حصين... اين مرد خدايان ما را ناسزا مى گويد و از آنها به زشتى ياد مى كند. اگر تو نزد او روى و با او سخن گويى از گفتار خود دست مى كشد...» آن مرد بزرگ گفت:

«چنين خواهم كرد...» حصين همراه با آنان به راه افتاد تا بر محمد داخل شد و مردم بر در خانه به انتظار ايستادند...

چون چشم محمد بر حصين افتاد به مسلمانانى كه نزد او بودند گفت:

«براى اين پير بزرگوار جا باز كنيد...» حاضران در آن مجلس براى او جا باز كردند...

حصين به پيامبر خدا روى كرد و گفت:

«اين سخنان چيست كه از تو به گوش ما مى رسد... آيا تو به راستى خدايان ما را دشنام مى دهى؟...» پيامبر خدا هر سؤال او را با سؤالى به او برگردانيد...

گفتگو ميان آنان پا گرفت و به درازا انجاميد...

پيامبر به او گفت:

«اى حصين... چند خدا را مى پرستى؟...» حصين گفت:

«هفت خدا بر زمين و يك خدا در آسمان...» «اى حصين اگر زيانى به تو رسد ك