ام خدا را به يارى فرامى خوانى؟...» «آن خدايى را كه در آسمان است...» «اگر دراييت از دست رود چه؟...» «باز هم آن خدايى را كه در آسمان است...» «اى حصين او به تنهايى دعاى تو را استجابت مى كند و تو براى او شريك قائل مى شوى؟...» آن پير از پاسخ دادن درماند...

محمد او را به اسلام دعوت كرد و گفت:

«اى حصين... اسلام بياور تا از دوزخ جان به در برى...» حصين سر فروافكند و به انديشه رفت و سخت انديشيد...

آيا دعوت محمد جز براى برگشتن به آفرينش پاكى است كه خدا مردم را بر آن آفريده؟...

آيا جز براى آزادسازى خرد بشر از دام هاى شرك است؟...

آيا جز براى اين است كه انديشه را بالاتر از آن برد كه دستخوش آيين هاى ساختگى و بدعت آميز گردد؟ آيين هايى كه كج روى از راه حق، آن ها را پديدار ساخته، نادانى آنها را آراسته كرده، هواى نفس هاى زشت و تباهى هاى گزاف، تخم پليد آنها را در انديشه ها پراكنده است؟...

آيا آن جز يك كلمه ى حق است كه بر دل و زبان سبكبار مى آيد و با گفتن آن از راه يافتگان مى شود؟...

حصين پس از اندكى چشمانش را به سوى پيامبر بالا برد، احساس مى كرد سينه اش باز، دلش فروتن و هستيش يكسره در نور شناور شده است...

آنگاه شهادت را بر زبان راند كه:

«نيست خدايى مگر خداى يكتا، و محمد فرستاده ى خداست» ليكن حصين نزد قوم خود كه بر در ايستاده بودند بيرون نيامد تا او را انكار كنند و كارش را نپذيرند...

بلكه از سفارت و مأموريت خود به سمت و سوى ديگرى كه نمى دانستند برگشت...

بارى حصين ماجراى خود را براى آنان گفت، و آنان از وى رميدند....

از گوش دادن به سخن وى خوددارى كردند...

خودستايى كفر و ناسپاسى، و سرسختى كبر و خود بزرگ بينى، آنان را فروگرفت... خيره سرى بر آنان چيره آمد. مرده ريگ ناخوشى زده ى گذشته، آنان را به خودكامگى و خودرأيى افكند، تا بدانجا كه راه هاى انديشه را بر خود بستند...

با سرزنش و تحقير از پيرامون حصين پراكنده شدند...

آنان به يكديگر مى گفتند:

«حصين از آيين خود بيرون رفت!... حصين از آيين خود بيرون رفت!...» و اين در حالى بود كه خشمى طوفنده در چشمان و كينه اى ديوانه وار در دل هايشان موج مى زد و در چنته ى خود توشه اى از زيان و تهيدستى بيش نداشتند...تنه شاداب است و شاخه ها بارور

آيا اين بدعت است كه محمد قوم خود، قريش را به يكتاپرستى دعوت كند؟...

آيا اين در ميان پيامبران بدعت است كه محمد بگويد: من فرستاده ى خدا هستم؟...

بلكه بدعت اين است كه مردم قريش- به جز يك نفر- او را نپذيرفتند و سخنش را انكار كردند...

او را از خود دور راندند...

او را دروغزون خواندند- اگر چه پيش از فرود آمدن رسالت آسمانى بر وى- نزد آنان به دروغگويى متهم نبود و او را امين مى ناميدند...

مردم قريش از روى نادانى و بدخواهى و كينه توزى دور او را گرفتند...

با او پيكار كردند...

آنان در آن هنگام با همه ى مشركان و گردنكشان در هر زمان و مكان هم تراز و همسان بودند...

آنان همانند توده هاى پيش از خود بودند كه در برابر ايمان ايستادگى كردند و گردن افرازى نمودند...

آنان همانند شرك ورزانى بودند كه در سده هاى گذشته مى زيستند...

آنان همانند قوم نوح بودند كه قرآن فرمود:

(آن گروه از قوم نوح گفتند: به راستى كه ما تو را در گمراهى آشكارى مى بينيم.

نوح گفت: اى قوم! من گمراه نيستم، ليكن فرستاده اى هستم از سوى پروردگار جهانيان.

پيام هاى پروردگارم را به شما مى رسانم، و شما را پند مى دهم، و من از خدا مى دانم آنچه را كه شما نمى دانيد. آيا در شگفت شديد از اينكه ذكرى از پروردگارتان بر مردى از خودتان آمد تا شما را بيم دهد و شما پرهيز كنيد شايد آمرزيده و بخشوده شويد.

