ى راند...» «مى گوييم: جن زده است...» «به خدا سوگند محمد جن زده نيست... ما جن زدگان را ديده ايم و مى شناسيم، كى محمد همانند جن زدگان به نفس نفس و خفگى و پريشان حالى مى افتد...» «شاعر است...» «به خدا سوگند محمد شاعر نيست... ما شعر را به تماميش مى شناسيم، رجز و هزجش را، كوتاه و بلندش را، كى سخن محمد هماند شعر است...» «ساحر است...» «به خدا سوگند محمد ساحر نيست... ما ساحران و سحرشان را ديده ايم، كى محمد همانند آنان مى دمد و به رشته گره مى زند...» آنان كه در كار خود سرگردان مانده بودند پرسيدند:

«اى وليد تو چه مى گويى؟...» و ليد لخت كوتاهى سراسيمه ماند، به انديشه فرورفت، پيشنهادهاى گوناگون را از هر جهت بررسى كرد و گفت:

«به خدا سوگند گفتار محمد شيرين است و دلكش. به سان درختى است با تنه اى پر آب و شاداب و شاخه هايى پر ميوه و بارور... هرچه از اين پيشنهادها درباره ى وى بدهيد بطلان و تباهى آن براى همگان شناخته شده است. پيشنهاد من اين است كه بگوييد: او ساحر است سخنى سحرآميز آورده كه ميان مرد با پدر، مرد با پسر، مرد با برادر، مرد با همسر و مرد با خاندانش جدايى مى افكند...» اين مهتران را چه شده كه به دروغ بهتان مى زنند و خود مى دانند كه دروغ مى گويند؟... و آن گروه ها را چه شده كه با چشم و گوش و زبان بسته از آنان پيروى و فرمانبردارى مى كنند بى آنكه انديشه و بينشى از خود داشته باشند. ستوران را مانند كه به دنبال هم روان مى شوند و با غريزه اى جانورى، رمه وار به سوى پرتگاه نيستى پيش مى تازند؟...

حسد راز همه ى رازهاست... از دورترين سرزمين هاى شمال در شام، و از فراسوى آن در امپراطورى روم تا دورترين سرزمين هاى جنوب در يمن- يمنى كه سيف پسر ذى يزن از دست حبشيان بازپس ستد- خبر پيامبرى محمد در انجمن ها و گردهم آيى ها و همايش هاى شب نشينى، شايع شد...

در اين گستره ى پراكنده كه جاى جاى دور و نزديك آن در روند سال ها فرودگاه وحى و منزلگاه پيامبران بوده، بازرگانان در كاروان ها، پيكان و سفيران در گذرگاه ها كوچندگان و مسافران در مسيرهاى خود روان شدند و خبر آن پيامبر موعود و رسالتى را كه در انتظارش بودند در همه ى كرانه ها و ذهن ها پراكنده ساختند...

قريش نيز از اين خبرها ناآگاه نبود...

آنها را آسان نمى گرفت و به دست فراموشى نمى سپرد...

بلكه آنها را از روى باور و يقين مى شناخت...

زيرا آنها را از كتابهاى پيشينيان دريافت كرده بود... و از پيش گويى هاى كاهنان... و از خبرهاى دانشمندان يهود...

از بشارت هاى ترسايان...

از نص تورات و متن انجيل با اينكه روزگار گذشته و اكنون، و صورت حال و واقعيت امر، و جريان كارها همه و همه ضرورت دگرگونى را واجب مى ساخت...

اما هم مردم جهان و هم مردم قريش همچنان در برهه ى انتظار به سر مى بردند...

مردم جهان و مردم قريش هيچ گاه تا به اين اندازه به دينى نيازمند نبودند كه كار بشر را سامان بخشد و او را از خوارى و سركشى رهايى دهد...

پس كى پيامبر موعود خواهد آمد؟...

هركس در كارى كه آمادگى داشت به تكاپو افتاد...

كاهنان همه ى پيش گويى و آينده نگرى خود را به سان ابزارى كاوشگر به كار گرفتند و در جستجوى نشانه هايى از فرداى ناشناخته افتادند تا شايد آن نشانه ها آنان را به اين دين و پيامبرش كه براى جهانيان برگزيده شده، راهنمايى كنند...

رمالان و فالگيران، گذشته را زير و رو مى كردند و به ستارگان مى نگريستند...

حكيمان به كاوش و پژوهش افتادند...

احساس حرص و آزورزى هاى نفسانى به نيرويى سيل آسا درآمد.