اما آن قوم او را دروغگو خواندند...) (اعراف، آيه هاى 60- 64). و اى بر آنان!

آيا سال ها پيش از آمدن محمد از بعثت او آگاهى نيافته بودند؟...

آيا هرگز از يكتايى آفريدگار زمين و آسمان ها سخنى نشنيده بودند؟...

آيا پيش از آمدن محمد، خبرهايى در اين باره از سوى مردانشان پيرامون آنان پخش نشده بود. مردانى كه چرك و پليدى بت پرستى را از دل هاى خود- به ماننده ى گرد و خاك از جامه- افشاندند و چهره هاى خود را به سوى خدا گردانيدند؟...

بلكه در ميان آنان كسانى بودند كه در دل و انديشه ى خود درستكارى محمد را باور داشتند و بى چون و چرا به آن اقرار مى كردند، ليكن چون محمد پيام پروردگار را براى آنان آورد از باور و انديشه ى خود به يكبارگى برگشتند...

فاطمه از آن قوم در شگفت بود كه چگونه اقرار مى كردند آنگاه ديرى نمى پاييد كه اقرار و باور خود را با انكار و ناباورى درمى آميختند...

در شگفت بود كه چگونه بر پدرش كه خدا براى پيامبرى برگزيده بود، كينه مى ورزيدند...

در شگفت بود كه چگونه مى گويند: (چرا اين قرآن بر مردى بزرگ از آن دو روستا (مكه و طائف) فروفرستاده نشد. آيا آنان رحمت پروردگارت را تقسيم مى كنند؟...) (زخرف، آيه هاى 31- 32).

به راستى كه حسد آنان را از ديدن راه راست كور كرد...

اخنس پسر شريق- دور از چشم و گوش هر شنونده و بيننده اى- به دوست خود ابوجهل روى كرد و پرسيد:

«اى ابوالحكم... غير از من كسى اينجا نيست تا سخنت را بشنود... مرا از محمد آگاهى ده، آيا راست مى گويد يا دروغ؟...» ابوجهل گفت:

«به خدا سوگند محمد راستگوست، هرگز دروغ نگفته است. وليكن...» آنگاه از راز دل خود پرده برداشت...

سر فراگوش دوستش آورد و با آوازى آهسته يا او از در سخن درآمد، گويى مى خواهد بر عورت حسد نفرت انگيزش پرده پوشاند تا كسى از زشتى آن آگاهى نيابد ... وى در گفتار خود چنين آورد:

«... ما و خاندان عبدمناف بر سر رياست نزاع داشتيم: آنان مهمانى ها دادند ما هم داديم، در جنگ حمله ها و دلاورى ها كردند ما هم كرديم. بخشش ها دادند ما هم داديم تا آنجا كه بر سر سواركارى با ما به هم چشمى افتادند، ما در برابر آنان به تيزروى اسبان مسابقه بوديم، دست آخر گفتند: ما پيامبرى داريم كه از آسمان به او وحى مى رسد... و ما خاموش مانديم.

اى اخنس كى ما به چنين افتخارى مى توانيم دست يابيم؟... به خدا سوگند به محمد ايمان نمى آوريم و هرگز او را باور نخواهيم كرد!...» پيشوايان كفر از سروران قريش همه همانند ابوجهل بودند...

برخى از آنان در يكى از بازارهاى موسمى گرد آمدند. وليد پسر مغيره نيز در ميان آنان بود. وليد نزد آنان انديشمند و بلند پايگاه بود. پاره اى از آيات فروآمده بر پيامبر را شنيده بود. وليد به آن گروه گفت:

«اى مردم قريش... هنگام برپا شدن بازار موسمى پيش آمده است... به زودى دسته ها و گروه هاى عرب فرامى رسند، و آنان از كار محمد چيزهايى شنيده اند... بر شماست كه درباره ى او هم رأى شويد و در گفته ى خود اختلاف سخن نداشته باشيد تا برخى از ما برخ ديگر را تكذيب نكنند...» گفتند:

«اى وليد پيشنهادى بده تا همه ى ما درباره ى وى همان را بگوييم...» و ليد با آنان به گفتگو برخاست و گفت:

«شما پيشنهاد خود را بگوييد تا من گوش بدهم...

گفتند:

«مى گوييم: كاهن است...» «به خدا سوگند محمد كاهن نيست... ما كاهنان را ديده ايم، كى محمد همانند كاهنان زمزمه مى كند و سخن به سجع م