عزلت نشينان و ستايشگران را به بررسى كتابها، پژوهش در آثار پيشينيان، كاوش در نشانه هاى جهان هستى، و روشن سازى بينش و خاطر خويش وادار ساخت تا شايد با احساسى قاطع و روانى روشن به شناخت معبود حقيقى راه جويند و بدانند چگونه بايد عبادت كنند كه شايسته ى او باشد...

آيا اين خبرها و رفتار يكسره از چشم سرنشينان حرم خدا پنهان ماند...

حرمى كه نخستين خانه اى بود كه براى مردم بنا شد و پايه هاى آن را نياى بزرگشان ابراهيم و پدرشان اسماعيل برپا كردند؟...

خير هرگز پنهان نماند... و نمى توانست پنهان بماند...

زيرا برخى از آنان از كار آن پيشگويان و كاوشگران و نيايشگران آگاهى يافته بودند... و برخى از آنان سخنان گروهى عارف را كه از اسرار آگاه بودند و به گفته ى خود ايمان داشتند شنيده بودند. گروه آگاهى كه بر سر توده هاى مردم مى ايستادند و آنان را بيم مى دادند... گروهى كه مردم را آشكارا دعوت مى كردند تا از تاريكى هاى شرك برگردند و در پرتوهاى تابناك حقيقت واحده و خداى واجب الوجود پناه گيرند... و برخى از آنان نيز آن پيشگويان و آگاهان را درك كردند... و برخى از آنان با گروهى از آنان ديدارهايى داشتند...

آرى آنان شنيدند و ديدند... و در اين گفتار جاى هيچ سخنى نيست... آنان شامگاهان و بامدادان در هر مجلسى از آنچه شنيده و ديده بودند گاه با شگفتى و گاه با بزرگى سخن مى راندند...

ليكن ديرى نپاييد كه ديده ها و شنيده هاى خود را از روى هواى نفس و سرسختى سرشت ناديده گرفتند...

آنها را پشت گوش انداختند...

آنگاه بدبختى و نادانى به روش هميشگى خويش آنان را به سرگردانى و سراسيمگى افكند تا بدانجا كه بر فراز قله هاى گمراهى فرونشستند...بحيراى راهب

آن قوم را چه پيش آمده بود...

آنان را چه شده بود... چگونه به سست انديشى و تيره رايى افتاده بودند!...

آيا گزاره ى بحيراى راهب به آنان نرسيده بود؟ او همان بود كه چون كاروان قريش به سركردگى ابوطالب در كنار ديرى نزديك بصراى شام جاى گرفت، از دير خود بيرون آمد تا آن كاروانيان را شناسايى كند. چون چشمش بر محمد- كه آن روز پسر بچه اى بيش نبود- افتاد آنچنان نگاه ژرفى بر او افكند كه همه ى كاروانيان را به شگفتى و حيرت فروبرد و ذهن آنان را به خود متوجه ساخت...

اما آن راهب در شگفت نشد، بلكه بر باور خود استوار ماند...

زيرا او در عزلتگاه خود- آنگاه كه آن كاروانيان به سوى دير او پيش مى آمدند- نشانه اى ديده بود كه مفهوم آن از چشم هيچ آگاهى پنهان نمى ماند...

او پاره ابرى در آسمان ديد كه از ميان آن كاروانيان تنها بر سر آن پسر خردسال سايه مى افكند. گويى كه آن ابر تنها براى او برگماشته شده بود تا گزند گرما را از او دور سازد...

بحيرا كه چشمان خود را با لبان پير قريش دوخته بود از وى پرسيد:

«اين پسر بچه چه نسبتى با تو دارد؟...» ابوطالب پاسخ داد:

«پسر منست...» را هب در پاسخ او گفت:

«او پسر تو نيست. و نمى تواند پسر تو باشد، زيرا او پدر ندارد...» پير قريش گفت:

«برادرزاده ى من است. در شكم مادر بود كه پدرش درگذشت. مادرش نيز به تازگى درگذشته است...» در اين هنگام شادمانى در چهره ى بحيرا آشكار شد و گفت:

«راست گفتى.» يحيرا درنگى كرد و اندكى به انديشه فرورفت. از آن پس سر خود را به سوى ابوطالب خم كرد و با آوازى كه در طنين آن بيم و هراس احساس مى شد گفت:

«اين پسر را به سرزمين خود برگردان و از چشم جهودان به دور نگاه دار، زيرا اگر او را ببينند و از آنچه تو درباره ى او مى دانى، آگاهى پيدا كنند به ا